یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگهای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما خودسانسوری اجازه نمیده.
فقط میتونم بازم از خدا سپاسگذار باشم که اجازه داد پرواز بدون حد و مرز محبت رو تجربه کنم و از پرنده مهربونی که تو اون پرواز باهام بود ممنون باشم که با دل دریایی که داشت کمکم کرد که اون پرواز رو تجربه کنم، چیزای جدید یاد بگیرم و چیزایی رو که فراموش کرده بودم به یاد بیارم. متاسفانه تو این هفته ازش خبری نداشتم و نمی دونم از بیمارستان مرخص شده یا اینکه هنوز بیمارستان هست اما با تمام وجود براش آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم عمل جراحی رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشه.
بیشتر نمیتونم بنویسم، کاش میشد نوشت، کاش میتونستم بگم همهی حرفها رو و بنویسم همهی اونچه رو دلم سنگینی میکنه، اما چارهای نیست جز بسنده کردن به همین تشکر و یادآوری اون لحظات دوست داشتنی. خدایا بازم شکرت.
انتخاب کردن مسالهای نیست که ساده باشد، به خصوص زمانی که قرار باشد این انتخاب در حالت معمول روی همهی روزهای آیندهی تو تاثیر بگذارد، این دیگر انتخاب رشته و کار و … نیست، البته اینجا هم میشود برگشت اما خیلی خیلی سخت.
فکرش را که میکنم، دلم نمیخواهد انتخاب کنم، دست و دلم به انتخاب نمیرود، شاید به ذهنیت قبلیام برمیگردد، منتظر هستم تا اتفاقی بیفتد، جرقهای زده شود، دلی بلرزد و … . در واقع انتخاب نیست شود، تو میفهمی که این همان است که باید باشد و دیگر جایی برای تردید نیست.
سوای این ذهنیت قبلی که تا حدی کنارش گذاشتهام، باز یک جای کار میلنگد، دوست ندارم بروم تحقیق کنم، بروم بررسی کنم، بروم بشنوم، حرف بزنم، فکر کنم و … . ترجیح میدهم یک طوری معلوم شود من باید فلانی را انتخاب کنم! نمیدانم شاید یکی بگوید فلانی و من بگویم باشد! شاید هم اصلا فلانی بگوید من و من بگویم آری! چه میدانم!
شاید دلیلش این است که بین معیارم و اطرافیانم، یعنی آنهایی که کم و بیش میشناسم، فاصله زیاد است و این باعث میشود که بترسم از پیش رفتن به سوی آنهایی که نمی شناسم، انگار که دختری نیست با مشخصاتی که من میخواهم و به قول دوستان باید دعا کنم خدا خلق کند! شاید هم دلیلش این است که از محبت خودم به طرف مقابل مطمئن هستم اما تردید در محبت طرف مقابل باعث میشود که بترسم از قدم پیش گذاشتن. در واقع نوع نگاهی که به زن دارم، تصوری که از زن در ذهن خودم دارم و معیارهایی که دارم قابل جمع نیستند! انگار غیرممکن میخواهم و طبیعتا نمیتوانم پیش بروم برای دیدن اینکه آیا این همان غیر ممکن است یا خیر!
نمیدانم! هزار شاید دیگر هم هست که چرا برای بررسی و طی گامهای بعد، اقدام نمیکنم،. مساله این است که فعلا ایستادهام و خبری از انتخاب کردن نیست، شاید در این فاصله انتخاب شدم، شاید این انتخاب یک عمر پشیمانی را به دنبال داشت که از حق انتخاب خودم قبل از اینکه انتخاب شوم یا در محدودیت انتخاب قرار گیرم استفاده نکردم، شاید هم یک عمر آسودگی را که طرف مقابل چون مرا انتخاب کرده قطعا محبتی هست و زندگی با عشق هر طور که باشد شیرین است، شاید هم اصلا اتفاق سومی افتاد.
