بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دانشگاه’

سفر کربلا ۹۰

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

خوب به لطف خدا، ما هم بالاخره در عین ناباوری خودمون رفتیم سفر و برگشتیم، گفتنی از سفر خیلی زیاده، هر لحظه‌اش رو بخوام بگم یه دنیا حرف هست، قصد دارم خلاصه اتفاقاتی که برامون افتاد رو بنویسم مثل یه سفرنامه یا یه همچین چیزی ولی خوب از اونجا که می ترسم این مورد هم مثل اون سفر عمره بمونه و نهایتا دو سه تا پست بنویسم و دیگه بعد چیزی ننویسم، ترجیح میدم الان یه پست کلی در مورد سفر بنویسم.
خوب اول اینکه این سفر فوق العاده هست، این قدر که میتونم بگم هر کس که میتونه بره و نمیره داره به خودش ظلم میکنه، حتی برای آدم بدایی مثل من هم این سفر خیلی چیزا داره که نمیشه به این راحتی ها بیان شون کرد. همین قدر بگم یه کتاب بود اونجا بود که توش احادیث مختلفی در مورد آداب زیارت و … امام حسین بود و اولش چند تا حدیث بود که زیارت امام حسین(ع) رو واجب دونسته بودن. منم به عنوان تجربه میگم اگه مکه رفتن رو واجب میدونیم زیارت امام حسین(ع) هم برای همه مون ضروری هست، اگه میتونیم و نمیریم داریم کوتاهی میکنیم. ادامه ی نوشته

کربلا و …

۲۶ تیر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

صبح اومدم دیدم پلاک نود یه پست گذاشته که سفر عقب افتاد. به خاطر اینکه بچه ها مدارک نظام وظیفه و اینا رو به موقع نبردند و اینکه سامانه حج و زیارت مشکل پیدا کرده. این طوری یه بخشی از سفرمون می افته تو ماه رمضون، نمیدونم بگم خوب میشه یا بد میشه … . در هر صورت باید دید خدا چی میخواد، خیلی نمیشه حساب کرد رو اینکه این سفر کی انجام بشه یا آدم کی بره، همون طور که قبلا هم نوشتم، انگار تا نرسیدی حق نداری باور کنی که زائر شدی!
بگذریم ، گفتم یه جستجویی بکنم ببینم سفرنامه ای چیزی پیدا میکنم که تا یه حدی بهتر بدونم تو سفر چه اتفاقاتی می افته، یه چیزایی پیدا کردم، بعد گفتم بد نیست کنار هم بزارم شون شاید بعدا یکی دیگه هم خواست بره و قبل رفتن سفرنامه رفته ها رو بخونه.
عمره دانشجویی که رفتیم و برگشتیم قصد داشتم سفرنامه بنویسم که نصفه کار موند، امیدوارم این دفعه اگه خدا خواست قسمت بود، بعد برگشت یه سفرنامه خوب خودم بنویسم. خوب دیگه لینک ها رو میزارم قبل از اینکه نوشته خیلی طولانی بشه، فقط قبلش باید دوباره سالروز میلاد اما زمان (عج) رو به همه تبریک بگم.
سفرنامه از سایت تبلیغات دینی
سفرنامه از وبلاگ عطر ریحون
سفرنامه ها و مطالب مرتبط از سایت حاجی (حوزه نمایندگی ولی فقیه در اموز حج و زیارت)
تو این وبلاگ هم دو تا سفرنامه مختصر هست:
سفر دوم -۱
سفر دوم -۲
سفر اول -۱
سفر اول -۲
سفر اول -۳
سفر اول -۴

دوباره به هم ریختگی

یه چند وقتی میشه که همه چی بهم ریخته، نمی‌فهمم کی صبح میشه و کی شب و دوباره کی صبح یا گاهی وقتا ظهر! زندگی بدون برنامه و در هم و برهم و کارایی که این وسط می‌مونند و بعد از یه مدت یادآوری که این مونده انجام بدم، آخر از قلم می‌افتند و نوبت کارهای دیگه میشه که این بلا سرشون بیاد! حتی ماه رجب هم رو به پایان میره و تقریبا هیچی ازش نفهمیدم.
تو این مدت هر شب دو سه تا مطلب برای نوشتن داشتم که موند و گذشت و فراموش شد و … . امشب اومدم حداقل یه چندتایی‌شون رو بنویسم،‌ شاید خودمم یه تکونی خوردم و یه مقدار برگشتم به سمت جاده! چند روز پیش با یه بزرگ‌تر حرف میزدم در مورد وضعیت زندگی، بحث این بود که دارم دو روز کار میکنم ولی نه پایان نامه ام جلو میره نه به هیچ کار دیگه‌ای میرسم، و همه‌اش هم دارم کار میکنم ولی عملا هم انگار هیچ کاری نمی‌کنم‍! خیلی حرف زدیم و خیلی کم نتیجه گرفتیم،‌ اما یه جا حرف انگیزه و ضمیر ناخودآگاه بود، اینکه ممکنه یه جاهایی مهم بودن یا نمی‌دونم در معرض توجه بودن یا شاید احساس موثر بودن یا یه چیزایی از این دست، باعث بشه که ناخودآگاه انگیزه‌ای برای حضور پررنگ تو زمینه‌های دیگه‌ای که باید، نداشته باشی.
خیلی رو این موضوع فکر کردم، به آدم‌هایی که به نظر خیلی‌ها خیلی ضعیف بودند و مثلا تو دانشگاه صنعتی معدل‌شون زیر معدل مشروطی بود و لب اخراج بودند و یکی دو سال هم عقب افتاده بودند اما یه هویی مثلا سر از یه دانشگاه خیلی خوب اون ور دنیا در آوردند یا مثلا تو فلان کار موفق شدند و … . یا آدم‌هایی که مثلا تو دوره ارشد کسی خیلی تحویل‌شون نمی‌گرفت و حسابی روشون نداشت اما خیلی زودتر از بقیه با مقاله و … دفاع کردند و الان هم در مراحل بالاتر دارند کارشون رو ادامه می‌دند. آدم‌هایی بودند که تو محیطی که بودند حس موثر بودن‌شون تامین نمی‌شد و گشتند یه محیطی پیدا کردند که بتونند خودشون رو نشون بدند و البته تو همه اینا یه جورایی هم یه اثراتی از «الخیر فی ما وقع دیده میشه».
نمی‌دونم از اون روز نمی‌تونم تحلیل کنم که واقعا جایگاهی که تو دوره ارشد داشتم و جایگاهی که تو محل کارم دارم و خیلی چیزای دیگه، اتفاق‌های مثبتی که بعد از دوره لیسانس بودند، آیا این‌ها باعث نداشتن انگیزه برای تلاش و صرف انرژی روی پایان نامه و مواردی از این دست شدند؟!؟ چه دلیلی داره که من نمی‌فهمم کلا سه ماه هم وقت برای پایان‌نامه‌ام نمونده؟!؟!؟!؟ و خیلی سوال‌های دیگه که الان به نظرم برای جواب دادن بهشون هنوز به اندازه لازم دید ندارم،‌شاید گذار از این مرحله یه مقدار کمک کنه که بفهمم کچا بودم و چی باعث شده که چه اتفاقی بیفته و … فقط امیدوارم تو این مدت این‌قدر پرت نرم که برای برگشتن به جاده دیگه نه توانی باشه و نه زمانی .

کربلا کربلا ما داریم می آییم!

۲۶ خرداد ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

چند روز پیش نتایج نهایی پلاک ۹۰ اعلام شد، تو اتوبوس تو راه تهران بودم که پیامک اومد نتایج اعلام شده، همونجا یکی از دوستان که باهام بود با GPRS وصل شد و سعی کردیم تو گوشی اون ببینیم نتایج رو، اسم من هم بود، حقیقتش باورم نشده بود! فرداش تهران بودیم، باز چک کردیم، اما انگار بازم باورم نشده بود. تا از تهران برگشتیم و رسیدم خونه، حدود ساعت یازده شب بود، خودم با سیستم خودم نشستم به چک کردن نتیجه، بله! اسم منم بود، هنوزم باورم نمیشه! هنوزم انگار نشنیدم این خبر رو که شاید منم بتونم برم. یادم هست که تو یکی از جلسات سخنرانی گفته شد تا وقتی نرسیدین کربلا خیلی محکم فکر نکنین که حتما شما میرین، نمی دونم شاید رفتن منم وسط کار ناقص بمونه، شاید منو راه ندند، اما تا همین جا رو هم نمی‌تونم باور کنم که اسم منم در اومده. نفر بیستم آقایون:

فعلا مدارکی که رو که خواسته بودند، یعنی کپی گذرنامه و کارت ملی و واریز ۲۰ هزار تومن پول تحویل دادم، گفته میشه کل هزینه سفر ۴۳۰ تومن هست که ان شاء الله تو پرداخت اون هم مشکلی نخواهد بود و سفر هم اواخر تیر یا اوائل مرداد خواهد بود. هنوزم نمی‌تونم باور کنم، یعنی باید من هم این جمله رو فریاد بزنم: «کربلا کربلا ما داریم می آییم» با همون شور و حالی که تو دوره جنگ این جمله رو فریاد می‌زدند. یعنی می‌تونم؟ می‌تونم زائر حرم عباس(ع) باشم؟!؟ خدایا کرمت رو عشقه، هر چی تو بخوای، ما دربست نوکریم.

کتاب‌های دکتر هومن و پایان‌نامه من!

