این شعر مربوط به دوره دبیرستانم میشه (الان تاریخ دقیقش رو دم دست نداشتم)، برگه ای که این شعر رو از روش نوشتم، مال کلاس ادبیات سوم دبیرستان هست، یه متن ادبی هست که انتهاش این شعر رو نوشتم، قشنگ یادمه سر کلاس آقای گودرزی این متن و شعر رو خوندم و اتفاق هایی که بعدش افتاد … البته شعر رو قبل تر گفته بودم و اون موقع فقط کنار اون متن ادبی قرار گرفت … متن رو هم تو یه فرصت دیگه ان شاء الله خواهم نوشت، فعلا همین شعر رو بخونید …
و من نشسته در غروب/ به فکر چشمهای تو/ خراب و زار میشوم
بدون آن دو چشم مست/ در این دیار غم زده/ پر از غبار میشوم
دل خراب و زار من/ دوباره پر ز درد و غم/ اسیر یار میشوم
به چشمهای مست او/ به دست می پرست او/ ببین شکار میشوم
تو را بهانه می کنم/ ببین جوانه میکنم/ پر از بهار میشوم
به یاد روی ماه تو/ ترانه میکنم تو را/ و اشکبار میشوم
میان کوچه باغ عشق/ به یاد تو چراغ عشق/ چه بی قرار میشوم
بیا بیا بهار من/ که بی تو ای قرار من/ دوباره خوار میشوم
اگر چه خوار عالمم/ اگر نظر کنی مرا/ گل انار میشوم
پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته
مدتی است که دوباره احساس عجیبی دارم، احساسی که دلتنگی نیست، اما بهترین و نزدیکترین نامی که برایش مییابم دلتنگی است، فکر میکنم از اوائل سال جدید، یا حتی از لحظاتی قبل از تحویل سال، این حس شروع شد و حالا هنوز ادامه دارد. البته احساسهای مختلفی هم اخیرا کنار این حس قرار گرفتهاند که حالا همه این حسها وجودم را در بر گرفتهاند. حرفهای زیادی برای نوشتن داشتم که علی رغم زیاد کردن حجم نوشتهها نتوانستم حتی ده درصدشان را بنویسم. دلم میخواهد همه چیز را رها کنم، کار، درس، و هر چیز دیگری که زندگی نامیده میشود! دلم میخواهد بنشینم فکر کنم و بنویسم، مدام و پی در پی، شاید بین فکر کردن و نوشتن، لحظاتی سری بزنم به طبیعت یا دمی اجازه بدهم روحم از بدنم جدا شود و جسمم استراحت کوتاهی بکند و دوباره فکر کردن و نوشتن، اما امکانش نیست، نه تحمل فشار افکارم را دارم و نه محیط اطرافم اجازه میدهد که حتی برای مدتی کوتاه دست از همه چیز بشویم.
دقیقا نمیشود این حس را توصیف کرد، نمیشود گفت که دلم میخواست جای دیگری بودم، دیگرانی اطرافم بودند، مشغول کارهای دیگری بودم، دلم میخواست حتی شکل دیگری بودم و شاید دلم میخواست اصلا شیء دیگری بودم، غیر از این جسم خاکی سرگردان که روحی را که باید مجری دستوراتش باشد، به دنبال خود میکشد، دلم میخواست … . چه بگویم؟ فقط میشود گفت دلتنگم و شاید این ۱۹ خردادی که در پیش است هم بی تاثیر نباشد در این دل تنگی یا این ماه رجبی که میآید و پس آن سعبان و رمضان و بعد عید فطر و اول شوال است. چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر، ۲۵ سال یا ۲۶ سال از روزی که اولین بار چشم باز کردم میگذرد و من حتی به خم اولین کوچه هم نرسیدهام! با این اوصاف درست است که درس بخوانم؟ درست است که کار کنم؟ درست است که صبح را برای کسب آرامش شب کنم و شب را برای برطرف شدن خستگی صبح؟!؟ پس سهم خودم چیست؟ از این ۲۵ سالی که گذشته؟ نه این راهی نیست که مناسب من باشد، اما .. باز نمیدانم چه بگویم، جز اینکه بگویم دلتنگم، و این بار سخت دلتنگم! دل تنگ خودم هستم و دل تنگ لحظاتی که رفت و میرود و دل تنگ عشق ورزیدن و مورد عشق ورزیدن قرار گرفتن، همه را انگار گم کردهام!
