<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‌نوشت‌ها و شب‌نوشت‌های محسن نوروزی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 23:03:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>شراکت یا تنهایی؟!؟</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/sherakat1/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/sherakat1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 23:03:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=485</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>چند وقتی میشه که قصد داریم کارمون رو رسمی‌تر کنیم تو پست‌های قبلی هم گفتم! اما کم کم دارن نا امیدم می‌کنند، هی با خودم میگم تنهایی کار کردنم هم بد نیست ها! بعد دوباره می‌گم نه زندگی این مدلی اون زندگی نیست که من دوست دارم! الان چند هفته می‌شه که می‌خوایم بریم مغازه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">چند وقتی میشه که قصد داریم کارمون رو رسمی‌تر کنیم تو پست‌های قبلی هم گفتم! اما کم کم دارن نا امیدم می‌کنند، هی با خودم میگم تنهایی کار کردنم هم بد نیست ها! بعد دوباره می‌گم نه زندگی این مدلی اون زندگی نیست که من دوست دارم! الان چند هفته می‌شه که می‌خوایم بریم مغازه بگیریم و پروانه کسب و شرکت و &#8230; ، همه‌اش باید پیگیری کنم و دوستان بگن که کار دارن، جالبه که انگار من اصلا کار ندارم! هر دفعه هم که باهاشون حرف می‌زنی یه پله ناامیدت می‌کنند، اون یکی میگه می‌خوام برم فلان جا کار و اون یکی هم که رفته تهران و بر هم نمی‌گرده! انگار آخر این شراکت تنهایی هست، اما تنهایی رو دوست ندارم! کاش می‌تونستم درست تجزیه و تحلیل کنم و تصمیم بگیرم که الان باید شراکت رو با فشار هم که شده برد جلو یا اینکه بی خیال شد و رفت سراغ تنهایی، یا اینکه یه مدت بی خیال شد تا دوستان پیگیری کنند یا &#8230;؟!؟ خدا ان شاء الله به زودی مسیر درست رو برامون مشخص می‌کنه، به خصوص که این به تاخیر افتادن‌ها نمی‌تونه بدون حکمت باشه و &#8230; .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/sherakat1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارمندان دولت یا &#8230;!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/dolatiha/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/dolatiha/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:56:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=482</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>قبلا همیشه با شنیدن قیمت‌هایی که برای پروژه‌های مختلفی که برای دولت (در واقع برای کارمندان دولت) انجام میشه، سردرد می گرفتم و میگفتم  چرا اینا این قدر بی انصاف هستند؟!؟ اما حالا کم کم دارم می‌فهمم که نه خیلی هم بی انصاف نیستند! کلا کار کردن با کارمندهایی که نمی‌دونم کدوم احمقی باعث شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">قبلا همیشه با شنیدن قیمت‌هایی که برای پروژه‌های مختلفی که برای دولت (در واقع برای کارمندان دولت) انجام میشه، سردرد می گرفتم و میگفتم  چرا اینا این قدر بی انصاف هستند؟!؟ اما حالا کم کم دارم می‌فهمم که نه خیلی هم بی انصاف نیستند! کلا کار کردن با کارمندهایی که نمی‌دونم کدوم احمقی باعث شده استخدام بشن و کارمند بشن خودش یه نوع حماقت هست! پروژه‌ای که برای بخش خصوص با ۱۰۰ تومن میشه انجام داد اگه به بخش دولتی بگی ۳۰۰ تومن باز پشیمون میشی! بس که می‌برن و میارنت! آخر سر هم که کار رو قبول کنند(که البته این یکی هیچ وقت اتفاق نمی‌افته!) برای گرفتن پول باید بری و بیای!  <span id="more-482"></span><br />
