بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ازدواج’

دو راهی

مدتی هست که یه دو راهی می‌بینم! که یه تفسیر ساده‌اش یه انتخاب هست بین خودم و خدا، اما تفسیرهای پیچیده‌ای هم داره که نمی‌تونم بنویسم‌شون، تو این روزهای عزاداری این قدر نشونه دیدم برای انتخاب راهی که منتهی به خداست که دیگه بیشتر از این میخواستن نشونه بهم نشون بدن باید می‌اومدن میزدن تو گشوم و میگفتن اون راه رو برو! اما اون تفسیرهای پیچیده‌ای که میگم نمیشه نوشت‌شون، رهام نمی‌کنند و انگار دست و پام زنجیر شده،‌مثل آدمی شدم که می‌دونه راه درست و غلط کدوم اما مدام داره توجیه میکنه که از راه غلط بره و در عین حال هم هی براش نشونه میاد که راه درست کدومه! از یه طرف اینکه این قدر دست و پام زنجیر داره عذابم میده و از اون طرف توان حرکت رو ازم گرفته و عمیق که فکر میکنم می بینم وقتی تو گذشته تو مسائل کوچیک بین خودم و خدا، خودم رو انتخاب کردم، اصلا عجیب نیست که حالا تو مسائل بزرگ هم گیر کنم و نتونم راه درست رو برم…
خدا کنه زود بتونم خودم رو تکون بدم و از دست این زنجیرها آزاد بشم،‌ اگه نه اصلا بعید نیست که به زودی با انتخاب هایی که میکنم اوضاع خراب و خراب تر بشه و زنجیرها بیشتر و بیشتر ….
«اَللّهُمَّ لاتَجعَل ِ الدُّنیا اَکبَرَ هَمِّنا»
برام دعا کنید …

یه نشونه دیگه؟

عصر از سر کار زودتر اومدم که برم موهام رو کوتاه کنم، رفتم ولی آرایشگری که پیشش می‌رفتم نبود و در مغازه‌اش بسته بود! چون پلان دومی نداشتم، بین اینکه برم یه جای دیگه موهام رو کوتاه کنم و برم خونه، دومی رو انتخاب کردم. از جلوی مغازه اومدم که از خیابون رد شم و به سمت خونه مسیر رو ادامه بدم، خیابون خیلی شلوغ بود و مجبور شدم برای رد شدن از اون چند ثانیه مکث کنم، تو همین فاصله یه بچه کوچولو (کلاس اول یا دوم دبستان بود احتمالا) تو تاریکی از پشت اتوبوس پیدا شد و بدون توجه به ماشین ها از خیابون رد شد!
من هم چند ثانیه بعد از خیابون رد شدم و اون دست خیابون به هم رسیدم و اتفاقا مسیرمون تو کوچه هم با هم یکی بود، تو کوچه من مسیر خودم رو میرفتم و تو ذهنم داشتم به هزارتا مساله مختلف فکر میکردم، اما اون بچه براش مهم بود که پا به پای من بیاد و حتی تمام سعیش رو میکرد تا یه قدم جلو تر باشه، آخر کوچه مسیرمون از هم جدا شد …
شاید من هم تو سن و سال و زوایه دید اون بچه همون طوری عمل میکردم، آزاد و رها و مطمئن و چابک! شاید هم اگه کسی بود که از من تندتر می‌رفت اما مسیر مشترکی داشتیم من هم مثل اون بچه ترغیب می‌شدم که تندتر برم تا عقب نباشم و حتی سعی کنم که جلو بزنم!
نمی‌دونم! شایدم این اتفاق یه معنی سومی داشت که من متوجه نشدم، فقط حسی غریبی داشتم که این یه نشونه بود، انگار بچه اون ور خیابون تو تاریکی پیدا شد و بعد از طی عرض یک خیابون و طول یک کوچه از من جدا شد و دوباره تو تاریکی گم شد …

ازدواج و پیچیدگی‌هاش!

ازدواج کردن افراد سبک و سیاق‌های مختلفی داره. بعضی‌ها تو محیط اطراف یکی رو می بینن و از نظرهای مختلف به دل شون میشینه و بعد باهاش ازدواج میکنن. بعضی‌ها سعی میکنند اون فرد رو با یه سری ملاک هم بسنجن، بعضی ها هم قبل از ازدواج (با یا بدون اطلاع خونواده – سالم یا ناسالم) مدتی هم با هم سر میکنند تا شناخت شون کامل تر بشه و …
بعضی‌ها اما به هر دلیل یه کم پخته تر میشن و دور ورشون هم کسی که به ملاک و معیارشون بخوره نیست، یه خورده ازدواج براشون سخت میشه! باید منتظر باشند تا کسی رو بهشون معرفی کنند که به معیارهاشون نزدیک باشه و بعد توکل به خدا با چند تا جلسه حرف زدن جمع بندی کنند و تصمیم بگیرند …

