بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومی’

دروغ

وقتی تو پایان نامه‌ات دروغ می‌نویسی (حتی یه جمله) مثلا کاری رو که انجام ندادی ادعا میکنی که انجام دادی، اون وقت تاثیر این موضوع بر چی خواهد بود؟!؟ اگه با همین مدرک ادامه تحصیل بدی، اگه با این مدرک جایی مشغول به کار بشی و … ؟ تا چند نسل باید تاوان یک دروغ رو پس بدن؟!؟ لعنت به این دنیا!

مربی

امروز دومین مسابقه پرسپولیس با مربیگری مصفطی دنیزلی بود که خوب با نتیجه ۴-۱ به نفع پرسپولیس تموم شد اون هم در شرایطی که پرسپولیس ۱۰ نفره شد و … حالا اگه اول فصل این مربی کنار پرسپولیس بود خیلی چیزا فرق می کرد … نمیخوام راجع به فوتبال صحبت کنم و البته اگه هم بخوام صحبت کنم یه برد برای حرف زدن در مورد یه تیم خیلی زود قضاوت کردن خواهد بود اما امروز بازیکن ها بازیکن های دیگه ای بودن و … میخوام در مورد مربی حصبت کنم !

از بین حرفای زیادی که در مورد مربی از وقتی بازی تموم شده تا حالا به ذهنم رسیده دو تا مطلب هست که میگم و برای گفتن بقیه شاید وقت دیگه ای مناسب تر باشه. اولی این هست که همه ما به مربی نیاز داریم برای اینکه بتونیم قابلیت هامون رو به نحو احسن استفاده کنیم و به جایی که تواناییش رو داریم برسیم، یه وقتایی خودمون مجبور میشیم نقش مربی رو برای خودمون بازی کنیم اما طولانی شدن این موضوع اصلا خوب نیست، بودن مربی خیلی تاثیر شگرفی میتونه تو زندگی ما داشته باشه. در مورد خودم شاید تنها مقطعی که واقعا حس کردم مربی دارم دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه بود ولی باز تا زمانی که سر کلاس میرفتم تا همین دو سال پیش دو مقطع ارشد غیر مستقیم هم که بود از اساتید چیزایی یاد میگرفتم اما این دو سالی که شاگرد نبودم خیلی جاها اشتباه رفتم و البته الان که دقت میکنم یه بخشی از این موضوع هم مربوط به عمل نکردن به توصیه ها مربی های قبلی یا دقت نکردن در این توصیه ها بوده . از طرف دیگه هر چی متنوع تر تدریس داشتم حس اینکه مربی هستم برای عده ای رو بیشتر داشتم و الان خیلی کمتر این حس رو دارم. الان احساس میکنم که هم باید یه مربی کنارم باشه و هم باید سعی کنم برای همه اونایی که میتونم یه مربی باشم.
دومین نکته در مورد کار کردن هست، یه مدیر موفق تو یه کسب و کار به خصوص اگه کسب و کار مال خودش باشه، مدیری هست که زیردستاش حس کنن این یه مربی هست، یه مربی خوب یه مربی که داره به خوبی از توانایی های اون ها استفاده میکنه و توانایی هاشون رو روز به روز بارزتر میکنه این احساس کارایی رو میبره به سمت بی نهایت! و البته انرژی رو هم فکر میکنم حداقل دو برابر میکنه …

 

رفتن یا نرفتن (۲)

امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کرده‌ایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شده‌اند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شده‌اند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کرده‌ایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته

دوباره یک درس از نیما

قبلا یکی یا شاید دو تا مطلب در مورد یاد گرفتن از نیما نوشتم (برای اونایی که ممکنه تازه اومده باشن تو این وبلاگ، نیما برادرزاده من هست و چند روزی میشه که دو سالش شده)، و حالا دو تا درس دیگه، این چند وقته پیش اومده که کسی یا چیزی تا از اطراف برداشته میشد شروع به داد و بیداد میکرد و تقاضا میکرد که فلان چیز یا فلان شخص رو میخواد، مثلا اگه مامانش میرفت تا در مغازه و بیاد که سر جمع ۱۰ دقیقه هم نمیشد کلی جیغ و داد و گریه زاری که من مامانم رو میخوام و مامان، مامان مامان! و … بعد من یه خورده مطالعه کردم دیدم تو روان شناسی میگن که توحدود  سن دو سالگی بچه ندیدن یک شیء یا یک شخص رو با نبودنش یک مفهوم درک میکنه، یعنی الان مامانش اینجا نیست، براش معنا نداره که اینجا نیست، معناش این هست که نیست! البته فهمیدنش سخته! ولی خوب این طوریه دیگه! تا مامانش میره، حس میکنه مامانش نیست و شروع میکنه جیغ و داد کردن هر چقدر هم بگی که الان اینجا نیست و چند دقیقه دیگه میاد یا رفته فلان و جا و میاد فایده نداره تا وقتی که درکش به حدی برسه که این موضوع رو بفهمه که میشه چند ماه بعد از دو سالگی ظاهرا … ادامه ی نوشته

کجا اشتباه شده …؟!؟

شده تا حالا از خودت بپرسی کجا اشتباه شده؟ چرا اینجا قرار گرفتم؟ خدایا مگه من چیکار کردم؟!؟ یا اینکه یکی دور و برت همچین سوالی ازت بپرسه، یهو بیاد و بگه (مثلا) محسن! وضعیت منو ببین، فلان شده و بهمان شده و … مگه من چه کار بدی کردم که مستحق این همه مصیبت باشم؟!؟ و … . احتمالا شده! یعنی اصولا میشه! یا خود آدما به این موضوع فکر میکنند یا دور و اطراف شون یکی پیدا میشه که همچین چیزی رو مطرح کنه که بابا به خدا من آدم بدی نیستم این همه از اول عمرم زحمت کشیدم و … ولی الان وضعم اینه …
خوب جواب دادن به این سوال دو تا نکته داره! اول از همه این هست که لزوما قرار نیست هر اتفاقی برا ما می افته دقیقا نتیجه اعمال مون باشه، یعنی اکثرش اون طوریه اما یه جاهایی هم اون طوری نیست. من این فلسفه نقاشی رو خیلی دوست دارم، فلسفه ای که جایی نخوندمش خودم فهمیدمش، ولی خوب حرف جدیدی هم نیست که بخوام بگم من گفتم، از هو المصور بگیر تا هزار و یک شعر و داستانی که در این مورد هست، بگذریم، با این طرز نگاه ، تو این دنیا همه ما نقاش هستیم، و یه نقاش بزرگ هم اون بالا نشسته، یه جاهایی رو اون میزنه و ما رو میزاره تا تکمیل کنیم، حالا اینکه اون چرا این نقش رو زده و من رو گذاشته داخلش یه جا جوابش نتیجه اعمال ماست و یه جا هم اسمش رو میزارن امتحان یا … ، این جاها مهم این هست که دنبال این نگردیم که چرا تو این نقاشی قرار گرفتیم، بلکه سعی کنیم کار خودمون رو بکنیم و تو همون شرایط هم باز نقاش خوبی باشیم و طرح رو به سمت بهترین حالت ممکن ببریم. ادامه ی نوشته

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته

برای نامی که با بردنش دل می لرزد …

حقیقتش خودم هم نمی دونم تو این پست چی می خوام بنویسم، یه کم دلتنگم، دل تنگ حرم حضرت عباس (ع)، اسمی که نمی دونم کی اولین باروارد زندگی من شد ولی می دونم هر چی دارم یا هر چی هستم یا شاید باید بگم هر چی بدی که نیستم (چون تو خوبی ها واقعا هم چیزی ندارم نه مادی و نه معنوی …) همه از برکت این اسم هست، نمیدونم چی شد واقعا که من خیلی وقتا مسیر زندگیم عوض شد، اما حضور این اسم رو همیشه این جور وقتا احساس کردم.
میگن کسی که کربلا میره وقتی برمیگرده چیزی نمی فهمه اما اولین دهه محرم که شد تازه آتیش میگیره، دهه امسال نشد چیزی بنویسم، خیلی حال معنوی نداشتم اما گاهی که یاد کربلا می افتادم آتیش می گرفتم واقعا، نمیدونم انگار حکمتی هست که من یه چیزایی رو ننویسم، اما نمی تونم ننویسم که اگه اول نجف نبود و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) ، حتما دم حرم امام حسین (ع) می مردم، این قدر که فضا سنگین بود و من … . نمیتونم بنویسم از من بر نمیاد، شاید یه هنرمند بتونه با نقاشی با فیلم با شعر یا با … حس اینجا رو منتقل کنه ولی با این متن ساده واقعا واژه ها کم میارن … . چی میشه گفت که بیان کننده این باشه که وقتی میرسی بین الحرمین چی میشه؟ چی میشه گفت واقعا؟!؟ مگه شوخیه اسمی که میشنوی دلت به لرزه در میاد و اسم دیگه ای که معادل واقعی عشقه، اینا اینجا هستن و حالا تو رو هم این جا راه دادن! حقیقا فکر میکنم اگه اول نجف نمی رفتیم و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) و اگه موقع رسیدن مون نمیشد موقع نماز ظهر که مجبور باشم برم تو صف نماز بایستم یعنی اگه از راه می رفتیم کربلا و اگه یهویی بی هوا وارد بین الحرمین می شدم می مردم!  بیشتر از این حرفی نمیتونم بزنم.
دارم فکر میکنم چه حرفی هست برای زدن وقتی از عباس حرف نمی زنم و چه حرفی هست برای زدن وقتی از علی نمیگم؟!؟ چه جایی هست برای حرف زدن درباره درس و کار و … وقتی حرفی از حضرت عباس (ع) نباشه. و از اون طرف چه حرفی میشه زد که نگران ادا شدن حق مطلب نبود؟!؟ نمیشه هیچی نوشت، شاید جز اینکه از خیلی پیشتر دلم میخواست یه کاری برای حضرت عباس(ع) بکنم، یعنی برا خاطر حضرت عباس(ع) اگه نه من که برا حضرت عباس(ع) کاری نمیتونم بکنم! دلم میخواست شغلم، کارم و کلا  زندگیم وقف حضرت عباس(ع) باشه، اما خوب تا حالا که شاید یک هزارم درصد هم یا حتی صفر هم نتونستم این کار رو بکنم، نمیتونم مسیرش رو پیدا کنم، یه راهی که به حضرت عباس (ع) ختم بشه یا راهی که بوی حضرت عباس (ع) رو بده، بوی اون آبی که ریخته شد و خورده نشد، بوی اون آقایی که تو طلاکاری گلدسته ها هم باز داره درس ادب میده و … .
گاهی فکر میکنم این راهی که دنبالش میگردم لیاقت میخواد و همینکه هر از گاهی یادم بیفته دنبالش میگردم اصلا کفایت نمیکنه، من کجا و خدمت به حضرت عباس (ع) کجا؟!؟  گاهی هم فکر میکنم حداقل اگه نمی تونم چه اشکالی داره که به فکرش باشم؟ همین قدر دل خوشی هم برای من کافیه، نمیدونم واقعا … شاید الان اینجا دارم مینویسم، که کسی بخونه ، آهای اونایی که دارین می خونین! من دلم میخواد برا خاطر حضرت عباس(ع) زندگی کنم، کار کنم، حرکت کنم، اگه هر پیشنهادی دارین، بسم الله! شاید یکی پیدا بشه که بدونه چیکار میشه کرد برا این اسم، چیکار میشه کرد … ؟!؟

Categories: مذهبی Tags: