ویران شدهای هرگز؟ ویرانه و بعد آباد؟
/ یا رب! تو مدد فرما ویران شود این آباد!
ویرانی دل را من جانا ز تو میخواهم
/ ویرانه کن و آنگه از نو بنما بنیاد!
ویرانهی ویرانه، آن سان که خودت دانی
/ ویرانه کن و ویران، این شیفتهی ناشاد!
ویرانه شدن امروز، در خاطر من آزیست
/ بیچارگی دل بین، ویرانه کنادش شاد!
ویرانی و ویرانه هر دو به یکی دادی
/ محروم شدم از دو، از من چه خطا افتاد؟
محروم نمودی و این پاسخ اعراض است
/ محروم چه سازم من، جز ذکر تو را فریاد؟
محروم نکردی تو، نه این سخن عیب است
/ محروم نمودم خود، من، این بشر فرهاد!
گر ذکر تو ای دلبر، با عشق شود پیدا
/ ویرانه نما دل را، تا ذکر کند بیداد!
من را نبود تابی، تا طی کنم این منزل
/ تابی ده و نیرویی، از خویش ستانم داد!
ظالم شدهام گر من، وین نفس خطاکارم
/ زانست که آن دلبر، یک بار رخش نگشاد
یا رب! رخ خود بنما، ویرانه کن این دل را
/ تا من بزنم ناگه، یک جست به رکنآباد!
با یک نظر خود، تو، بر منزل مقصودم
/ برسان، به دمی یا رب، با تندی تند باد!
یک دم اگر از سویت، بر این دل من آید
/ ویرانه کند طوری، هرگز نبرم از یاد
ویرانه شود گر دل، آنگه نبود حرفی
/ جز اینکه خدایا خود، ویرانه نما آباد!
کوته کنم این مطلب، دیگر نبود فرصت
/ ویرانی و آبادی، هر دو ز تو بر ما باد!
از دوست اگر آید، یک دم، نبود فرقی
/ ویران کند و آباد، از هر دو بگردم شاد
سوم آبان ماه ۱۳۸۷