هر جا سخن از اعتماد است …
۶ مهر ۱۳۸۸
خوب تعریف کردن این ماجرا یه خورده طولانی میشه و با جزئیات زیاد، اما یه جوری میگم که نه زیاد وقت من گرفته بشه و نه شما! اون قدیمترها من یه دونه حساب بانکی داشتم قرضالحسنه پسانداز بانک صادرات بود که بابام برام باز کرده بود و یه مبلغی هم توش بود، بعد مدتی هم که از هر چی برنده شدن بود نا امید شدم! باز بابام برام عوضش کرد و شد سپرده سرمایهگذاری کوتاه مدت بانک صادرات. بعدها که خودم به سن قانونی رسیدم بلاهای مختلفی سر این پول آوردم! بانک رفاه، بانک مسکن و … امتحان شدند! و منم که قطعا برنده بشو نبودم که نبودم! تا اینکه رفتم دانشگاه و یه حساب تجارت برای وام دانشجویی باز کردم، چون کارت بانکی داشت و بانک تجارت شعبه دانشگاه هم خلوت بود، کم کم همه حساب های قبلی بسته شدند و همه چی رفت تو این حساب. ادامه ی نوشته