فعلا سوال اساسی این است که این تردید و این گامهای سست کی استوار خواهد شد؟ در حالی که این انتخاب طبق برنامه پیشین و تصمیم من، با پارهای مراحل پس از آن کمتر از ۴ ماه زمان برای اجرا شدن دارند؟!؟ کسی چه میداند شاید همه چیز مانند خیلی موارد دیگر ناگهان حل شد و شاید هم تصمیمهای من عوض شد. با آنچه که از نقاش بزرگ دیدهام نگران آینده و سرانجام امور نیستم، بیشتر نگرانم که تصمیم تغییر کند و آن وقت مدتها بگذرد تا من در چهارچوب محبت بی مرز قرار گیرم، حتی شاید چند سال، که البته اگر مصلحت در این باشد چارهای هم نیست، توکل به خدا، تا او چه بخواهد.
بالاخره پس از مدتها توهم پرواز
توانستم پرواز کنم
هر چند اوج نگرفتم
هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم
هر چند پرنده نشدم
…هر چند …
اما همین می تواند نقطه شروع باشد
نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد
خدایا سپاس میگویم ترا
هزاران هزار مرتبه و بیشتر
و تو ای همسفر که در کنارم بودی
و کمک کردی تا پرواز را تجربه کنم
هر چند پروازمان لحاظتی بیش نبود
اما شدیدا دلتنگت میشوم
و دوستت دارم
دوست دارم که روزی هم تو و هم من پرنده باشیم
پرندههایی که خوب بال میزنند و همواره در اوج هستند
در بالاترین اوجی که میتوان برایشان متصور بود
خدایا دوباره سپاس
و در پس این سپاس، استمداد کمک برای پرنده شدن
برای پرواز در اوج
پرواز زیبای محبت
خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه و عمیق تر از هر لحظه
دوستت دارم
چند قدم پیش رو بیش از گذشته در کنارم باش
که اکنون شدیدتر از هر لحظه به کمکت نیازمندم
راجع بهش خیلی فکر کردم، شایدم خیلی بیشتر از خیلی! نتیجه هم این بود که باید ازدواج کنم حتی اگه هنوز ندونم که ادامه تحصیل میدم یا نه یا شغلم چی میشه یا … . اینا همیشه میتونند از وضعیت معلوم به مجهول و برعکس تغییر کنند و عملا اون قدرها هم در کنترل من نیستند و البته اگه فرض کنیم هستند هم که بهتر هست و اصلا جای نگرانی نداره! قبل از تولد بعدیم میخوام ازدواج کرده باشم!
حالا دیگه باید دید تو این فاصله چه اتفاقاتی میافته و چه افرادی سر راهم قرار میگیرن، در واقع من بخشی از نقشم تو این نقاشی رو اراده کردم شروع کنم (و البته این لزوما به این معنا نیستم که میتونم این نقش رو شروع کنم و انجام هم بدم) و حالا باید منتظر باشم تا نقاش بزرگ طرح و نقش دیگهای نشونم بده و ببینم این بار چقدر از لطف و مرحمتش شگفت زده میشم و چقدر میتونم عظمتش رو با تصور ناقصم به تماشا بشینم …
از وقتی مطلب وجود ابهام یا نبود جرات رو نوشتم خیلی در موردش فکر کردم، اینکه واقعا مساله کدوم هست.
امروز داشتم فکر میکردم که اساسا این ابهام ها در صورتی مهم هستند که مورد ابهام مساله مهمتری باشه تا مورد مستلزم تصمیم. یعنی اگه مثلا سربازی رفتن یا نرفتن من از ازدواج مهم تر باشه اون وقت مهم هست که من اول برم سربازی یا مثلا درس خوندنم.
یه جور دیگه بگم، مثلا در مورد ازدواج و درس خوندن دو تا اولویت میشه قائل شد، یکی میگه من ازدواج میکنم چون لازمه، شد درس میخونم نشد هم نه، خوشبخت هم هستم، چون به موقع ازدواج کردم و از طرفی اینکه درس رو شد ادامه بدم یا نشد یا حتی مجبور شدم نصفه ولش کنم رو ملاک خوشبختی و درجه اول اهمیت نمیبینم، بعدا هم میشه درس خوند و … . یکی هم میگه بزار فعلا تکلیف درسم معلوم بشه تا ببینم باید کی ازدواج کنم! هر چند هنوز هم کمی به نظر میرسه که دومی هم داره حرف منطقی میزنه و اصلا به این جهت که ازدواج براش مهم نیست تصمیم به عدم ازداوج نگرفته بلکه برعکس چون ازدواج براش مهم هست تصمیم گرفته صبر کنه تا بتونه بهتر ازدواج کنه ولی این دومی ایرادش این هست که ممکنه وقتی ازدواج میکنه دیگه دیر شده باشه و … .
