من و تنهایی و جاده‌هایی که تمام می شوند؟!؟

۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

رهرو جاده‌های تنهایی نبودم، از همان سال‌های دور … نمیدانم شاید فکر می‌کردم تنها نیستم، ولی تنها بودم، شاید هم کسانی را که فکر می‌کردم با آن‌ها هستم، با من نبودند، یا به فکر خودشان بودند یا اینکه اصلا گمان نمی‌کردند که با هم می‌رویم، شاید هم واقعا با هم نبودیم، هر چه که بود عمده‌ی راه‌هایی که می‌رفتیم تمام شد! (با وجود اینکه تمام شدن راه را باور نداشتم و اصولا راه را بی‌پایان می‌دانستم وگرنه راهی را که پایانی باشد مگر راه می‌خوانندش؟!؟) و در راه‌های مانده تنها ماندم و از آن روزها تنها  آثاری هست که مرورش قشنگ است و البته گاهی دردناک … شاید اصلا زمانه، زمانه‌ی تنهایی است و شاید هم باید جور دیگری نگاه کنم و دیگرانی را به همراهی برگزینم و شاید هم هیچ مشکلی نیست و این من هستم که اشتباه همه چیز را می‌بینم … حالا دوباره فقط امید به دستان ساقی است که هنوز از او ناامید نیستم، در میان این همه نامهربانی که من روا داشتم در مقابل آن همه لطف …
نوزده آبان ۱۳۹۰

روز نیایش …

ماه رمضون رو می گن ماه مهمونی خدا، یه جورایی میگن خدا همه رو تو این ماه به مهمونی فراخونده، میگن دست و پای شیاطین بسته شده، میگن همه میتونن بیان … . اما خوب که نیگاه کنیم یه مهمونی دیگه هم خدا هر سال داره، تو ماه ذی حجه، وقتی مردم برای مراسم حج میرن خونه ی خدا ..، زمانی که خدا به طور ویژه مردم رو به خونه خودش فراخونده …. .
تو قرآن هم دو تا عبارت به کار رفته با عنوان ایام معلومات و ایام معدودات، که یکیش ظاهرا به دهه ی اول ماه ذی حجه اطلاق میشه و دیگری به دو سه روز بعدش، و خدا صراحتا خواسته که ذکرش گفته بشه «و اذکروا الله فی ایام معدودات» … خیلی به بحث روز و تعداد روز و … کار نداریم، امروز روز عرفه هست، تو تقویم ما نوشته روز نیایش و میگن امروز روز دعا کردنه و فردا روز عید قربان هست و این چند روز رو خدا گفته ذکر منو بگید، این روزها روزهای عجیب و غریبی هست، از یه طرف ظاهرا این همون ده روزی هست که موسی اضافه تر موند و قومش به بیراهه رفتند و از یه طرف دیگه روز قربانی اسماعیل که ذبج عظیم رو به دنبال داشت و از اون طرف چند روز بعدش عید ولایت هست و از یه طرف دیگه داریم میرسیم به محرم …. از یه طرف مردم میرن خونه خدا و از یه طرف خونه خدا دل ما آدم هاست و از اون طرف امام امروز دعای عجیبی تو عرفه می خونه و میره و اون واقعه فراتاریخی رخ میده … نمیدونم …. نمی فهمم … نمیتونم بنویسم، چقدر دلتنگ کربلا هستم …. یا امام حسین(ع) … یا حضرت عباس (ع) … خدایا به حق شهدای کربلا، امروز این توفیق رو بهمون بده که در کنار اینکه این روز برای ما روز نیایش و دعا میشه واقعا برامون روز عرفه باشه، خدایا یه ذره هم شده، هر چقدر کم هم که شده، شناخت بیشتری از خودت به ما عطا کن …. از گمراهی هر چقدر که ممکنه دورمون کن … خدایا …