۱۶ خرداد ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

در مورد تیتری که نوشتم، حرف زیاده! ولی خوب وقت محدود هست و خیلی هم دستم به نوشتن نمیره! در همین حد بگم که فکر میکنم استاد راهنما باید این کتاب‌ها رو وقتی موضوع رو پیشنهاد کردم میزاشت جلوم و میگفت فلانی اینا رو بخون بعد بیا! یا حداقل مجبورم میکرد اون موقع پیداشون کنم، نه اینکه بعد از دو سال بالاخره خودم  … بگذریم، هر طوری نگاه کنیم مقصر اصلی خودم هستم، هم در انتخاب موضوع هم در انتخاب ترکیب استاد-موضوع و هم در تلاشی که کردم و وقتی که گذاشتم و … . تصویر زیر کتاب های دکتر هومن هست که بالاخره به دستم رسید! شاید خوندن شون یه درصدی از کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشانسی محسوب بشه!

Categories: پایان نامه ارشد Tags:

مروری بر این چند وقت

۱۲ خرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه  حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و … . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.

سرشکستگی

۱۲ خرداد ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

دست و دلم به نوشتن نمیره، دیروز نتیجه آزمون دکترا اعلام شد و منم همون طور که خودم تا حد زیادی پیش بینی میکردم قبول نشدم، اتفاق خاصی در واقع پیش نیومده بود، اما یه مقدار مسیر اطلاع از نتیجه برام غیر منتظره بود، قرار بود نتایج ۵ شنبه صبح اعلام بشه، منم ۴ شنبه رفته بودم دنبال کاری، تو شهر بودم، یکی از بچه ها زنگ زد که نتیجه ها اومده، چیکار کردی؟ گفتم نمی دونم، بعد از اون تعداد زیادی از دوستان پیام کوتاه دادن یا زنگ زدن، همه عجله داشتن نتیجه رو بفهمند! منم خیلی عجله ای نداشتم، نمی دونم شایدم خودم رو بازنده می دونستم یا … در هر صورت عجه ای نداشتم، وسط این تماس ها از خونه زنگ زدن که چیکار کردی و زود برو یه جا نتیجه رو ببین، ولی گفتم میام خونه می بینم، تا برم خونه زیاد طول کشید، اشتباه نکنم ساعت ده و نیم گذشته بود که رسیدم خونه، همه منتظر بودند، رفتم پای سیستم و نتیجه رو دیدم، قبول نشده بودم.
«قبول نشدم» این جمله رو که گفتم، قیافه بابام به هم ریخت، بد به هم ریخت، این قدر که من که به اون صورت ناراحت نبودم از نتیجه، بعد که دوباره اومدم پای سیستم گریه ام گرفت و اشک هام راه افتاد. بابا خیلی ناراحت شده بود و من مقصر بودم، زیاد هم مقصر بودم، هنوزم که یه ۲۴ ساعت از اون موقع گذشته ناراحتم، تو این چند وقته هیچ کاری نکردم که برای خونواده مایه افتخار و سربلندی باشه، هیچ کاری نکردم که خوشحال شون کنم، هیچ کاری نکردم که یکی از مواردی که نگرانش هستند از رو دوش شون کم بشه، خدایا این دعا رو زیاد خوندم که من دوست ندارم سرشکسته باشم، دوست ندارم سرم پایین باشه، جنبه اش رو ندارم، این کار رو با من نکن ولی در ادامه اش هم ازت خواستم که اگه هم خودم رو سرشکسته می کنی هیچ وقت باعث نشو که مایه سرشکستگی و سرافکندگی پدر و مادرم باشم، خدایا دیروز منو تو این شرایط قراردادی، دارم فکر میکنم که دلیل قرار گرفتنم تو این شرایط چی بوده، به یه نتایجی هم رسیدم، اما خدایا دوباره ازت میخوام که حتی اگه من هر کاری کردم، منو موجب سرشکستگی خونواده ام قرار نده که جنبه این یکی رو اصلا ندارم.
دیشب داشتم تصمیمات عجیبی می گرفتم، هنوزم دارم به بعضی هاشون فکر میکنم، شاید باید دیگه کار نکنم، شاید باید روش و میزان کار کردنم رو عوض کنم و شاید … . نمی دونم ، درسته که من برای خودم زندگی میکنم و نه برای خانواده اما چه دلیل داره برای چیزی که معلوم نیست چه تاثیری تو آینده من داره خونواده رو این قدر رنجش بدم؟ اینکه من الان کار کنم یا نکنم از کجا معلوم که چه تاثیری تو آینده ام داشته باشه یا حتی تو همین الانم! نمی دونم این قدر خودم رو درگیر کردم که جدا شدنم از هر کدوم کارهایی که توشون هستم تقریبا غیر ممکنه و از اون طرف هم اگه خدای نکرده یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه واقعا نمیتونم تو چشم های بابام نیگاه کنم و … . خدایا خودت مسیر درست رو نشونم بده که الان دیگه اون قدر به هم ریخته هستم که بدون راهنمایی تو نه تنها  ممکنه تو تشخیص نشونه‌ها و عمل بر اساس اون‌ها اشتباه کنم بلکه احتمالش زیاد هم هست که کاملا برعکس نشونه ها عمل کنم. خدایا به امید تو … .