یه جورایی میشه این طوری مثال زد که ازدواج مثل غذا خوردن یه سری از نیازهای آدم رو فراهم میکنه، حالا میشه کسی که نیاز به غذا خوردن داره بگه من باید صبر کنم تا ببینم چه شغلی خواهم داشت تا بعد تصمیم بگیرم که هر روز چقدر میتونم پول غذا بدم و بعد از مطالعه غذاها تصمیم بگیرم که چه غذایی بخورم و کجا بخورم و …؟!؟ خوب ممکنه این وسط از گشنگی بمیره یا حتی بدتر یه غذای خیلی بد رو از شدت گشنگی انتخاب کنه و بخوره که صدمه حاصل ازش دیگه قابل جبران نباشه و … . البته حقیقتا بین نیازهایی که ازدواج تامین میکنه و نیاز به غذا تفاوت های زیادی هست و شاید اصلا این طوری مقایسه کردنشون درست نباشه، اما الان برای من تا حد زیادی روشن هست که روشن شدن اون ابهامها یا عدم روشن شدنشون ملاک زمان ازدواج نیست، ملاکی که الان دارم یکی وجود احساس نیاز هست و یکی پیدا کردن یه مورد نسبتا مناسب، که الان فکر میکنم این دومی هر موقع محقق بشه دیگه تاخیر جایز نخواهد بود، البته هنوزم باید روی این موضوع بیشتر فکر کنم، به خصوص روی این جنبه که مورد مناسب دقیقا چه موردی خواهد بود و …
گفت چرا زن نمی گیری؟
گفتم علیک سلام! خوبین شما؟ یه هویی این سوال از کجا مطرح شد؟!؟
گفت جدی دارم میپرسم!
گفتم خوب تکلیفم رو نمی دونم، معلوم نیست سرباز بشم یا قبول بشم دکترا
گفت بعدش معلومه؟ گفتم خوب تا حدی آره دیگه اگه سرباز بشم که بعد سربازی یه جایی کار میکنم و سعی میکنم درسمم یه طوری ادامه بدم، اگه نه هم که چون یه ۶ سالی دستم بند دکترا میشه و طبیعتا همون مواقع اقدام میکنم.
گفت شک دارم
گفتم چطور؟ ادامه ی نوشته
از وقتی فایلهای کامپیوتر خدا بیامرزم رو ریختم روی لپتاپ خیلی چیزا هنوز سر جای خودشون نیستند، امروز داشتم یه چیزایی رو جابهجا میکردم که یه تعداد از نوشتههای روزگار عاشقی رو دیدم، خیلیهاشون به جهت بودن اسم و رسم قابل ذکر نبودن اما این یکی رو میشد گذاشت، هر چند شاید خلاف حریم خصوصی باشه که آدم همچین نامهای رو به صورت عمومی منتشر کنه! اما به رسم خیلی کارای دیگه این کار رو هم میکنیم! خوب دیگه مقدمه بسه بریم سراغ اصل مطلب:
هو المصور
آتش در نیستان
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت این آشوب چیست
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیات را سوختم
زان که میگفتی نیام با صد رموز
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی علاجش آتش است!
درد بیدردی علاجش آتش است!
عصر سهشنبه بود، به خانه که رسیدم ، بعد از اندکی استراحت نمازم را که در اثنی قضا شدن بود به جا آوردم، لحظهای گویشگرهای! رایانه را راهانداختم، گوشهای نشسته و زانوی غم در آغوش گرفته و سیلاب اشک بر گونهها جاری نموده و میاندیشیدم به این بازی جدید روزگار که چه سرانجامی خواهد داشت و اینکه اینبار رفتار من در قانون نقاش عالم کدام نقش را سزاوار دانسته خواهد شد و چه نقشی بر تابلوی دلم حک خواهد گردید. ادامه ی نوشته