بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘شعر’

پنج وارونه

۲۸ شهریور ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته

برف می‌بارد

برف می‌بارد
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی
حس عجیبی دارد

برف می‌بارد
دوباره و دوباره
من نگاه میکنم
می شود تو بباری؟
زمین وجودم را بپوشانی؟
دلم سفید بپوشد؟
سفیدِ سفیدِ سفید؟
می‌شود تو بیایی؟
مثل برف
آرام و بی صدا
بپوشانی و بروی؟
و صبح که بر می خیزم
دلم سفید پوش باشد
مانند زمین برف نشسته؟

برف می‌بارد
و من دنبال تنهایی می‌گردم
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی

برف می‌بارد
کاش پیدایت شود
کاش تو هم بباری
کاش من زمین باشم
کاش بعد از برف
….

۲۵ دی ۸۹ ساعت ۲۲:۳۰

Categories: شعر Tags:

ترا از قلب می خوانم

پریشانم
نمی دانم
چه باشد آخر و انجام و پایانم
خداواندا تو را از قلب می خوانم
نگاهم کن، صدایم کن
تکانی ده مرا، از خواب برخیزم
بگو با من
رها کردی مرا، این است پایانم؟
نمی فهمم
اگر قصد رها کردن، اگر قصد فنا کردن
چرا یا رب؟ چرا از نو بنا کردن؟
چرا تو رهنمون گشتی مرا هر بار؟ حیرانم!
بگو با من، رها و  مانده و غمگین نمی مانم

ترا از قلب می خوانم
Categories: شعر Tags:

گفتی نمی دانی کی‎ام ….

گفتم گرفتار توام، گفتی که این ناممکن است / گفتم که بیمار توام، گفتی دروغی احسن است
گفتم نگاهت مرهمی، گفتی نشد بر بی غمی / گفتم غم عشق تو هست، گفتی که این ناموزن است
گفتم که وزنش میدهم، صد باره نقشش میزنم / گفتی نمی دانی کی‎ام، پس حرفایت موهن است
گفتم که بشناسان به من، ای نقطه ی اوج سخن / گفتی نگو این را به من، این کار نه کار من است
گفتی که باید تر شوی، از اشک در نیمه شبی/ یا اینکه در سوزان تبی، آنگاه وقت گفتن است
….

سیصد و هفتاد روز

۱۵ خرداد ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

این شعر مال دیشب هست (پنج روز به تولدم)، اما دیشب حوصله نداشتم تو سایت بنویسمش
البته خیلی شعر نیست، بیشتر یه بیان احساسات هست که دلم نیومد ننویسمش
اگه موقع خوندنش خنده‌تون گرفت، زیاد نخندین خوب نیست!

یک سال میرود دوباره سلام، آی!
یک سال رفت خدایا ترا درود!

یک سال رفت و گذشت و نمانده است!
یک سال عمر، سیصد و هفتاد روز! ادامه ی نوشته

Categories: شعر Tags:

گم شدن در میان بسته دلی!

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

دردمندی که کس نیندیشد بر غمش، جز غمین دل من کیست؟
مرغکی کس نشد شکسته دلش، جز شکسته آهن تن، کیست؟
دل پریشی که سخت بیهوش است، خسته بالی که رفته از هوش است
مانده در میان این اوضاع، خسته و خسته‌تر ز دیروز است
خستگی تازه نیست، عمری هست، تازگی از کجاست، می‌دانی؟
این چه سری است هیچ می‌فهمی این چه دردی است هیچ می‌مانی؟
این قمر در عقرب اوضاع، از کجا آمده نمی‌دانم
نیست پاسخ برای حرف دلم، لحظه‌ای پیش‌تر نمی‌رانم
منتهی دلم که حرفی نیست، ابتدایش ولی شکسته دلی است
آخرش هیچ کس نمی‌فهمد حرف این شعر چه بوده و از چیست! ادامه ی نوشته

Categories: شعر Tags:

یه دونه گنبد خوشگل

یه دونه گنبد خوشگل / دلمو اسیر کرده/ بدجوری دلم جا مونده/ انگاری که گیر کرده!
یادمه مدرسه بودیم / چند سالِ پیشتر از اینا / یه دفعه مشهدی رفتیم/ تنهایی، ولی همه یک‌جا
یه شب جمعه‌ای بودش / بد جوری من خسته بودم / به کمیل گوش می‌داد/ وه چه دل شکسته بودم!
اون‌قدر من گریه کردم /تا آقا اجابتم کرد / شبونه دعوت فرستاد/ راهی زیارتم کرد
تو حرم که پا گذاشتم / دوستامم اومده بودن / همه اونا مثل من/ شبونه، پر زده بودن!
اما حالا هشت ساله / که آقا طلب نکرده / از بس پست و بد شدم من/ دیگه دعوتم نکرده
یا امام رضا، آقا جون / می‌دونی که مبتلاتیم / می‌دونی همه یه جوری/ گیر گنبد طلاتیم
گنبد قشنگ و پر نور / کفتر‌ای آسمونی / چی‌بگم آخه آقا من؟ / تو خودت بهتر می‌دونی
قسمت می‌دم من امشب/ به جوادت و به اشکام / که دوباره دعوتم کن/ دوباره مشهد و می‌خوام!
می‌دونم که رد نمی‌شه / نذری که با اشک باشه / آقاجون منتظرم من / تا که حاجتم روا شه
دعوتم کنی زیارت / به حریم آسمونی / بشینم گریه کنم من / اونجا که خودت می‌دونی!
آقا جون صبرم کمه، زود / حاجت منو روا کن / با یه دعوت زیارت / منو از غصه رها کن
۱۹ آبان ۱۳۸۷ – شب میلاد امام رضا (ع)

Categories: شعر Tags: