بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دانشگاه’

رفتن یا نرفتن (۳)

تو این مدت اتفاق های جدیدی افتاده، از وضعیت پایان نامه و رفتار استاد راهنما و … تا انتخابات و … ، تا پروژه ipe و سر و کله زدن با پلیس فتا و … و تو همه اینا فشار به این سمت بوده که فکر کنم خیلی راحت می تونم برم، میتونم از شرایطی محیطی که ازشون راضی نیستم فاصله بگیرم، اما این یک خودخواهی محض هست، اگه من برم، دیگری هم بره و دیگری هم، فضا برای اونایی که جایی که نباید باشن، بازتر و بازتر میشه و تاوان این رفتن خودخواهانه من رو همواره آیندگانی باید بدند و من باید در آینده جواب گوی اون ها باشم، چطور بعضی ها میتونن فکر کنن که در برابر نگهداری محیط زیست و … برای نسل های بعد مسئولیت دارن و بعد وطن رو بزارن کنار و فکر کنند در برابر نسل های بعدی وطن به واسطه تلاشی که برای اصلاح شرایط نکردن، هیچ مسئولیتی ندارن و … . هر چی بیشتر میگذره مصمم تر میشم که رفتن، فقط برای رفاه طلبی و خودخواهی هست و نه برای هر دلیل منطقی و عقلانی دیگه ای …

یعنی آخرش چی میشه؟!؟

17 ژانویه 2012 ۱ دیدگاه

هر چی بیشتر می‌نویسم، کارای مونده هم حجم شون بیشتر میشه! امروز حساب میکنم که فردا آماده میشه و فردا به این نتیجه میرسم که پس فردا باید آماده شده باشه! و این داستان همین طوری ادامه داره! الان دو سه هفته میشه که دیگه موبایلم رو هم خاموش کردم! الان تنها چیزی که می دونم این هست که بر خلاف اینکه میخواستم صبح کار رو ببرم تحویل بدم از الان تا ساعت ۸ و ۹ صبح هر کاری هم بکنم باز یه کارای دیگه ای مونده! تازه تا ۸ و ۹ که نمیتونم کار کنم! همین الان دارم از خستگی می میرم! تنها نکته روشن این هست که چهارشنبه تو ذهنم آخرین وقته، چون یکشنبه دوشنبه هفته دیگه هم تعطیل هست و اگه چهارشنبه نبرم برا تحویل حسابی نیست که شنبه هم کسی جایی باشه، هر چند چهارشنبه هم ببرم معلوم نیست چی بشه!
بگذریم، یکی از بچه ها پیامک داده بود که اوضاع چطوره، گفتم نفس های آخره هم برا من هم برا پایان نامه ام فقط معلوم نیست کی زودتر نفسش بند بیاد! جواب داده بود که تو مسابقه دو اول مسابقه رو که همه می تونن برن، مهم اینه که آخر مسابقه از خط پایان رد بشی! نمیدونم چی سر پا نگهم داشته، ولی انگار دلم روشنه که اتفاق بدی قرار نیست بیفته، شایدم از بس خدا بهم لطف کرده زیادی خوش خیال شدم، هر چی که هست، نهایت چند روز دیگه هم این روال هست و وسط زمین و هوا هستم، باید دید اونکه عزت و ذلت دستش چه طرحی زده و ما کجای این زمین و هوا قرار می گیریم! شایدم حال کنه که یه مدت دیگه معلق نگرمون داره، ولی خیلی مطمئن نیستم حتی دو سه روز دیگه با این شرایط بتونم دووم بیارم! در هر صورت التماس دعا، نه برا تموم شدن پایان نامه، بلکه برا اینکه هر چی خیر هست پیش بیاد، اگه اتفاقی میخواد بیفته و صلاح چیز دیگه‌ای هست، اطرافیانم زیاد آسیب نبینن، چون واقعا تحمل دیدن رنجش اونها رو ندارم.
اینم چند تا عکس برای حسن ختام!  برای دیدن شون تو سایز کمی بزرگ تر روشون کلیک کنید! خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه! ادامه ی نوشته

دروغ

14 ژانویه 2012 ۱ دیدگاه

وقتی تو پایان نامه‌ات دروغ می‌نویسی (حتی یه جمله) مثلا کاری رو که انجام ندادی ادعا میکنی که انجام دادی، اون وقت تاثیر این موضوع بر چی خواهد بود؟!؟ اگه با همین مدرک ادامه تحصیل بدی، اگه با این مدرک جایی مشغول به کار بشی و … ؟ تا چند نسل باید تاوان یک دروغ رو پس بدن؟!؟ لعنت به این دنیا!

رفتن یا نرفتن (۲)

امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کرده‌ایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شده‌اند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شده‌اند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کرده‌ایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته

ارشد آری یا خیر? و اگر آری با چه طرحی … !!!

