بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دانشگاه’

یعنی آخرش چی میشه؟!؟

هر چی بیشتر می‌نویسم، کارای مونده هم حجم شون بیشتر میشه! امروز حساب میکنم که فردا آماده میشه و فردا به این نتیجه میرسم که پس فردا باید آماده شده باشه! و این داستان همین طوری ادامه داره! الان دو سه هفته میشه که دیگه موبایلم رو هم خاموش کردم! الان تنها چیزی که می دونم این هست که بر خلاف اینکه میخواستم صبح کار رو ببرم تحویل بدم از الان تا ساعت ۸ و ۹ صبح هر کاری هم بکنم باز یه کارای دیگه ای مونده! تازه تا ۸ و ۹ که نمیتونم کار کنم! همین الان دارم از خستگی می میرم! تنها نکته روشن این هست که چهارشنبه تو ذهنم آخرین وقته، چون یکشنبه دوشنبه هفته دیگه هم تعطیل هست و اگه چهارشنبه نبرم برا تحویل حسابی نیست که شنبه هم کسی جایی باشه، هر چند چهارشنبه هم ببرم معلوم نیست چی بشه!
بگذریم، یکی از بچه ها پیامک داده بود که اوضاع چطوره، گفتم نفس های آخره هم برا من هم برا پایان نامه ام فقط معلوم نیست کی زودتر نفسش بند بیاد! جواب داده بود که تو مسابقه دو اول مسابقه رو که همه می تونن برن، مهم اینه که آخر مسابقه از خط پایان رد بشی! نمیدونم چی سر پا نگهم داشته، ولی انگار دلم روشنه که اتفاق بدی قرار نیست بیفته، شایدم از بس خدا بهم لطف کرده زیادی خوش خیال شدم، هر چی که هست، نهایت چند روز دیگه هم این روال هست و وسط زمین و هوا هستم، باید دید اونکه عزت و ذلت دستش چه طرحی زده و ما کجای این زمین و هوا قرار می گیریم! شایدم حال کنه که یه مدت دیگه معلق نگرمون داره، ولی خیلی مطمئن نیستم حتی دو سه روز دیگه با این شرایط بتونم دووم بیارم! در هر صورت التماس دعا، نه برا تموم شدن پایان نامه، بلکه برا اینکه هر چی خیر هست پیش بیاد، اگه اتفاقی میخواد بیفته و صلاح چیز دیگه‌ای هست، اطرافیانم زیاد آسیب نبینن، چون واقعا تحمل دیدن رنجش اونها رو ندارم.
اینم چند تا عکس برای حسن ختام!  برای دیدن شون تو سایز کمی بزرگ تر روشون کلیک کنید! خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه! ادامه ی نوشته

دروغ

وقتی تو پایان نامه‌ات دروغ می‌نویسی (حتی یه جمله) مثلا کاری رو که انجام ندادی ادعا میکنی که انجام دادی، اون وقت تاثیر این موضوع بر چی خواهد بود؟!؟ اگه با همین مدرک ادامه تحصیل بدی، اگه با این مدرک جایی مشغول به کار بشی و … ؟ تا چند نسل باید تاوان یک دروغ رو پس بدن؟!؟ لعنت به این دنیا!

رفتن یا نرفتن (۲)

امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کرده‌ایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شده‌اند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شده‌اند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کرده‌ایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته

ارشد آری یا خیر? و اگر آری با چه طرحی … !!!

۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

چند وقت پیش یکی از دوستان ازم در مورد ارشد پرسید، که بخونه یا نخونه و یه صحبتی کردیم با هم که به نظرم رسید اینجا هم بنویسم، البته این دقیقا حرفایی نیست که بین ما رد و بدل شد و اونچه مینویسم کمی متفاوت هست چون در اون مورد، مساله کمی خاص بود. بگذریم، به نظرم اولین نکته‌ای که کسی که می‌خواد ارشد بخونه باید بهش فکر کنه طرح کلی هست که برای زندگی داره، وقتی نزدیک آزمون ارشد میشه دیگه طرف بیست و چند سال داره و به اندازه کافی برای فکر کردن پخته شده، باید فکر کنه که میخواد بره سربازی و بعدشم وارد محیط کار بشه یا اینکه ادامه تحصیل بده یا برای ادامه تحصیل بره خارج (این فعلا موضوع بحث نیست! درباره اش جدا می نویسم) و یا … . این وسط کنار اونچه که دوست داره و میخواد انجام بده شرایط رو هم باید سبک سنگین کنه، یکی خانواده‌اش تا صد سال دیگه هم که بخواد درس بخونه تامینش میکنند و هیچ منت و مشکلی هم نیست، یکی هم تو همین دوره لیسانس هم زورشون نرسیده خرجش رو بدند و خودش با هزارتا مشکل تونسته چیزایی که لازم داشته رو تهیه کنه و خیلی چیزای دیگه که در مورد هر کس ممکنه توی تصمیم گیری تاثیر بزاره از رشته‌ای که لیسانس گرفته و اینکه چقدر براش اون رشته با لیسانس کار هست تا شرایط روحی و عاطفی که داره و … . من قالبا به بچه ها توصیه میکنم ترم ۵ و ۶ لیسانس سعی کنند محیط کار بیرون رو هم ببینند که بعدا راحت تر بتونند تصمیم بگیرند و البته این مستلزم این هست که اون ترمای اول هم بی خیال نبوده باشند و یه کارایی یاد گرفته باشند، بگذریم الان بحث مون دوره لیسانس نیست، با این اوصاف فرد تا یه حدی میتونه تصمیم بگیره که با توجه به طرح کلی که برا زندگی داره و شرایطی که محیط بهش تحمیل میکنه، آیا به سمت ارشد بره یا به سمت سربازی (البته اگه پسر باشه و معاف نباشه) و بعد محیط کار. ادامه ی نوشته