امروز رفته بودم یه پروژه‌ای رو تحویل بدم، فرم تحویل رو دادم امضاء کنند، کارمند برگشته میگه آقای مهندس هر تغییری بخوایم بدیم مشکلی نیست دیگه! زنگ میزنیم تغییر میدین! کلی براش توضیح دادم که نه! این طوری که تو فکر میکنی نیست، من با هوا زندگی نمی‌کنم، فقط اصلاح مشکلات تو پشتیبانی هست نه اینکه تو شب بخوابی صبح بگی فلان بشه فردا یه چیز دیگه بگی! بازم فکر کنم آخرش نفهمید! مجبور شدم ۶۰ تا بند زیر فرم تحویل بنویسم تا بالاخره امضاء بگیرم! از این به بعد باید تو قیمت دادن به بخش دولتی کمی سنجیده تر عمل کنم! باید اول یه دو تا جلسه با کارمندی که طرف من میشه برم اگه دیدم داره کارمند بازی (شایدم باید بگم سبز بازی!) در میاره یه قیمتی بدم که حداقل پول کرایه رفت و برگشت‌های متعددم تا اون اداره تامین بشه! این از دست پخت حزب کارگزان و اصلاحات: ورود نا مناسب‌ترین انسان‌ها به بدنه دولت! خدا عاقبت اونا و کارمندا رو هم ختم به خیر کنه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/dolatiha/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی نظمی در راس امور!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/no_nazm/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/no_nazm/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:44:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=480</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>سفارشی که مال ۶ ماه پیش میشه هنوز اطلاعاتش تحویل من نشده! هنوز رو هواست! پشنهادیه‌ای که باید از ۶ ماه پیش شروع میکردم کار کردن عملا سر جمع ۶ روز هم روش کار نکردم و باید شنبه تحویل بدم! کاری که قرار بود دو هفته پیش آموزش نهایی‌اش تحویل داده بشه دو هفته دیگه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">سفارشی که مال ۶ ماه پیش میشه هنوز اطلاعاتش تحویل من نشده! هنوز رو هواست! پشنهادیه‌ای که باید از ۶ ماه پیش شروع میکردم کار کردن عملا سر جمع ۶ روز هم روش کار نکردم و باید شنبه تحویل بدم! کاری که قرار بود دو هفته پیش آموزش نهایی‌اش تحویل داده بشه دو هفته دیگه قرار جلسه آموزشش گذاشته شده! عجب! نظم داره از همه‌جای زندگیم می باره! الان هفته سوم هست که داریم می‌ریم مغازه بگیریم و هنوز نرفتیم و &#8230; . اینا ۵۰ دردصش تقصیر من هست، نه! ۱۰۰ دردصش تقصیر من هست و در عین حال ۱۰۰ درصدش هم تقصیر این دانشگاه هست! کشته منو! استاد، کارمند ، دانشجو یکی از یکی منظم تر و بهتر! ظاهرا بازم باید از خدا بخوام عاقبت همه‌مون رو ختم به خیر کنه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/no_nazm/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت ۳</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat3/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat3/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:30:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=475</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>چند روز پیش رفتیم دنبال عدالت!‍ پیش همون استادی که دو تا از دوستامون رو مورد عنایت قرار داده بود! خیلی حالم گرفته شد، اصلا قابل توصیف نیست! برخورد استاد یه چیزی تو مایه‌های یه آدمی بود که تا حالا با کسی حرف نزده! یه آدم منزوی هم بهتر از این برخورد میکرد، البته نمی‌خوام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">چند روز پیش رفتیم دنبال عدالت!‍ پیش همون استادی که دو تا از دوستامون رو مورد عنایت قرار داده بود! خیلی حالم گرفته شد، اصلا قابل توصیف نیست! برخورد استاد یه چیزی تو مایه‌های یه آدمی بود که تا حالا با کسی حرف نزده! یه آدم منزوی هم بهتر از این برخورد میکرد، البته نمی‌خوام بگم من خوب برخورد میکنم و عصبانی نمی‌شم نه! شاید بی منطق هم بشم اما دیگه نه این‌قدر! <span id="more-475"></span><br />
استاد اول فرمودند یه نمره به همه اضافه کردم، خوب یه طرفش خوشحالی بود چون یکی از همکلاسی‌هامون پاس میشد، اما این فقط یه طرفش بود، منم رفتم چونه زدن برای احد، اما طوری حرف زد که حالم ازش به هم خورد، حالم از خودم خیلی وقت میشه که بهم می‌خوره! اما نه به این شدت، فقط لغتی که می‌تونستم بهش بگم احمق بود! میگه چون ارائه نداده باید این درس رو بیفته! خیلی جالب بود استدلالش! خدا رو چه دیدی حتما برای احد حکمتی هست تو گذروندن دوباره این درس، اما این استاد حتما پیش وجدان خودش یه جوابی داره برای این نمره ها و این شیوه عملکرد ، همون طور که من برای شیوه عملکردم دارم!<br />
موندم، خدا کجای عدالتش احازه میده آدم‌های بی مصرفی مثل من و استاد مذکور به زندگی ادامه بدیم، اصلا خودمم نمی‌فهمم چی می‌نویسم، خدا بگم چیکارش نکنه!<br />
خوب حالا آخر بحث بزارید نتیجه بگیرم که اگه این استاد آدم عادلی نبوده باشه و این کارش زندگی آینده این شخص رو کلا تغییر بده، یا اگه من یا اونای دیگه به نحوی سر استاد رو کلاه گذاشته باشیم، تهش چطوری می‌خوایم جواب پس بدیم؟!؟ آخه بیش از اونی که ظاهر کار هست عواقب داره! هر حرکتی که می‌کنیم دقیقا داره کل اطرافیان‌مون رو تحت تاثیر قرار میده! واقعا موندم ما چقدر پر رو هستیم که هنوز داریم زندگی می‌کنیم! خدایا خودت عاقبت‌مون رو ختم به خیر کن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت ۲!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat2/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 21:44:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=464</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>یه چیزی می‌خواستم در مورد عدالت بنویسم! الان که اون مطلب قبلی رو نوشتم یادم افتاد! چند وقت پیش یه بنده خدایی یه دامنه سفارش داده بود و ما پرداخت کردیم براش، ۵ ساله بود شد ۶ یونیت، یه یه ماهی گذشت و خبری از این بنده خدا نشد، یه حساب نامعلومی هم از قبلش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">یه چیزی می‌خواستم در مورد عدالت بنویسم! الان که اون مطلب قبلی رو نوشتم یادم افتاد! چند وقت پیش یه بنده خدایی یه دامنه سفارش داده بود و ما پرداخت کردیم براش، ۵ ساله بود شد ۶ یونیت، یه یه ماهی گذشت و خبری از این بنده خدا نشد، یه حساب نامعلومی هم از قبلش با هم داشتیم که معلوم نبود کی طلبکاره! خلاصه ما پیش خودمون گفتیم که این بابا لابد میخواد به ما بفهمونه که طلبکاره یه ایمیل زدیم که اگه طلبکاری بگو! اینم بهش برخورد، البته بعدا بارها ایمیل رو خوندم ها و مشکلی توش ندیدم! اما خوب اون بابا دلش شکسته بود و هر چی از دهنش در اومد بار ما کرده بود! البته بخشیش درست بود و بخشیش هم نمی‌دونم!<span id="more-464"></span><br />
کاری ندارم، بعد چند روز هزینه یونیت‌ها واریز شد، چند روز بعدش یه دامنه رو با املای غلط ثبت کردم و اون ۶ یونیت دوباره پرید، یعنی باید صبر میکردم اما چون صبر نکردم یا چون با یه رفیق این طوری حرف زدم عکس‌العملش این طوری شد! خدا عدالتش خیلی پیچیده تر از این حرفاست! اون موقع من ناراحت بودم از یه موضوعی و نباید ایمیل میزدم اما &#8230; . نمی‌دونم شایدم این دو تا مساله ربطی به هم ندارند و من اشتباها فکر میکنم که این ماجرا برای این بوده که من تنبیه بشم! و یادم بمونه که چه موقع‌هایی نباید ایمیل بزنم! خدایا کاش می‌تونستم عدالت رو بفهم و تا حدیش رو پیاده کنم که فردا بتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم من بنده خدای عادل هستم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و تلاش و عدالت!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat_talash/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat_talash/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 21:35:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=460</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>دوباره مدتی میشه که ننوشتم!