چند وقت پیش یکی از دوستان ازم در مورد ارشد پرسید، که بخونه یا نخونه و یه صحبتی کردیم با هم که به نظرم رسید اینجا هم بنویسم، البته این دقیقا حرفایی نیست که بین ما رد و بدل شد و اونچه مینویسم کمی متفاوت هست چون در اون مورد، مساله کمی خاص بود. بگذریم، به نظرم اولین نکته‌ای که کسی که می‌خواد ارشد بخونه باید بهش فکر کنه طرح کلی هست که برای زندگی داره، وقتی نزدیک آزمون ارشد میشه دیگه طرف بیست و چند سال داره و به اندازه کافی برای فکر کردن پخته شده، باید فکر کنه که میخواد بره سربازی و بعدشم وارد محیط کار بشه یا اینکه ادامه تحصیل بده یا برای ادامه تحصیل بره خارج (این فعلا موضوع بحث نیست! درباره اش جدا می نویسم) و یا … . این وسط کنار اونچه که دوست داره و میخواد انجام بده شرایط رو هم باید سبک سنگین کنه، یکی خانواده‌اش تا صد سال دیگه هم که بخواد درس بخونه تامینش میکنند و هیچ منت و مشکلی هم نیست، یکی هم تو همین دوره لیسانس هم زورشون نرسیده خرجش رو بدند و خودش با هزارتا مشکل تونسته چیزایی که لازم داشته رو تهیه کنه و خیلی چیزای دیگه که در مورد هر کس ممکنه توی تصمیم گیری تاثیر بزاره از رشته‌ای که لیسانس گرفته و اینکه چقدر براش اون رشته با لیسانس کار هست تا شرایط روحی و عاطفی که داره و … . من قالبا به بچه ها توصیه میکنم ترم ۵ و ۶ لیسانس سعی کنند محیط کار بیرون رو هم ببینند که بعدا راحت تر بتونند تصمیم بگیرند و البته این مستلزم این هست که اون ترمای اول هم بی خیال نبوده باشند و یه کارایی یاد گرفته باشند، بگذریم الان بحث مون دوره لیسانس نیست، با این اوصاف فرد تا یه حدی میتونه تصمیم بگیره که با توجه به طرح کلی که برا زندگی داره و شرایطی که محیط بهش تحمیل میکنه، آیا به سمت ارشد بره یا به سمت سربازی (البته اگه پسر باشه و معاف نباشه) و بعد محیط کار. ادامه ی نوشته

من و همسفری که نیست …

به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو روز کامل می‌فهمیدیم تا پروژه ها و کارهای جنبی این دوره ها تا دوره دبیرستان و راهنمایی و … . به خونواده هم نیگاه میکنم اوضاع همین طوره ، اون داداشم که شغل آزاد داره یه شریک داره و اون داداشم هم که استاد دانشگاهه، روی همه‌ی کتاب هاش حداقل اسم یه نفر دیگه هم هست و …
بیشتر فکر میکنم این چند روزی که آخر اون هفته داشتم رو پروژه کار میکردم چرا این قدر داشت بهم فشار می اومد، بعد می بینم من هیچ مشکلی با کار کردن و اضافی کار کردن و نخوابیدن و … ندارم، اما اونجا چیزی که خسته ام میکرد یه دل نبودن و همسفر نبودن بقیه بود، به پایان نامه هم که نیگاه میکنم اینکه هیچ همسفری ندارم متوقفش کرده، نه استاد راهنما چیزی از موضوع میفهمه و نه وقتی صرف میکنه، کس دیگه ای هم که تو این فضا باشه دور و ورم نیست و … حتی وضعیت عدم پیشرفت درست و حسابی تسنیم رو هم از همینکه از یه جایی هیچ همسفری نبوده و از یه جایی هم خودم همسفر نبودم و … می بینم.
از کربلا که اومده بودم یه فکری به سرم زده بود که همه چی رو ول کنم و برم دوباره تو یه محیط قرار بگیرم که آدم هایی که کنار هستند با هم یکدل باشیم و دسته جمعی برای یه هدف واحد شروع به جنگیدن کنیم و … ولی خوب گذشت زمان از اون حالت منو آورد بیرون یعنی یه اتفاقاتی افتاد که کلا اون فکر رو بی خیال شدم، حالا هنوز این کلنجار رو با خودم دارم که چیکار کنم این مساله حل بشه من الان هیچ جایی با همسفری (حداقل یه دونه) برای هدفی نمی جنگم که سر حال باشم و قوی به چنگیدن ادامه بدم، شاید خیلی محدود با مجتبی رو پروژه های تو تسنیم ، اونم خیلی محدود ، فعلا به نظر میرسه نیاز به تغییر این شرایط دارم اگه نه خیلی زود از پا می افتم و تو همین فضاهایی هم که هستم همه رو خراب میکنم و از همه بدتر روح و وران خودم رو هم مرتب فرسایش میدم و …