من و همسفری که نیست …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو روز کامل می‌فهمیدیم تا پروژه ها و کارهای جنبی این دوره ها تا دوره دبیرستان و راهنمایی و … . به خونواده هم نیگاه میکنم اوضاع همین طوره ، اون داداشم که شغل آزاد داره یه شریک داره و اون داداشم هم که استاد دانشگاهه، روی همه‌ی کتاب هاش حداقل اسم یه نفر دیگه هم هست و …
بیشتر فکر میکنم این چند روزی که آخر اون هفته داشتم رو پروژه کار میکردم چرا این قدر داشت بهم فشار می اومد، بعد می بینم من هیچ مشکلی با کار کردن و اضافی کار کردن و نخوابیدن و … ندارم، اما اونجا چیزی که خسته ام میکرد یه دل نبودن و همسفر نبودن بقیه بود، به پایان نامه هم که نیگاه میکنم اینکه هیچ همسفری ندارم متوقفش کرده، نه استاد راهنما چیزی از موضوع میفهمه و نه وقتی صرف میکنه، کس دیگه ای هم که تو این فضا باشه دور و ورم نیست و … حتی وضعیت عدم پیشرفت درست و حسابی تسنیم رو هم از همینکه از یه جایی هیچ همسفری نبوده و از یه جایی هم خودم همسفر نبودم و … می بینم.
از کربلا که اومده بودم یه فکری به سرم زده بود که همه چی رو ول کنم و برم دوباره تو یه محیط قرار بگیرم که آدم هایی که کنار هستند با هم یکدل باشیم و دسته جمعی برای یه هدف واحد شروع به جنگیدن کنیم و … ولی خوب گذشت زمان از اون حالت منو آورد بیرون یعنی یه اتفاقاتی افتاد که کلا اون فکر رو بی خیال شدم، حالا هنوز این کلنجار رو با خودم دارم که چیکار کنم این مساله حل بشه من الان هیچ جایی با همسفری (حداقل یه دونه) برای هدفی نمی جنگم که سر حال باشم و قوی به چنگیدن ادامه بدم، شاید خیلی محدود با مجتبی رو پروژه های تو تسنیم ، اونم خیلی محدود ، فعلا به نظر میرسه نیاز به تغییر این شرایط دارم اگه نه خیلی زود از پا می افتم و تو همین فضاهایی هم که هستم همه رو خراب میکنم و از همه بدتر روح و وران خودم رو هم مرتب فرسایش میدم و …

