بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ازدواج’

اولین سفر متاهلی (۱)

۱ اسفند ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

خیلی ناگهانی بنا شد که در آخرین روزهای قبل از سربازی یه سفر کوتاه با همسر عزیزم به مشهد مقدس داشته باشیم. در مورد این سفر خیلی چیزا می خواستم بنویسم که فرصت نشد و الان هم فرصت نیست، ان شاء الله تو سربازی مرخصی زیاد بدن و من بتونم براتون بنویسم! فعلا علی الحساب عکس‌های سفر رو براتون می‌زارم تا بعدا در مورد سفر هم یکی دو تا پست دیگه بزارم…

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …

۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ۲۰ دیدگاه

اول: سلام، فراوان سلام و باز هم سلام
دوم: عصر آدینه سیزده بهمن پیوندی بسته شد، میان من و همسرم، که سال‌های سال با هم و در کنار هم و برای هم باشیم و بمانیم، پیوند ناب عشق!
سوم: خدا را شکر تا حدی خیلی خوبی توانستیم پای بند نباشیم به آنچه عرف نام گرفته و صحیح نیست و دنباله‌رو، ترویج کننده و ادامه‌دهنده بدعت‌های غلط نباشیم. مجلس جشن نسبتا مختصر ولی خوب، شاد، صمیمی، با صفا و به یاد ماندنی برگزار شد.
چهارم: مهریه همسرم که به اینکه مهرش همه دلم را فراگرفته یقین داشت چهارده سکه بهار آزادی‌ست به نیت چهارده معصوم، باشد که به مبارکی این تقارن نگاهی به زندگی‌مان داشته باشند.
پنجم: تشکر ضروری است از همه دوستان و آشنایان که گوشه‌ای از کار جشن را بر عهده گرفتند، به ویژه از خواهر مهربانم که سهم زیادی در این کار داشت.
ششم: از همه‌ی آنچه که شد شاد و خرسندم و خدا را شاکر، باشد که مدد کند و در جهت رضای او زندگی کنیم. ادامه ی نوشته

دلم گرفته!

۱۰ بهمن ۱۳۹۱ ۴ دیدگاه

امروز مهمون داشتیم، بعد از ظهر بنا شد بریم یه سری بهشت معصومه سر خاک مادربزرگم (بی بی) خدابیامرز. من بعدا با آبجی رفتیم و با همه نرفتیم، خیلی دلم گرفت، یه جورایی خیلی چیزا برام مرور شد، اینکه چقدر دوستم داشت و از خوشحالیم خوشحال میشد،‌ اینکه وقتی لباس نو میخریدم و می‌پوشیدم گل از گلش می‌شکفت، و حالا اینکه کت و شلوار دامادی من رو ندید و رفت. انگار رفته بودم ازش اجازه بگیرم و بهش بگم که چقدر جاش خالی هست که منو ببینه و شروع کنه با زبون شیرینش ازم تعریف کردن…

IMAG0047

همونجا و بعدش خیلی فکر کردم به اینکه وقتی بود چقدر بهش محبت کردم و حالا که نیست چقدر دلم میخواد بود و بهش محبت میکردم. بعد شروع کردم به تجزیه و تحلیل رفتارهای خودم، از خودم دلم گرفت! از اینکه یه جاهایی سر اینکه ممکنه برداشت دیگه‌ای باشه یا اینکه ممکنه یکی یه چیزی بگه یا … محبت رو با وسواس و احتیاط خرج می‌کنم و نمیزارم محبت آزادانه ابراز بشه و بعد دلم گرفت از زمونه واطرافیانم که یه جاهایی مجال ابراز محبت رو ازم می‌گیرن. بعدش داشتم خودم رو با فرهاد و مجنون مقایسه میکردم!!! اون‌ها برای عشق چه چیزها که به جون نخریدن اون وقت من سر یه حرف کوچیک یا اینکه ممکنه یه چیزی سوء تعبیر بشه یا … با احتیاط حرکت میکنم! خیلی دلم از خودم گرفت، کاش حداقل بغضم آزاد میشد و یه کم گریه میکردم تا سبک بشم!

شکر، تشکر، شِکوه!