عید همگی پیشاپیش مبارک، التماس دعا …

آنچه پیش آید …

امشب، داشتم با خودم فکر میکردم. راجع به امتحان هایی که توشون شکست خوردم و تجزیه و تحلیل میکردم که خدا میتونست یه طوری ازم قبول کنه یا …
تو همین حال و هوا یه ایمیل بود از یه دانشجوی پیام نور که امتحان تغییر رشته داده بود و با نمره قسمت تشریحی که از من گرفته بود نمیتونست تغییر رشته بده و خواهش کرده بود که بهش نمره ارفاق بشه
خیلی بالا و پایین کردم دیدم هیچ طوری نمیشه ارفاق کرد، هم برگه ها رو تحویل دادم و هم اینکه خیلی نمره کم داره و هم اینکه قبلا هم با ارفاق تصحیح شدن برگه ها و ….
دارم به ارتباط این اتفاق با اون افکار فکر میکنم، شاید منم مثل اون دانشجو این قدر اوضاع ام خرابه که هیچ طوری نمیشه بهم ارفاق کرد، شایدم منم همون طوری که سر کلاس هر چی توضیح دادم تلاشی ندیدم، خدا هم هر چی نعمت بهم داده و هر چی تو امتحان های زندگی کمکم کرده هیچ تکونی نخوردم … شاید … اما شاید نه! قطعا این شکست یه نشونه هست که اگه نتونم به خودم بفهمونم که این شکست دیگه گذشته و باید برای جلوگیری از شکست های بعدی تلاش کرد تا مدت ها درگیر مشکلات ناشی از این شکست خواهم بود …
کاش حداقل مثل اون دانشجو هنوز کانال ارتباطیم با خدا برقرار بود و می تونستم جواب خدا رو بشنوم ….

مات …

۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

گاهی خودمان را شرایطی قرار می دهیم که از هیچ طرف هیچ حرکتی مجاز نیست (مات)، چاره چیست؟ فقط یک راه وجود دارد! شروع بازی از نو!
نکته مهم‌تر این است که فراموش کردن شکست و انرژی و زمانی که صرف شد و منجر به شکست شد، فقط وقتی ممکن است که متوجه باشیم در حال بازی هستیم و بازی را بیش از آنچه که هست جدی نگیریم.
گاهی برخی شکست ها آن قدر سنگین هستنند که فهمیدن اینکه در حال بازی بودیم و بازی یک طرفش شکست است به سوی غیرممکن شدن میل میکند، کاش این جور مواقع کسی باشد که توجیه‌مان کند که این یک بازی بود و شکست در بازی چیز عجیبی نیست …

یا امام رضا (ع)

دوباره مدتی میشه که ننوشتم و حرف های زیادی که برای نوشتن بوده و هست، اما شرایط اقتضاء میکنه که فعلا ننویسم، برای مدتی که خودم هم نمیدونم آخرش کی خواهد بود ….
بگذریم … تولد امام خوبی ها و عالم آل محمد(ص) رو به همه شما تبریک میگم، خدا به حق امام رضا(ع) عاقبت همه ی ما رو به خیر و ما رو به مقام رضایت نزدیک کنه …

(برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگ تر روی اون کلیک کنید)

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

۳۰ شهریور ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

میشه گفت از وقتی از کربلا برگشتم کمی جدی تر به ازدواج فکر میکنم، چند روز پیش با یه بزرگ تر صحبت هایی بود و بعد اون، این چند وقت داشتم فکر میکردم که حالا منتظر چه شرایطی هستم برای اینکه در مورد ازدواج تقریبا رسمی اقدام کنم، بعد خوب که فکر کردم دیدم الان به نوعی منتظر هستم تا بحث تمدید پایان نامه حل و فصل بشه و اینکه کمی اوضاع مالی روشن تر بشه و مشخص بشه که این مشکل مالی که با اون مواجه شدم اصلا حل شدنی هست یا نه و کمی هم حل بشه و …
بعد بیشتر و بیشتر فکر کردم، عجیب بود! من قبل از عید و به نوعی شاید تا دو ماه بعد از عید هنوز این شرایطی را که الان منتظرش هستم داشتم، حتی بهترش رو! هم پایان نامه ام فرصت داشت و هم خبری از مشکل مالی نبود و هم … اما حالا شاید مجبور باشم تا عید هم صبر کنم تا کمی شرایطم روشن بشه! یعنی یک سال باید صبر کنم تا برسم به یک سال پیش و حتی به پایین تر از اون!!! و اینکه اون موقع اقدامی نداشتم و حالا فکر میکنم اون شرایط برای ازدواج مناسب بوده در نوع خودش بی نظیره!
نمی دونم می گن «الخیر فی ما وقع» حتما خیری بوده در آنچه که رخ داده در این مدت، اما حتما نقش من هم اهمیت  داشته … حتما من هم در تصویری که زده شده موثر بودم چه با رفتار مستقیمم درباره این موضوع (اقدام نکردن) و چه با رفتار غیر مستقیمم (همه کارهای ما روی کارهای دیگه ما هم تاثیر دارند!) شاید هم این نوعی دید اشتباه هست، اون موقع به شرایط بهتری فکر میکردم و حالا هم به شرایط بهتری فکر میکنم، ولی … نمیدونم! نمیشه که ! شاید هم … . شاعر خیلی قشنگ میگه (ربطش خیلی هم مهم نیست، هر چند اهمیت خودش رو داره) : این قافله عمر عجب میگذرد … دریاب دمی که با طرب میگذرد…

روزگار …

۳۰ شهریور ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

عقربه های ساعت می چرخند و می چرخند و باز می چرخند
و در این چرخش ها انسان ها و به طور ویژه اطرافیان ما هم تغییر میکنند
تغییراتی که گاهی درک شان آن قدر سنگین است که قلب انسان درد بگیرد
که در فکر فرو برود که آیا تا اینجا همه چیز همان طور بود که من می پنداشتم؟!؟
آیا ؟!؟ چه میشود گفت! وقتی دوستی دیرینی به ناگاه کم‌رنگ میشود و طرز نگاهی به ناگاه تغییر میکند
چه میشود گفت وقتی احساس میکنی که زیادی توجه داشتی به کسی که ارزشش را نداشت، خیلی زیاد …
انگار هنوز تصویر لحظه لحظه این سال ها پیش چشمم است
سرم پایین بود داشتم راه خودم را می رفتم، نزدیک شد سلام کرد، جواب دادم … و همه چیز شروع شد …
بیشتر و بیشتر به هم نزدیک شدیم ، آن قدر که من بدانم چیزی را که هیچ کس دیگر نمی‌داند و بر عکس …
آن قدر که من بفهمم اگر دلش می تپد، بفهمم اگر نگران است، بفهمم اگر …
ولی خوب عقربه ها چرخیدند، ناگهان همه چیز از این رو به آن رو شد …
شاید این سلام و علیکی هم که مانده به اجبار چشم به چشم شدن است وگرنه …
شاید هم من مقصر باشم به خاطر مساله ای که کوچک پنداشتم در کنار مسائل بزرگی که پیش رویم بود اما در نظر نداشتم که ممکن است برای او بزرگ باشد …
شاید همه چیز کمی عادی تر شود با گذشت زمان، اما خوب می فهمم که من خیلی دورم از کسی که خیلی به او نزدیک بودم و این حس، حسی نیست که اشتباه باشد یا سوء تفاهم شده باشد، خوب می فهمم …
چقدر سریع اتفاقات قطار شدند و چقدر سخت است فهمیدن این همه تغییر در کمتر از چند هفته …
هنوز هم انگار گیج گیج و مات و مبهوت هستم …
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کرده و بی مرام و بی معرفت قرارمان ندهد …
خدا کند که اگر حرفی میزنیم، نصیحتی میکنیم یا کسی را به راهی که راه صحیح می پنداریم رهنمون می شویم بعدابا دیدن نتایجش پشیمان نشویم و اگر کسی با حرف هایش موقیعت ما را و نقشه زندگی ما را دست خوش تغییر میکند بعد از تغییر فراموش نکنیم که چه کسی باعث چه چیزی شده و …
خدا کند که نرنجیم از آدم که از قدیم گفته اند آدمی زاد شیر خام خورده وفا ندارد …