برای آدمی که تو یه خونواده سنتی-مذهبی بزرگ شده و یه مقدار هم سنش بالا رفته و پخته تر شده و خیلی نمیتونه به یه حس ظاهری بها بده، ظاهرا حالت دوم کاملا مقبول و اجرایی هست. این وسط چیزی که خیلی پیچیده هست، بحث معیارهاست! هر کسی یه ایده‌آلی داره تو همه بعدها اما خودش لزوما به اون ایده‌آل نرسیده و چه بسا مواردی که خیلی هم ازش دور هست، اما وقتی میخواد معیار انتخاب کنه میره سراغ ایده‌آل‌ها و نمیتونه از ایده‌آل‌ها بگذره. حالا این نگرانی هست که اگه نتونست بعدا هم خودش رو با ایده‌آل‌هایخودش وفق بده چی میشه؟!؟ اگه هم ایده‌آل‌ها رو بی خیال بشه و بره با یکی مثل خودش که از نظرهایی از ایده‌آل‌هاش انحراف داره ازدواج کنه، این نگرانی هست که هیچ وقت از اون انحراف به سمت ایده‌آل حرکت نکنه و چه بسا انحرافش هم بیشتر بشه …

حقیقتا موضوع پیچیده هست و فقط میشه به خدا توکل کرد و به «الخیر فی ما وقع» …

دعا کنید …

رجب هم تموم شد و شعبان از راه رسید و کم کم می رسیم به ماه رمضون و شب قدر و عید فطر! اصلا دلم نمی خواد بنویسم از این اوضاع عجیبی که توش قرار گرفتم و اصلا هم نمی‌تونم بنویسم … الان تو کل زندگی تو سه چهار تا موقعیت گیر کردم و تو هیچ کدوم موقعیت‌هام نه راه پس دارم و نه راه پیش، یعنی هیچ تیکه‌ای از زندگیم تکون نمی‌خوره و خودم هم انگار زنجیر شدم با شرایط و نمی‌تونم هیچ تیکه‌ای رو تکون بدم! به قول دعای کمیل «بنده ناتوان خوار ناچیز مستمند بیچاره!»و «راه گریزى از آنچه از من سر زده نیابم و پناهگاهى که بدان رو آورم در کار خویش ندارم» به قول یکی بچه ها «له له و داغون داغون» خدایا اگه نمی‌خوای راه پیش جلوی پام بزاری تو این وضعیت هم نگرم ندار، دیگه تحمل ندارم …
می ترسم از اینکه … بگذریم …
هر چند یقین دارم که وقتی کاری رو باید خودم یا اطرافیانم انجام بدیم و انجام نمی‌دیم دلیلی نداره که خدا دعا مستجاب کنه ولی با این همه التماس دعا …

دوست داشتن

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۵ دیدگاه

نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و … . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیان‌های نسبتا متفاوت. یکی از آن‌ها را با هم ببینیم:
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) – از کتاب خرنامه! – گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و … به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونه‌ای است که نمی‌شود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانواده‌های‌شان خواهد بود و … بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه می‌خواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و …
خلاصه کنم پیش‌تر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و … یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و … . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا … به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژه‌تر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصه‌اش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه نداده‌ایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت می‌باشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد …

پنج وارونه

۲۸ شهریور ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته

نشانه‌ها …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه

یکشبنه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰، دارم میرم خونه، از سرویس شهرک پیاده میشم، فلکه دانشگاه (میدان استقلال) رو میام این طرف، یه ماشین مدل بالا جلوم میزنه رو ترمز، میگم شاهین شهر، میگه بیا بالا، سوار میشم، ماشین تر و تمیزی هست و راننده هم شیک و با کلاس، عطر خوبی هم زده! تو ماشین هم یه آلبوم آهنگ خارجی گذاشته که من نمی فهمم چی داره میخونه! نزدیک شاهین شهر میشیم ، گوشی اون زنگ میخوره، جواب میده، به نظر میاد داره با خانومش حرف میزنه: «عزیزم چند دقیقه دیگه میرسم … قلب منی … » منو سر فردوسی پیاده میکنه، کرایه هم قبول نمیکنه، مرام گذاشته منو سوار کرده ظاهرا …
میرم آرایشگاه که موهام رو کوتاه کنم، انگار آرایشگاهی که همیشه می رفتم صاحبش عوض شده، نمیدونم! در هر صورت دو تا آرایشگر جدید اونجا هستند! میشینم و میگم دورش رو کپ بزن، روش رو نمیخواد کوتاه کنی، میگه سفید بشه، میگم آره، میگه خطش مشخص باشه، میگم آره، مشغول میشه، وسط اصلاح مو پیامک رد و بدل میشه و گوشی‌اش زنگ میخوره: «عزیزم باشه دارم میام خونه میخرم و …»
از آرایشگاه میام بیرون، دارم پیاده از کنار فضای سبز خیابون علامه میرم به سمت خونه، یه کارگر یا بنا رو می بینم که با لباس گچی و درب و داغون سوار یه دوچرخه داره از کار میره به سمت خونه و رو دوچرخه که دست کم مال بیست سال پیش باید باشه داره با تلفن همراهش حرف میزنه: «عزیزم … »
همه اینا پشت سر هم اتفاق می افته، شاید هم نشونه نیست و من دارم اشتباه میکنم، اما خوب خود همین موضوع که همه اینا که از تیپ‌های مختلف و در شرایط مختلف هستند دارند زندگی میکنند، خیلی هم اهمیت نداره که چقدر با کلاس و بی کلاس و پول دار و فقیر هستند …. شاید هم واقعا نشونه بوده دیدن پشت سر هم این اتفاقات …