دقایقی پیش یه پیام کوتاه از محمد داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و سال قبلش هم که خودم این توفیق رو داشتم، ناخودآگاه یاد نوشته های عمره دانشجویی افتادم، نوشتههایی که متاسفانه ادامه شون ندادم و الان دیگه نوشتن شون خیلی خیلی سخت شده، واقعا حیف هست که خاطرات عمره به رشته تحریر در نیاد چه برای استفاده سایرین و چه برای اینکه گاهی خود آدم بخونه و یادش بیاد، اصلا خود مکتوب کردنش هم یه حال و هوای خاصی به آدم می ده. حقیقتا به نظرم این عمره دانشجویی رسم قابل تقدیری هست، دست دست اندرکارانش درد نکنه، ان شاء الله فرصت خوبی دست بده و بشینم حداقل این چیزایی رو که هنوز تو ذهنم مونده رو بنویسم.
یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگهای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما خودسانسوری اجازه نمیده.
فقط میتونم بازم از خدا سپاسگذار باشم که اجازه داد پرواز بدون حد و مرز محبت رو تجربه کنم و از پرنده مهربونی که تو اون پرواز باهام بود ممنون باشم که با دل دریایی که داشت کمکم کرد که اون پرواز رو تجربه کنم، چیزای جدید یاد بگیرم و چیزایی رو که فراموش کرده بودم به یاد بیارم. متاسفانه تو این هفته ازش خبری نداشتم و نمی دونم از بیمارستان مرخص شده یا اینکه هنوز بیمارستان هست اما با تمام وجود براش آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم عمل جراحی رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشه.
بیشتر نمیتونم بنویسم، کاش میشد نوشت، کاش میتونستم بگم همهی حرفها رو و بنویسم همهی اونچه رو دلم سنگینی میکنه، اما چارهای نیست جز بسنده کردن به همین تشکر و یادآوری اون لحظات دوست داشتنی. خدایا بازم شکرت.
بالاخره پس از مدتها توهم پرواز
توانستم پرواز کنم
هر چند اوج نگرفتم
هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم
هر چند پرنده نشدم
…هر چند …
اما همین می تواند نقطه شروع باشد
نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد
خدایا سپاس میگویم ترا
هزاران هزار مرتبه و بیشتر
و تو ای همسفر که در کنارم بودی
و کمک کردی تا پرواز را تجربه کنم
هر چند پروازمان لحاظتی بیش نبود
اما شدیدا دلتنگت میشوم
و دوستت دارم
دوست دارم که روزی هم تو و هم من پرنده باشیم
پرندههایی که خوب بال میزنند و همواره در اوج هستند
در بالاترین اوجی که میتوان برایشان متصور بود
خدایا دوباره سپاس
و در پس این سپاس، استمداد کمک برای پرنده شدن
برای پرواز در اوج
پرواز زیبای محبت
خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه و عمیق تر از هر لحظه
دوستت دارم
چند قدم پیش رو بیش از گذشته در کنارم باش
که اکنون شدیدتر از هر لحظه به کمکت نیازمندم
برف میبارد
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی
حس عجیبی دارد
…
برف میبارد
دوباره و دوباره
من نگاه میکنم
می شود تو بباری؟
زمین وجودم را بپوشانی؟
دلم سفید بپوشد؟
سفیدِ سفیدِ سفید؟
میشود تو بیایی؟
مثل برف
آرام و بی صدا
بپوشانی و بروی؟
و صبح که بر می خیزم
دلم سفید پوش باشد
مانند زمین برف نشسته؟
…
برف میبارد
و من دنبال تنهایی میگردم
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی
…
برف میبارد
کاش پیدایت شود
کاش تو هم بباری
کاش من زمین باشم
کاش بعد از برف
….
۲۵ دی ۸۹ ساعت ۲۲:۳۰