بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های من’

۱۲ روز برای تولد دوباره ۳

۲۴ مرداد ۱۳۸۸

خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه می‌خوام در مورد ثبت نام و قرعه‌کشی بگم، حقیقتش این هست که من سال آخر لیسانس یعنی پارسال هم ثبت‌نام کردم و اسمم در نیومد، اما ثبت‌نام امسال با پارسال یه کم متفاوت بود، پارسال به این فکر می‌کردم که اسم چه کسانی در میاد یا مثلا من تا حالا کی اسمم در اومده که این دفعه دوم باشه و … .   ادامه ی نوشته

۱۲ روز برای تولد دوباره ۲

۲۱ مرداد ۱۳۸۸

شروع کردن نوشتن معمولا سخت‌ترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه می‌نویسن! پس بریم سراغ مقدمه!

مقدمه
اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمی‌دونم! تنها چیزی که می‌دونم اینه که از مدتی قبل از رفتن به سفر این فکر به سرم زد که باید خاطرات این سفر رو نوشت و این حس تو بسیاری از لحظات سفر با من بود، اگه این رویداد با خوندن سفرنامه‌های دیگران هم‌زمان می‌شد  ادامه ی نوشته

۱۲ روز برای تولد دوباره

۲۱ مرداد ۱۳۸۸

سلام
بعد از یه وقفه نسبتا طولانی دوباره اومدم!
خیلی وقت هست که تصمیم گرفتم خارطراتم رو از سفر حج مکتوب کنم(از چند هفته قبل از سفر!)، البته با این همه مشکل و کار خودم هم نمی‌تونم علت این تصمیم رو بفهمم ولی بالاخره تصمیم هست که گرفته شده! اسم این مجموعه خاطرات رو هم که شاید فقط تو همین سایت منتشر بشه و شاید … می‌خوام بزارم ۱۲ روز برای تولد دوباره! الان یه لحظه یه طرح اولیه برای جلد زدم، البته اصلا جالب نیست و چون قرار نیست چاپ بشه طرح جلد هم نمی‌خواد! ولی خوب منم دیگه! اول آخر کار رو آماده میکنم و آخر اول کار رو! اینم طرح جلد فعلی: ادامه ی نوشته

سیصد و هفتاد روز

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

این شعر مال دیشب هست (پنج روز به تولدم)، اما دیشب حوصله نداشتم تو سایت بنویسمش
البته خیلی شعر نیست، بیشتر یه بیان احساسات هست که دلم نیومد ننویسمش
اگه موقع خوندنش خنده‌تون گرفت، زیاد نخندین خوب نیست!

یک سال میرود دوباره سلام، آی!
یک سال رفت خدایا ترا درود!

یک سال رفت و گذشت و نمانده است!
یک سال عمر، سیصد و هفتاد روز! ادامه ی نوشته

آیا دعوت شدن کافی است؟

۹ خرداد ۱۳۸۸

داستان از اونجا شروع میشه که تو می‌ری و بین ۵۰۵٫۰۰۰ نفر دیگه از مجموع ۳٫۵۰۰٫۰۰۰ دانشجوی کشور، برای عمره ثبت نام می‌کنی و بعد اسمت تو قرعه‌کشی میاد بیرون، و میشی جزء اون ۲۶٫۰۰۰ نفری که میرن عمره دانشجویی، خوب تا اینجا چیز قابل تاملی ممکنه نباشه، اما اولین سوال این هست که در اومدن اسم یه نفر رو چه حسابی هست، رو حساب خوش‌شانسی‌اش رو حساب لیاقتش، رو حساب بی لیاقتیش یا …. .
اما هیچ‌کدوم اینا درست نیستن، بلکه درستش این هست که وقتی یه نفر شرایط رفتن به زیارت براش پیش می یاد در واقع اون شخص دعوت شده! به قول قدیمی‌ها طلبیده شده. ادامه ی نوشته

گم شدن در میان بسته دلی!

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

دردمندی که کس نیندیشد بر غمش، جز غمین دل من کیست؟
مرغکی کس نشد شکسته دلش، جز شکسته آهن تن، کیست؟
دل پریشی که سخت بیهوش است، خسته بالی که رفته از هوش است
مانده در میان این اوضاع، خسته و خسته‌تر ز دیروز است
خستگی تازه نیست، عمری هست، تازگی از کجاست، می‌دانی؟
این چه سری است هیچ می‌فهمی این چه دردی است هیچ می‌مانی؟
این قمر در عقرب اوضاع، از کجا آمده نمی‌دانم
نیست پاسخ برای حرف دلم، لحظه‌ای پیش‌تر نمی‌رانم
منتهی دلم که حرفی نیست، ابتدایش ولی شکسته دلی است
آخرش هیچ کس نمی‌فهمد حرف این شعر چه بوده و از چیست! ادامه ی نوشته

یه دونه گنبد خوشگل

۲۰ آذر ۱۳۸۷

یه دونه گنبد خوشگل / دلمو اسیر کرده/ بدجوری دلم جا مونده/ انگاری که گیر کرده!
یادمه مدرسه بودیم / چند سالِ پیشتر از اینا / یه دفعه مشهدی رفتیم/ تنهایی، ولی همه یک‌جا
یه شب جمعه‌ای بودش / بد جوری من خسته بودم / به کمیل گوش می‌داد/ وه چه دل شکسته بودم!
اون‌قدر من گریه کردم /تا آقا اجابتم کرد / شبونه دعوت فرستاد/ راهی زیارتم کرد
تو حرم که پا گذاشتم / دوستامم اومده بودن / همه اونا مثل من/ شبونه، پر زده بودن!
اما حالا هشت ساله / که آقا طلب نکرده / از بس پست و بد شدم من/ دیگه دعوتم نکرده
یا امام رضا، آقا جون / می‌دونی که مبتلاتیم / می‌دونی همه یه جوری/ گیر گنبد طلاتیم
گنبد قشنگ و پر نور / کفتر‌ای آسمونی / چی‌بگم آخه آقا من؟ / تو خودت بهتر می‌دونی
قسمت می‌دم من امشب/ به جوادت و به اشکام / که دوباره دعوتم کن/ دوباره مشهد و می‌خوام!
می‌دونم که رد نمی‌شه / نذری که با اشک باشه / آقاجون منتظرم من / تا که حاجتم روا شه
دعوتم کنی زیارت / به حریم آسمونی / بشینم گریه کنم من / اونجا که خودت می‌دونی!
آقا جون صبرم کمه، زود / حاجت منو روا کن / با یه دعوت زیارت / منو از غصه رها کن
۱۹ آبان ۱۳۸۷ – شب میلاد امام رضا (ع)