انگار روند شخصیتی آدم‌ها تو وبلاگ‌شون هم نمود پیدا میکنه! یه نمودار اگه از تعداد پست‌ها تو روزها بکشم یا شاید بهتر باشه که تو هفته ها بکشم اون وقت می‌بینید که چقدر افت و خیز داره! مثل شخصیت درونی و تفکراتم که این چند وقت  افت و خیز داره و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">دوباره مدتی میشه که ننوشتم!<br />
انگار روند شخصیتی آدم‌ها تو وبلاگ‌شون هم نمود پیدا میکنه! یه نمودار اگه از تعداد پست‌ها تو روزها بکشم یا شاید بهتر باشه که تو هفته ها بکشم اون وقت می‌بینید که چقدر افت و خیز داره! مثل شخصیت درونی و تفکراتم که این چند وقت  افت و خیز داره و &#8230;<br />
مثل همیشه خیلی حرف‌ها بوده که می‌خواستم بنویسم و ننوشتم و &#8230; .<span id="more-460"></span><br />
اما این موضوع رو نمی‌شد ننوشت! ارائه مدل‌سازی بود من همه کارام رو گذاشتم برای یکی دو شب قبل از ارائه ،خوندم و ترجمه کردم و &#8230;. بعدم رفتم ارائه دادم! یه بنده خدایی هم با ما بود یعنی دو تایی یه فصل بودیم اون بنده خدا از دوهفته پیش کارش رو شروع کرده بود و کتاب گرفته بود و مقاله خونده بود و &#8230; .<br />
الان نمی‌دونم استاد چه نمره‌ای به کی میده ولی شواهد نشون میده که من نمره بیشتری می‌گیرم. تو یه درس پایگاه داده اوضاع خیلی بدتره! این بنده خدایی که صحبتش شد درس رو افتاده و من ۱۴٫۵ شدم. با این تفسیر که ما دسته جمعی فرم‌های بازبینی رو می‌نوشتیم و این بنده خدا می‌نشست مقاله‌ها رو خودش می‌خوند! بعد چون مقاله‌ها سنگین بودن برای خیلی‌هاشون فرم تحویل نداد، بهش هم گفتم یه چیزی بنویس‌ها زیر بار نرفت! تو همون درس این بنده خدا تک موند و افتاد با دخترها، بعد برداشتند هفته‌ای که هیچ کدوم کاری نکرده بودند انداختند گردن این!<br />
یا تو موازی این نشست کد نوشت و کامپایل کرد ما هم همین طوری یه چیزی تحویل دادیم! خلاصه کنم داستان زیاد داریم! اصل قضیه این هست که اگه ملاک تلاش باشه این بنده خدا ۱۰۰ برابر من و خیلی‌های دیگه تلاش کرده، آیا عدالت اینه که ملاک تلاش باشه؟ البته نه! اما نمیشه ملاک عکس تلاش یا یه چیزی تو این مایه‌ها باشه! از طرفی فهمیدن تلاش هم سخته! چیزی که برای من واضح هست این هست که تلاش بی اثر نیست و جای دیگه اثرش رو نشون میده اما الان از دید یکی که ممکنه یه روزی استاد بشه، درد عجیبی حس می‌کنم از اینکه نمی‌دونم عدالت چیه و چه طوری باید پیاده بشه! باید کتاب عدالت اجتماعی داداشم رو در اولین فرصت بخونم، هر چند موقع صفحه‌آرایی و این چیزا خوندم ولی الان  فقط چیزهای گنگی ازش تو ذهنم دارم!<br />
بگذریم این از تلاش و عدالت! اما یه موضوع دیگه که ذهنم رو مشغول کرده این هست که با این اوضاعی که داره پیش میره و اکثریت دارن همه چی رو سر هم می‌کنند، کسی نونش، مدرکش و &#8230; بدون مشکل میشه؟!؟ استاد درس رو سر هم میکنه! میده دانشجو درس بده و &#8230;،  باید کل هفته رو تو اتاقش باشه ، به زور میاد سر کلاس! پروژه رو هم نمی‌خونه، رو هوا نمره میده یا اگه خیلی خوب باشه میده به یه دانشجو که بخونه! دانشجو هم پروژه رو چرند تحویل میده! نمره میگیره و &#8230;! خدایا این طوری که نمیشه! یعنی همه‌مون همه‌چی‌مون مشکل داره! استغفرالله! خدا خودش به خیر کنه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/edalat_talash/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حذف می‌کنیم!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/deleted_text/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/deleted_text/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 01:55:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آزمایشگاه سیستم عامل]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=456</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>نوشته‌ای که ابتدا آخر تمرین شماره ۱ آزمایشگاه نوشته شده بود و بعد به جهت حفظ رسمیت! یا شایدم به دلیل دیگه‌ای که خودم هم نمی‌دونم چی بود! حذف شد:
«همیشه در نظر داشته باشید که پروانه‌ای که تلاش لازم برای بیرون آمدن از پیله را انجام ندهد، یا در پیله از بین می‌رود و یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">نوشته‌ای که ابتدا آخر تمرین شماره ۱ آزمایشگاه نوشته شده بود و بعد به جهت حفظ رسمیت! یا شایدم به دلیل دیگه‌ای که خودم هم نمی‌دونم چی بود! حذف شد:<br />
«همیشه در نظر داشته باشید که پروانه‌ای که تلاش لازم برای بیرون آمدن از پیله را انجام ندهد، یا در پیله از بین می‌رود و یا پس از خروج از پیله یک پروانه کامل و سالم نخواهد بود، یادگیری بدون تلاش را لذتی نیست، حالا که یک درس عملی و آزمایشگاهی دارید، برای یادگیری، بیشتر و بیشتر تلاش کنید و بیشتر و بیشتر لذت ببرید، امیدواریم در کنار شما ما هم آموخته‌هایمان را گسترش دهیم و تجربه‌های جدیدی کسب کنیم».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/deleted_text/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاه دار سر رشته تا نگه دارد &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/take_me/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/take_me/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 19:24:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=452</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>خیلی راه دور نمی‌رم، چون اتفاقات گذشته نوشتن شون ذهنم رو زیادی درگیر میکنه! ترم اول کارشناسی ارشد، کلاس الگوریتم موازی، به دلایلی که هیچ‌کدوم موجه نبودن برای خودم! ارائه رو نتونستم به موقع آماده کنم، درست یادم نیست که چه اتفاقی افتاد فقط می‌دونم که خدا خدا می‌کردم که ارائه‌ام عقب بیفته که یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">خیلی راه دور نمی‌رم، چون اتفاقات گذشته نوشتن شون ذهنم رو زیادی درگیر میکنه! ترم اول کارشناسی ارشد، کلاس الگوریتم موازی، به دلایلی که هیچ‌کدوم موجه نبودن برای خودم! ارائه رو نتونستم به موقع آماده کنم، درست یادم نیست که چه اتفاقی افتاد فقط می‌دونم که خدا خدا می‌کردم که ارائه‌ام عقب بیفته که یه بار با نیومدن استاد و یه بار دیگه نمی دونم با چی! ارائه عقب افتاد! همون ترم &#8230;<span id="more-452"></span><br />
ترم بعد تو کلاس تجارت یه جلسه نصف درس رو آماده کرده بودم که دقیقا تا همون‌جا رفتیم جلو و بقیه‌اش موند برای جلسه‌ی بعد! سر کلاس سیستم عامل موقعی که به اونجایی رسیدیم که تا اونجا بیشتر آماده نکرده بودم ویدئو پروژکتور خود به خود خاموش شد! &#8230; . برای امتحان تجارت که دیگه اعصاب نداشتم بخونم امتحان عقب افتاد! و &#8230;<br />
آخر تابستون برای پروژه نرم افزار که باید فردا صبحش تحویل می‌دادم وقت کم آورده بودم که ساعت جابه‌جا شد و یه ساعت به وقتایی که من داشتم اضافه شد! و &#8230;<br />