پایان‌نامه ناتمام …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

بعد از یه وقفه ۲۰ روزه‌ی دیگه دوباره سلام! یه چندتایی نوشته هست که مال قبله ولی الان یا بعدا می‌نویسم
۱۳ شهریور بود، شب تا ساعت یک و دو داشتم فکر میکردم که چی باید به استادم بگم و چی نباید بگم و اینکه یه فهرست از پایان نامه ام به علاوه یه زمان‌بندی ادامه آماده کنم و ببرم بدم به استادم. خلاصه اون شبم صبح شد و ساعت ۹ همراه محمد به سمت دانشگاه اصفهان راهی شدیم، استاد به محمد گفته بود که بعد از ساعت ۹ هست ما هم رو حساب این حرف اون موقع داشتیم می رفتیم، ۱۰ رسیدیم دانشگاه، این رو که اتوبوس به خاطر تابستون بودن نبود و اون مینی بوسی هم که بود معلوم نبود کجا بود رو فاکتور میگیرم! پیاده با محمد از دم در دانشگاه تا فنی رفتیم، استاد نبود، محمد زنگ زد، گفتن که من ساعت ۹ دانشکده بودم شما نیومدین منم رفتم! و اینکه احتمالا ساعت ۱۲ به بعد میان! اون روز استادی که مسئول آموزش هست و چندتا استاد دیگه بودن تو گروه، ما هم تا ۱۲ رو وقت تلف کردیم تا استاد پیداش شد.
وقتی نوبت من شد که برم پیشش اخم‌هاش تو هم بود، یه کم درباره وضعیت پروژه توضیح دادم و بعد هم گفتم که از آموزش دانشگاه پرسیدم گفتن با دادن هزینه می تونیم یه ترم دیگه تمدید کنیم یه مقدار اخم هاش باز شد! بعد هم دیگه خیلی به حرفای من توجه نکرد فقط با یه مقدار تاکید بر اینکه باید برم و مرتب خروجی ببرم و از این حرفا پایین نامه تقاضای موارد خاص رو امضا کرد و بعد … خلاصه امضای استاد رو گرفتم بدون دادن برنامه زمان بندی که چند ساعتی روش فکر کرده بودم و …
قرار بود که برم پیش استادی که مسئول آموزش هست، اما ظهر شده بود و رفته بود و پشت در اتاق هم نوشته بود ساعت ۲٫۵ بر میگرده، دیدم اگه بخوام تا ۲٫۵ بمونم کارای محل کارم ممکنه رو زمین بمونه این هست که بی خیال شدم و گفتم باشه برا بعد از تحویل خروجی فاز اول تو محل کارم. رفتم سر کار و سه شنبه و چهارشنبه هم بودم اما خوب کار تموم نشد، خلاصه ۵ شنبه هم رفتیم سر کار و شب هم موندیم و بالاخره جمعه ساعت ۲ شب کار تموم شد، میخواستم شنبه برم دنبال کارا اما خوب من حدود سه رسیدم خونه و این قدر سرم دردمیکرد که خوابم نبرد و خلاصه صبح هم خواب موندم. بیدار شدم دیدم دیگه به دانشکده و گروه رفتن نمیرسم. یکشنبه ۲۰ شهریور صبح  ساعت ۸ خودم رو رسوندم گروه، انگار شهر ارواح بود! در همه‌ی اتاق های اساتید بسته بود، تا ۸ و نیم هی تو گروه قدم زدم و بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ دفتر گروه و بپرسم که مسئول آموزش میاد یا نه، جواب این بود که آره بعد از نه میاد، منتظر موندم، نه و نیم هم شد و هنوز از هیچ کس خبری نبود، کم کم یکی دو تا استاد اومدن ولی بازم مسئول آموزش خبری ازش نبود، قدم میزدم و اعصابم هی خراب‌تر میشد، بالاخره ۱۰ و خورده ای آقا تشریف آوردن! اما سر راه یه استاد رو دیدن شروع به حرف زدن کردند و بعد هم یه استاد دیگه و … تا بیان سمت اتاق شون که یه امضا به من بدن شد ۱۱ و خورده ای! یعنی دیگه داشتم می ترکیدم! پای ورقه نوشتن مطابق مقررات عمل شود و بعد دادنش دست من! بردم دادم به مسئول آموزش دانشکده و گفتن ۲۹ شهریور جلسه هست بررسی میشه، ۳۰ شهریور بیا نتیجه رو بگیر، اومدم خونه ناهار خوردم و وسائلم رو برداشتم و رفتم فرودگاه و از اونجا با یکی از همکارا رفتیم مشهد برای کنفرانس رمز (ماموریت کاری)، تا ۵ شنبه اونجا بودم و ۵ شنبه حدود ساعت ۱۰ رسیدم خونه، جمعه هم به خاظر خستگی زیاد ۵ شنبه ،  تا ۱۰-۱۱ خواب بودم و بعد هم که بیدار شدم تو خونه بنایی داشتیم! تا شب هم دستم بند بنایی بود، شنبه صبح هم رفتم سر کار و اومدم خونه شب شده بود! الانم که دارم وبلاگ آپدیت میکنم!!!
حالا این از روز ۱۳ شهریور تا ۲۶ شهریور روند کار کردن من رو پایان نامه بوده! دیگه چه طوری باید این پایان نامه ناتمام نباشه؟!؟ واقعا خودمم نمی دونم! باید دید نتیجه جلسه ۲۹ شهریور چی میشه، شاید اگه موافقت بشه بتونم با این سبک زندگی تمومش کنم، اما اگه موافقت نشه واقعا اینکه بخوام آماده اش کنم بیش از حد سخت به نظر میرسه، تا خدا چی بخواد.
گاهی فکر میکنم دانشگاه اصفهان اصلا با من سازگار نیست و گاهی هم فکر میکنم فقط مشکل تو انتخاب استاد راهنما بوده و بالاخره گاهی هم سبک زندگی خودم و رفتار و … خودم را عامل این وضعیت تاسف بار پایان نامه می بینم، اما کنار همه اینا همیشه حس میکنم یه اتفاق هایی هم می افته که جهت گیری منو عوض میکنه، نمیدونم شایدم این وسط اتفاقاتی افتاد که اگه سر وقت کارام رو کرده بودم و دفاع کرده بودم هیچ وقت نمی تونست اتفاق بیفته واقعا نمیدونم و فقط میتونم منتظر بمونم که گذشت زمان این موضوع رو هم به سمت و سویی ببره ….