بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘پذیرش دکتری’

دعا کنید …

رجب هم تموم شد و شعبان از راه رسید و کم کم می رسیم به ماه رمضون و شب قدر و عید فطر! اصلا دلم نمی خواد بنویسم از این اوضاع عجیبی که توش قرار گرفتم و اصلا هم نمی‌تونم بنویسم … الان تو کل زندگی تو سه چهار تا موقعیت گیر کردم و تو هیچ کدوم موقعیت‌هام نه راه پس دارم و نه راه پیش، یعنی هیچ تیکه‌ای از زندگیم تکون نمی‌خوره و خودم هم انگار زنجیر شدم با شرایط و نمی‌تونم هیچ تیکه‌ای رو تکون بدم! به قول دعای کمیل «بنده ناتوان خوار ناچیز مستمند بیچاره!»و «راه گریزى از آنچه از من سر زده نیابم و پناهگاهى که بدان رو آورم در کار خویش ندارم» به قول یکی بچه ها «له له و داغون داغون» خدایا اگه نمی‌خوای راه پیش جلوی پام بزاری تو این وضعیت هم نگرم ندار، دیگه تحمل ندارم …
می ترسم از اینکه … بگذریم …
هر چند یقین دارم که وقتی کاری رو باید خودم یا اطرافیانم انجام بدیم و انجام نمی‌دیم دلیلی نداره که خدا دعا مستجاب کنه ولی با این همه التماس دعا …

و باز یک نه دیگر، پیش به سوی سربازی؟

۲ خرداد ۱۳۹۱ ۴ دیدگاه

دوست ندارم ناراحت باشم،از یک طرف عملا برای این آزمون زحمتی نکشیده بودم و از طرف دیگر خوب درک کرده ام که شدن‌ها و نشدن ها و اصولا طرح‌های نقاش بزرگ ورای آنچه ما تصور میکنیم و می توانیم تصور کنیم می توانند خوب یا بد باشند، ضرورتی ندارد که احساس منفی داشته باشم به این نشدن، اما ناراحتی پدر و مادرم را چه کنم که از حالا به فکر این هستند که کی باید بروم سربازی و … ؟


با این قانون نظام وظیفه سال دیگر هم نمتوانم کنکور شرکت کنم، به عبارت دقیق تر تا زمانی که سربازی نرفته ام دیگر نمیتوانم از معافیت تحصیلی استفاده کنم و این یعنی پیش به سوی سربازی …
مگر اینکه اتفاقات دیگری در پیش باشد …

رفتن یا نرفتن (۳)

۱۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

تو این مدت اتفاق های جدیدی افتاده، از وضعیت پایان نامه و رفتار استاد راهنما و … تا انتخابات و … ، تا پروژه ipe و سر و کله زدن با پلیس فتا و … و تو همه اینا فشار به این سمت بوده که فکر کنم خیلی راحت می تونم برم، میتونم از شرایطی محیطی که ازشون راضی نیستم فاصله بگیرم، اما این یک خودخواهی محض هست، اگه من برم، دیگری هم بره و دیگری هم، فضا برای اونایی که جایی که نباید باشن، بازتر و بازتر میشه و تاوان این رفتن خودخواهانه من رو همواره آیندگانی باید بدند و من باید در آینده جواب گوی اون ها باشم، چطور بعضی ها میتونن فکر کنن که در برابر نگهداری محیط زیست و … برای نسل های بعد مسئولیت دارن و بعد وطن رو بزارن کنار و فکر کنند در برابر نسل های بعدی وطن به واسطه تلاشی که برای اصلاح شرایط نکردن، هیچ مسئولیتی ندارن و … . هر چی بیشتر میگذره مصمم تر میشم که رفتن، فقط برای رفاه طلبی و خودخواهی هست و نه برای هر دلیل منطقی و عقلانی دیگه ای …

رفتن یا نرفتن (۲)

امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کرده‌ایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شده‌اند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شده‌اند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کرده‌ایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته

مروری بر این چند وقت

۱۲ خرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه  حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و … . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.

سرشکستگی

۱۲ خرداد ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

دست و دلم به نوشتن نمیره، دیروز نتیجه آزمون دکترا اعلام شد و منم همون طور که خودم تا حد زیادی پیش بینی میکردم قبول نشدم، اتفاق خاصی در واقع پیش نیومده بود، اما یه مقدار مسیر اطلاع از نتیجه برام غیر منتظره بود، قرار بود نتایج ۵ شنبه صبح اعلام بشه، منم ۴ شنبه رفته بودم دنبال کاری، تو شهر بودم، یکی از بچه ها زنگ زد که نتیجه ها اومده، چیکار کردی؟ گفتم نمی دونم، بعد از اون تعداد زیادی از دوستان پیام کوتاه دادن یا زنگ زدن، همه عجله داشتن نتیجه رو بفهمند! منم خیلی عجله ای نداشتم، نمی دونم شایدم خودم رو بازنده می دونستم یا … در هر صورت عجه ای نداشتم، وسط این تماس ها از خونه زنگ زدن که چیکار کردی و زود برو یه جا نتیجه رو ببین، ولی گفتم میام خونه می بینم، تا برم خونه زیاد طول کشید، اشتباه نکنم ساعت ده و نیم گذشته بود که رسیدم خونه، همه منتظر بودند، رفتم پای سیستم و نتیجه رو دیدم، قبول نشده بودم.
«قبول نشدم» این جمله رو که گفتم، قیافه بابام به هم ریخت، بد به هم ریخت، این قدر که من که به اون صورت ناراحت نبودم از نتیجه، بعد که دوباره اومدم پای سیستم گریه ام گرفت و اشک هام راه افتاد. بابا خیلی ناراحت شده بود و من مقصر بودم، زیاد هم مقصر بودم، هنوزم که یه ۲۴ ساعت از اون موقع گذشته ناراحتم، تو این چند وقته هیچ کاری نکردم که برای خونواده مایه افتخار و سربلندی باشه، هیچ کاری نکردم که خوشحال شون کنم، هیچ کاری نکردم که یکی از مواردی که نگرانش هستند از رو دوش شون کم بشه، خدایا این دعا رو زیاد خوندم که من دوست ندارم سرشکسته باشم، دوست ندارم سرم پایین باشه، جنبه اش رو ندارم، این کار رو با من نکن ولی در ادامه اش هم ازت خواستم که اگه هم خودم رو سرشکسته می کنی هیچ وقت باعث نشو که مایه سرشکستگی و سرافکندگی پدر و مادرم باشم، خدایا دیروز منو تو این شرایط قراردادی، دارم فکر میکنم که دلیل قرار گرفتنم تو این شرایط چی بوده، به یه نتایجی هم رسیدم، اما خدایا دوباره ازت میخوام که حتی اگه من هر کاری کردم، منو موجب سرشکستگی خونواده ام قرار نده که جنبه این یکی رو اصلا ندارم.
دیشب داشتم تصمیمات عجیبی می گرفتم، هنوزم دارم به بعضی هاشون فکر میکنم، شاید باید دیگه کار نکنم، شاید باید روش و میزان کار کردنم رو عوض کنم و شاید … . نمی دونم ، درسته که من برای خودم زندگی میکنم و نه برای خانواده اما چه دلیل داره برای چیزی که معلوم نیست چه تاثیری تو آینده من داره خونواده رو این قدر رنجش بدم؟ اینکه من الان کار کنم یا نکنم از کجا معلوم که چه تاثیری تو آینده ام داشته باشه یا حتی تو همین الانم! نمی دونم این قدر خودم رو درگیر کردم که جدا شدنم از هر کدوم کارهایی که توشون هستم تقریبا غیر ممکنه و از اون طرف هم اگه خدای نکرده یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه واقعا نمیتونم تو چشم های بابام نیگاه کنم و … . خدایا خودت مسیر درست رو نشونم بده که الان دیگه اون قدر به هم ریخته هستم که بدون راهنمایی تو نه تنها  ممکنه تو تشخیص نشونه‌ها و عمل بر اساس اون‌ها اشتباه کنم بلکه احتمالش زیاد هم هست که کاملا برعکس نشونه ها عمل کنم. خدایا به امید تو … .