حالا دوباره اوضاعم خرابه! پیشنهادیه‌ای که عملا هیچ‌کاریش نکردم! ارائه مدل‌سازی و امتحان و پروژه تجارت رو باید این هفته که میاد تحویل بدم! سه روز هم باید برم آزمایشگاه! پروژه اتوبوس‌رانی رو باید آماده کنم و اگه فردا معلوم بشه که ذوق و شفق هم اطلاعات‌شون آماده شده اون دو تا رو هم باید در اسرع وقت تحویل بدم! آیا با عقب افتادن پیشنهادیه موافقت میشه؟ آیا آماده شدن اطلاعات پروژه‌ها خود به خود عقب و جلو میشه که من شرمنده کسی نشم؟ آیا دکتر ناصر خودش فصل ۳ رو این هفته ارائه میده که فصل ۶ بیفته هفته بعد؟ اینا سوال هایی هستن که جواب‌شون معلوم نیست!<br />
شاید من دارم بد عادت میشم، شایدم دارم بی‌خود و بی جهت این‌طوری فکر می‌کنم، همه‌ی این ها اتفاق بوده! اما نه نمیشه! اینا همه کار اوستا کریم هست و البته خیلی چیزهای دیگه که من نمی‌تونم بگم یا شاید اصلا متوجه وقوع شون نشدم، اما هر چی اوستا کریم بی پدر مادر! مهربونی میکنه ما سر نافرمانی بر می‌داریم ، امیدوارم خوبی‌های خدا باعث نشه که من بد و بدتر بشم و همه‌اش خیالم راحت باشه که یکی سخت هوامو داره!<br />
این شعر رو یه دوست برای اولین بار برام نوشت، اگه اشتباه نکنم سال اول دبیرستان، شاید قبلش خونده بودمش، اما از اون موقع خیلی خوب یادم مونده، اینو یه دوست دیگه برای اون نوشته بود! اونا گاهی شبا با هم شعر تفسیر می‌کردن!<br />
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد<br />
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد<br />
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد<br />
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد<br />
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد<br />
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد<br />
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد<br />
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد<br />
من از معلم‌های فیزیک و شیمی دبیرستان خیلی چیزا یاد گرفتم، آقای معین‌فر معلم شیمی سال دوم و سوم‌ دبیرستان می‌گقت، موفقیت‌های یه نفر برابر میزان آدم‌هایی هست که برای اون یه نفر دل‌شون می‌تپه ، دوستش دارن و براش احترام قائل هستند(نقل به مضمون!)، شاید این حرف بتونه توجیه مناسبی باشه برای این اتفاقت افتاده! و شاید بتونه ناظری باشه بر بیت دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای &#8230;<br />
این مصرع «نگاه دار سر رشته تا نگهدارد» شاید ناظر بر آیه «اَوْفُوا بِعَهْدی اُوفِ بِعَهْدِکُمْ؛ به پیمان من وفادار مانید تا به پیمان شما وفادار مانم» هست و چقدر من از قرآن دور موندم اون قدر که حتی &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/take_me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی در نقش خودم غرق میشم!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/maghrugh/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/maghrugh/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 18:37:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=449</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>قبل‌ترها شاید اولین بار سر کلاس حل تمرین ساختمان داده، شاید هم قبل‌تر از اون ، وقتی در حال درس دادن موضوعی بودم یا در حال حرف زدن برای یک جمع، گاهی حس عجیبی داشتم، حس اینکه اونی که داره درس میده با اونی که منم! یعنی با اونی که همه میشناسن یا شایدم با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">قبل‌ترها شاید اولین بار سر کلاس حل تمرین ساختمان داده، شاید هم قبل‌تر از اون ، وقتی در حال درس دادن موضوعی بودم یا در حال حرف زدن برای یک جمع، گاهی حس عجیبی داشتم، حس اینکه اونی که داره درس میده با اونی که منم! یعنی با اونی که همه میشناسن یا شایدم با اونی که خودم می‌شناسم فرق میکنه! در واقع اون موقع‌ها خودم رو یه مدل دیگه می‌دیدم، یه مدلی که برام تازگی داشت! اوج این واقعه به سخنرانیم تو چهارمین جشنواره تولید محتوای معلمین استان که تو همین وبلاگ هم در موردش نوشتم، بر می‌گرده، اون روز شاید فقط دو دقیقه یا حداکثر ۵ دقیقه اول سخنرانی خود معمولیم بودم، حرف شهید رجایی رو که خوندم، بعدش دیگه کم کم دیدم یکی دیگه داره حرف میزنه.<span id="more-449"></span><br />
از سن که اومدم پایین نمی‌تونستم تجزیه تحلیل کنم که چرا این طوری بودم! یعنی چرا یه طور دیگه بودم، چرا فرق داشتم با خودم با خود قبلی‌ام یا با خود فعلی‌ام! در واقع مثل این بود که من دارم نقش بازی می‌کنم منتهی نقشی که هیچ فیلم‌نامه ‌ی براش نوشته نشده و من هم بدون فیلم‌نامه تو نقش خودم غرق شدم و دارم خیلی خفن! بازی می‌کنم. دوشنبه سر کلاس آزمایشگاه دوباره تو همون حال و هوا رفتم برای لحظاتی! البته نه به اندازه اون سخنرانی اما اینجا هم عمیق بود و فقط زمانش کمتر از دفعه قبل بود.<br />
کمی در این مورد اندیشه کردم، این من نبودم که ارادی نقش از قبل نوشته‌ای رو بازی کنم همه چیز فی‌البداهه بود، پس چرا من این حس عجیب رو داشتم؟!؟ چرا من یکی دیگه بودم(مطمئنم اگه یکی از همکلاسی‌هام که ارائه‌های منو سر کلاس‌های درسی‌مون دیده بود اونجا می بود تایید می‌کرد! البته فقط خودم مطمئنم!) چرا &#8230;<br />
بالاخره به این نتیجه رسیدم که این یکی دیگه نیست! یا نقش بازی کردن! بلکه این وجه‌هایی از شخصیت من هست که اجازه بروز پیدا نکرده تو محیط‌هایی که بودم و تو شرایطی که داشتم و حالا شرایط برای بروزش فراهم شده! بیشتر که فکر کردم، دیدم این مدل حس مخصوص این وجه نیست، اوقات دیگه‌ای هم که وضعیت‌های مشابه این‌رو تجربه می‌کردم که یه وجه جدید از شخصیتم بروز کنه، همین حس رو داشتم یاد کلاس اول دبیرستان افتادم زمانیکه برای یه مراسم قرار شد من یه شعر بخونم و اینکه خودمم موقع خوندن شعر احساساتی شده بودم  و &#8230;! خلاصه ظاهر امر این هست که وجوه جدیدی از شخصیت من دارن رشد می کنن و خودشون رو نشون میدن، حالا این تحلیل چقدر درسته و چند وقت دیگه چقدر اطمینانم بهش کم یا زیاد میشه، چیزی هست که فقط گذر زمان نشونش میده!<br />
پ.ن.<br />
ظاهرا هر چقدر مسوولین و حاضران اون همایش با وجه جدید شخصیت من خوب ارتباط برقرار کرده بودن و ازش لذت می‌بردن، بچه‌های آزمایشگاه ازش راضی نبودن و لذت نبردن! البته مطمئنما در مورد بچه‌های آزمایشگاه هم این کلی‌گویی کاملا درست نیست! اما می‌تونم درک کنم که درصد زیادی‌شون ترجیح می‌دادن که من خود فعلی‌ام باشم و خیلی راحت و صمیمی و صدا البته گلابی! آزمایشگاه رو برگزار کنم. ظاهرا باید سعی کنم وجه‌های جدید و جدیدتر رو تو شخصیت خودم پیدا کنم! و صد البته یاد بگیرم که کی، کدوم وجه رو، چطوری فعال کنم! و بعد از مدتی اتوماتیک بشم! شایدم الان اتوماتیک هستم و خودم خبر ندارم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/maghrugh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوری عصاکش کور دیگر است!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/blind/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/blind/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 18:00:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=446</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style>دوشنبه بعد از کلاس سیستم عامل با یکی از بچه ها رفتیم طالقانی برای خرید یه اسپیکر برای notebook ، فکر می کنم یه بیست دقیقه نیم ساعتی داشتیم چرخ می زدیم! منظورم اینه که داشتیم تو مغازه های مختلف می دیدیم چی دارن! بدون اینکه بودنیم مثلا تو فلان سایز حداکثر کیفیت موجود چی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
	table.dptable {
	width:100%;
	border:0;
}
tr.dphead {
	background-color:#0066CC;
	color:#FFFFFF;
	font-weight:bold;
}
tr.dphead td a {
	color:#FFFFFF;
}
tr.dprow {
	background-color:#FFFFFF;
}
tr.dprowalt {
	background-color:#CCCCCC;
}
#dpcols-contact {
	text-align:center;
}
#intro {
}	</style><p style="text-align: justify;">دوشنبه بعد از کلاس سیستم عامل با یکی از بچه ها رفتیم طالقانی برای خرید یه اسپیکر برای notebook ، فکر می کنم یه بیست دقیقه نیم ساعتی داشتیم چرخ می زدیم! منظورم اینه که داشتیم تو مغازه های مختلف می دیدیم چی دارن! بدون اینکه بودنیم مثلا تو فلان سایز حداکثر کیفیت موجود چی هست یا مثلا عدد و رقم هایی که روی جعبه های این اسپیکرها نوشته کدومش رو باید خیلی مدنظر قرار داد و &#8230; وحتی ایمکه بدونیم کدوم مغازه تو بازار بزرگ طالقانی این مدل اجناس رو خوب ارائه میده! خلاصه یه چیزی خریدیم و اومدیم، اگه اشتباه یادم نمونده باشه چیزی که خریدیم همون اولین چیزی بود که دیدیم! و البته از دومین مغازه‌ای که توش دیدیم خریدیم، منتهی تقریبا بعد از یه دور کامل تو همکف بازار بزرگ.<span id="more-446"></span><br />
تو مسیر برگشت دو تا روشندل تو پیاده‌رو داشتن در جهت مخالف ما می‌اومدن، یکیشون عصای سفید داشت و جلو می‌رفت و اون یکی دستش رو گذاشته بود رو شونه ی جلویی و پشت سر اون می رفت، به دوستم گفتم کوری عصاکش کور دیگر است، رد شدیم و اومدیم خونه، امروز خیلی در مورد این واقعه فکر کردم! به نظرم بی‌حکمت نبود دیدن همچین صحنه ای! آخه هر چی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم ما (مای نوعی!) تقریبا همه‌مون همین طوریم! کورهایی هستیم که عصاکش هم‌دیگه هستیم! و از اونکه بیناست غافلیم، اما جالبش این‌جاست که هیچ کدوم نمی‌تونیم این کور بودن رو هم ببینیم، فقط اگه دو تا کور فیزیکی رو ببینیم که دارن به هم کمک می‌کنن یاد این ضرب المثل می‌افتیم، اما خیلی جاها که آدم‌ها بدون داشتن دانش و آگاهی کافی در کنار هم حرکت می‌کنند (مثل پت و مت!) اصلا همچین چیزی تو ذهن‌مون تداعی نمیشه.<br />
مثلا پنج‌شنبه می‌خوایم با یکی از بچه‌ها بریم مغازه های شهر رو قیمت بگیریم، شاید سه‌تایی با یه شخص سوم، یه مغازه کرایه کردیم، البته اونجا اوضاع این‌طوری نیست یکی‌مون سابقه مغازه داشتن داشته! یکی‌مون سابقه سیستم و سخت‌افزار و شبکه و یکی‌مون که من باشم &#8230; ، اما آیا واقعا داریم با بصیرت و آگاهی کافی وارد می‌شیم یا سه‌نفر هستیم که احساس‌مون شده چراغ عقل‌مون! و چون هم حس هستیم افکار همدیگه رو تایید می‌کنیم! واقعا چقدر خوب بود که این قدر بصریت داشتم که &#8230; !<br />
خوب دیگه این پست تا همین‌جا کافیه، بقیه‌اش رو خودت برای خودت کامل کن، به این فکر کن که تو، روشندلی نیستی که روشن‌دل‌های دیگه رو راهنمایی میکنی؟!؟ نمی تونی جواب بدی؟ خوب از بینا کمک بگیر!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/blind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