۱۰ بهمن ۱۳۹۱ ۱۰ دیدگاه

اول:‌ دوباره سلام!
دوم: شاعر می‌فرماید:‌«چه جای شکر و شکایت ز نقش بیش و کم است؟» ربطش رو هم من نمی‌دونم!
سوم: شکر! الحمدالله رب العمالین! خدایا سپاس که همسری نیکو برای من مقدر کردی، همسری که از هر نظر نزدیک به ایده‌آل‌هام هست.
چهارم: تشکر! همسر(همسر بعد از این!) عزیزم لازمه ازت تشکر کنم! بابت اینکه همه کاستی‌های من رو با مناعت طبع نظاره کردی. چه تو مسائل مالی توقعت رو این قدر پایین آوردی که من با بضاعت خیلی کم خودم از پس‌شون بر بیام و چه تو سجایای اخلاقی قضایا رو خیلی آسون گرفتی و با کاستی‌های خصوصیات اخلاقی من کنار اومدی و البته به موقع تذکر دادی، تا ان شاء الله به مرور بتونم اصلاح‌شون کنم. طبیعتا تشکر از همسر بی تشکر از خونواده‌اش معنی نداره، چه به واسطه تربیت فرزندی با این خصوصیات و چه به واسطه رفتار خودشون.
پنجم: شِکوه! گلایه میکنم از اون‌هایی که نزدیکم بودند اما کمک‌شون تو این شرایط یا محدود شد به تماس تلفنی اگه کاری داری بگو! و یا حتی اون تماس تلفنی رو هم نگرفتن! البته خدا رو شکر اونایی که ازشون گله دارم اینجا رو نمیخونن! اما خوب من هم که برای اون‌ها نمی‌نویسم! برای سایرینی می‌نویسم که ممکنه موقعیت مشابه‌ای تو خونواده و نزدیکان‌شون در حال وقوع باشه. وقتی یه جوون داره سر و سامون میگیره، درستش این هست که هر کی یه گوشه کار رو بگیره، نه اینکه بمونیم کنار و بگیم اگه کاری داشتی زنگ بزن! البته این‌جا هم در عین شِکوه از جمع نزدیکان که دور ایستادند! باید از برخی از نزدیکان تشکر کنم. از پدر و مادر و خواهر عزیزم که مثل همه‌ی اتفاق‌های دیگه زندگی محکم کنارم بودند، از همسرم و خانواده‌اش که با خیلی از مسائل کنار اومدن و کمک کردن تا کارها پیش بره. از خواهرزاده‌هام که بخشی از مسائل رو پیگیری کردن و از بردار بزرگم و خونواده‌اش که تو آغاز این اتفاق موثر بودن. احتمالا تو این دو سه روز بعضی‌ها یادشون می‌افته که می‌تونن کمک کنن! و احتمالا هم من بالاجبار بخشی‌از کارهای روز عقد و روز قبلش رو از دیگران کمک می‌گیرم، اما اینکه تو این یکی دو هفته کنارم نبودند فشار زیادی بود. البته دوباره لازمه توضیح بدم که این رو نوشتم که سایرینی که احتمالا موارد مشابه تو خونواده و نزدیکان شون هست درس بگیرن و حواس‌شون رو جمع کنن! ان شاء الله که خودم هم به این موضوع عمل کنم و تو سرآغازهای زندگی بستگان که پیش رو خواهد بود حضور پر رنگ و موثری داشته باشم.

به امید نگاه پیامبر رحمت …

اول: سلام! خوبین؟ منم خوبم! الحمدالله!
دوم:‌عیدتون مبارک، چه عید خوبی، میلاد پیامبر رحمت(ص)، چقدر دلم برای مدینه تنگ شده …

mohammad

سوم: ببخشید! خیلی خیلی ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد!
چهارم: از خدا که پنهون نیست از شما چرا پنهون باشه؟ من دارم ازدواج میکنم! ان شاء الله عقدم همین جمعه پیش رو هست! خیلی دوست داشتم که فردا باشه چون به جورایی باور دارم که ازدواج ما واقعا در راستای عمل به سنت پیامبر(ص) هست وخیلی امیدوار هستم که ان شاء الله زندگی‌مون هم نزدیک باشه به اونچه که مورد رضایت پیامبر خوبی‌هاست. شاید این تقارن نشونه‌هایی که دیدم رو تکمیل میکرد، اما خوب نشد دیگه، جمعه هم روز خداست! پیشاپیش از تبریک‌هاتون ممنونم.

سربازی، فاصله ۹۹ درصد و ۱۰۰ درصد؟!؟

خوب من پارسال آخر بهمن فارغ التحصیل شدم و یک سال وقت داشتم که دفترچه آماده به خدمت پست کنم و ببینم کجا اعزام میشم و … . طبیعتا مثل همه‌ی تحصیل کرده های دیگه مترصد این بودم که از امریه استفاده کنم و این دو سال رو حداقل به کاری بپردازم که از نظر خودم واقعا مفید باشه تا به پست دادن بالا سر مهمات و …! خلاصه پیشنهادهای مختلفی بود از جمله ادامه فعالیت تو همین محیطی که هستم و از طریق فعالیت روی یک پروژه برای یک مرکز نظامی وابسته به وزارت دفاع.
بعد از صحبت های اولیه بنا شد من سوابقم رو بفرستم که فرستادم و اکی بود، بنا شد من دفترچه رو طوری پست کنم که دو ماه قبل از اعزام برگ سبز رو به دست شون برسونم که کارهای امریه بتونه انجام بشه. خوشبختانه زودتر تونستم برگ سبز رو بگیرم و حدودا ۲۰ آذر آماده بود و اعزامم هم یک اسفند خورده بود. اما متاسفانه ۹۰ روز اضافه خدمت برام زده بودن! اگه اضافه خدمت درست بود عملا استفاده از امریه منتفی میشد! اما من نه غیب داشتم و نه هیچ دلیل دیگه‌ای برای اضافه خدمت می دیدم! خلاصه بعد از کمی پیگیری و حرص خوردن، موضوع اضافه خدمت حل شد و مشخص شد که سیستم شون مشکل داشته و به جای یک سال فاصله مطابق قانون جدید، ۶ ماه فاصله مطابق قانون قبل رو ملاک محاسبه اضافه خدمت در نظر میگرفته!
سرتون رو درد نیارم، برگ سبز و سایر مدارک رو فرستادم و اکی دادن که مدارک رسیده. از اون روز تا حالا تو این فاصله ۲۰ روزه چندین بار تماش گرفتم با تهران هر بار میگن که مدارکت مشکلی نداشته و مراحل طی میشه اما همه چیز هم چنان ۹۹ درصد هست و وقتی ۱۰۰ درصد میشه که برگه سفید من بیاد و توش محل اعزامم وزارت دفاع (ودجا!) خورده باشه. به این ترتیب یا من یک اسفند عازم قزوین خواهم بود (پادگان شهید جوادنیا تنها پادگان آموزشی وزارت دفاع) یا اینکه خدای نکرده موضوع حل نشده و جای دیگه و تو نیروی دیگه ای افتادم که تو مدت آموزشی باز باید موضوع رو پیگیری کنم تا ان شاء الله حل بشه …
تو این فاصله تا اومدن برگ سفید هم هیچ کار یا پیگیری خاصی نمیتونم انجام بدم! از یه طرف انگار ته دلم قرص هست که این موضوع حل شده هست و از اون طرف نمیدونم چرا هر از چند گاهی هی دلم میخواد پیگیری کنم ببینم کارا جلو رفته یا نه! با اینکه از قبل می‌دونم جواب شون چیه! نمیدونم شاید این نگرانی به اینکه مراحل اولیه تاهل در پیش هست برگرده، انگار تا حالا فقط بار مسئولیت زندگی خودم رو دوشم بوده،‌ اما الان کم کم بار مسئولیت یه زندگی دو نفره رو دوشم خواهد بود …

مهریه و سایر آداب و رسوم ازدواج …

خوب از خدا که پنهون نیست،‌از شما چه پنهون،‌ما هم کم کم داریم سعی میکنیم که سر و سامون بگیریم و ازدواج کنیم، البته اگه خدا بخواد …
یکی از مسائلی که خیلی ذهنم رو آزار میده بحث آداب و رسوم هست و چیزی که این بار میخوام در موردش بنویسم مهریه هست. شاید بعدا در مورد سایر آداب و رسوم ازدواج هم نوشتم.
به طور کلی از نظر من دو تا خونواده خیرخواه و منطقی می‌تونند روی تک تک مسائل سبک و سنگین کنند و ببینند چی به نفع بچه‌هاشون هست و تصمیم بگیرن و اینکه برای هر چیز کوچیکی به آداب و رسوم مراجعه کنیم و آداب و رسوم بشه سنگ جلوی پای جوون ها رو اصلا نمی فهمم، اما متاسفانه این موضوع کاملا جا افتاده و خانواده ها از مومن گرفته تا بی دین و از فرهیخته گرفته تا عامی اغلب در پایبندی به رسوم نقطه مشترک دارند!
اما در مورد مهریه، از چند زاویه میشه بهش پرداخت. ظاهر امر این هست که اغلب خانواده ها عرف اطراف رو مبنا قرار میدن مثلا اینکه خواهر داماد یا عروس قبلی خانواده با چه مهریه ای ازدواج کرده یا دختر قبلی خانواده و یا عروس خانواده با چه مهری ازدواج کرده و با کمی کم و زیاد حدود همون مبنا به توافق می‌رسند. یک عرف کلی هم در جامعه شناخته میشه که ظاهرا از چند ده سکه شروع میشه و به چند هزار سکه میرسه!
اما یک زاویه دید دیگه این هست که مهریه به عنوان یک دِین به گردن مرد هست و هر زمان که همسرش بخواد باید اون رو پرداخت کنه و حالا اینکه فردی مبلغی رو می‌پذیره که تا آخر عمر هم نمیتونه پرداخت کنه و همه هم روی این مساله توافق دارند برای من جای سوال هست! مرد چرا باید قبول کنه که مدیون بشه به مبلغی که حالا حالاها نمیتونه پرداخت کنه و چرا اصلا خانواده دختر به همچین فردی دختر میدن؟!؟ ادامه ی نوشته