بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دانشگاه’

پایان‌نامه ناتمام …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

بعد از یه وقفه ۲۰ روزه‌ی دیگه دوباره سلام! یه چندتایی نوشته هست که مال قبله ولی الان یا بعدا می‌نویسم
۱۳ شهریور بود، شب تا ساعت یک و دو داشتم فکر میکردم که چی باید به استادم بگم و چی نباید بگم و اینکه یه فهرست از پایان نامه ام به علاوه یه زمان‌بندی ادامه آماده کنم و ببرم بدم به استادم. خلاصه اون شبم صبح شد و ساعت ۹ همراه محمد به سمت دانشگاه اصفهان راهی شدیم، استاد به محمد گفته بود که بعد از ساعت ۹ هست ما هم رو حساب این حرف اون موقع داشتیم می رفتیم، ۱۰ رسیدیم دانشگاه، این رو که اتوبوس به خاطر تابستون بودن نبود و اون مینی بوسی هم که بود معلوم نبود کجا بود رو فاکتور میگیرم! پیاده با محمد از دم در دانشگاه تا فنی رفتیم، استاد نبود، محمد زنگ زد، گفتن که من ساعت ۹ دانشکده بودم شما نیومدین منم رفتم! و اینکه احتمالا ساعت ۱۲ به بعد میان! اون روز استادی که مسئول آموزش هست و چندتا استاد دیگه بودن تو گروه، ما هم تا ۱۲ رو وقت تلف کردیم تا استاد پیداش شد.
وقتی نوبت من شد که برم پیشش اخم‌هاش تو هم بود، یه کم درباره وضعیت پروژه توضیح دادم و بعد هم گفتم که از آموزش دانشگاه پرسیدم گفتن با دادن هزینه می تونیم یه ترم دیگه تمدید کنیم یه مقدار اخم هاش باز شد! بعد هم دیگه خیلی به حرفای من توجه نکرد فقط با یه مقدار تاکید بر اینکه باید برم و مرتب خروجی ببرم و از این حرفا پایین نامه تقاضای موارد خاص رو امضا کرد و بعد … خلاصه امضای استاد رو گرفتم بدون دادن برنامه زمان بندی که چند ساعتی روش فکر کرده بودم و …
قرار بود که برم پیش استادی که مسئول آموزش هست، اما ظهر شده بود و رفته بود و پشت در اتاق هم نوشته بود ساعت ۲٫۵ بر میگرده، دیدم اگه بخوام تا ۲٫۵ بمونم کارای محل کارم ممکنه رو زمین بمونه این هست که بی خیال شدم و گفتم باشه برا بعد از تحویل خروجی فاز اول تو محل کارم. رفتم سر کار و سه شنبه و چهارشنبه هم بودم اما خوب کار تموم نشد، خلاصه ۵ شنبه هم رفتیم سر کار و شب هم موندیم و بالاخره جمعه ساعت ۲ شب کار تموم شد، میخواستم شنبه برم دنبال کارا اما خوب من حدود سه رسیدم خونه و این قدر سرم دردمیکرد که خوابم نبرد و خلاصه صبح هم خواب موندم. بیدار شدم دیدم دیگه به دانشکده و گروه رفتن نمیرسم. یکشنبه ۲۰ شهریور صبح  ساعت ۸ خودم رو رسوندم گروه، انگار شهر ارواح بود! در همه‌ی اتاق های اساتید بسته بود، تا ۸ و نیم هی تو گروه قدم زدم و بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ دفتر گروه و بپرسم که مسئول آموزش میاد یا نه، جواب این بود که آره بعد از نه میاد، منتظر موندم، نه و نیم هم شد و هنوز از هیچ کس خبری نبود، کم کم یکی دو تا استاد اومدن ولی بازم مسئول آموزش خبری ازش نبود، قدم میزدم و اعصابم هی خراب‌تر میشد، بالاخره ۱۰ و خورده ای آقا تشریف آوردن! اما سر راه یه استاد رو دیدن شروع به حرف زدن کردند و بعد هم یه استاد دیگه و … تا بیان سمت اتاق شون که یه امضا به من بدن شد ۱۱ و خورده ای! یعنی دیگه داشتم می ترکیدم! پای ورقه نوشتن مطابق مقررات عمل شود و بعد دادنش دست من! بردم دادم به مسئول آموزش دانشکده و گفتن ۲۹ شهریور جلسه هست بررسی میشه، ۳۰ شهریور بیا نتیجه رو بگیر، اومدم خونه ناهار خوردم و وسائلم رو برداشتم و رفتم فرودگاه و از اونجا با یکی از همکارا رفتیم مشهد برای کنفرانس رمز (ماموریت کاری)، تا ۵ شنبه اونجا بودم و ۵ شنبه حدود ساعت ۱۰ رسیدم خونه، جمعه هم به خاظر خستگی زیاد ۵ شنبه ،  تا ۱۰-۱۱ خواب بودم و بعد هم که بیدار شدم تو خونه بنایی داشتیم! تا شب هم دستم بند بنایی بود، شنبه صبح هم رفتم سر کار و اومدم خونه شب شده بود! الانم که دارم وبلاگ آپدیت میکنم!!!
حالا این از روز ۱۳ شهریور تا ۲۶ شهریور روند کار کردن من رو پایان نامه بوده! دیگه چه طوری باید این پایان نامه ناتمام نباشه؟!؟ واقعا خودمم نمی دونم! باید دید نتیجه جلسه ۲۹ شهریور چی میشه، شاید اگه موافقت بشه بتونم با این سبک زندگی تمومش کنم، اما اگه موافقت نشه واقعا اینکه بخوام آماده اش کنم بیش از حد سخت به نظر میرسه، تا خدا چی بخواد.
گاهی فکر میکنم دانشگاه اصفهان اصلا با من سازگار نیست و گاهی هم فکر میکنم فقط مشکل تو انتخاب استاد راهنما بوده و بالاخره گاهی هم سبک زندگی خودم و رفتار و … خودم را عامل این وضعیت تاسف بار پایان نامه می بینم، اما کنار همه اینا همیشه حس میکنم یه اتفاق هایی هم می افته که جهت گیری منو عوض میکنه، نمیدونم شایدم این وسط اتفاقاتی افتاد که اگه سر وقت کارام رو کرده بودم و دفاع کرده بودم هیچ وقت نمی تونست اتفاق بیفته واقعا نمیدونم و فقط میتونم منتظر بمونم که گذشت زمان این موضوع رو هم به سمت و سویی ببره ….

سفر کربلا ۹۰

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

خوب به لطف خدا، ما هم بالاخره در عین ناباوری خودمون رفتیم سفر و برگشتیم، گفتنی از سفر خیلی زیاده، هر لحظه‌اش رو بخوام بگم یه دنیا حرف هست، قصد دارم خلاصه اتفاقاتی که برامون افتاد رو بنویسم مثل یه سفرنامه یا یه همچین چیزی ولی خوب از اونجا که می ترسم این مورد هم مثل اون سفر عمره بمونه و نهایتا دو سه تا پست بنویسم و دیگه بعد چیزی ننویسم، ترجیح میدم الان یه پست کلی در مورد سفر بنویسم.
خوب اول اینکه این سفر فوق العاده هست، این قدر که میتونم بگم هر کس که میتونه بره و نمیره داره به خودش ظلم میکنه، حتی برای آدم بدایی مثل من هم این سفر خیلی چیزا داره که نمیشه به این راحتی ها بیان شون کرد. همین قدر بگم یه کتاب بود اونجا بود که توش احادیث مختلفی در مورد آداب زیارت و … امام حسین بود و اولش چند تا حدیث بود که زیارت امام حسین(ع) رو واجب دونسته بودن. منم به عنوان تجربه میگم اگه مکه رفتن رو واجب میدونیم زیارت امام حسین(ع) هم برای همه مون ضروری هست، اگه میتونیم و نمیریم داریم کوتاهی میکنیم. ادامه ی نوشته

کربلا و …

۲۶ تیر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

صبح اومدم دیدم پلاک نود یه پست گذاشته که سفر عقب افتاد. به خاطر اینکه بچه ها مدارک نظام وظیفه و اینا رو به موقع نبردند و اینکه سامانه حج و زیارت مشکل پیدا کرده. این طوری یه بخشی از سفرمون می افته تو ماه رمضون، نمیدونم بگم خوب میشه یا بد میشه … . در هر صورت باید دید خدا چی میخواد، خیلی نمیشه حساب کرد رو اینکه این سفر کی انجام بشه یا آدم کی بره، همون طور که قبلا هم نوشتم، انگار تا نرسیدی حق نداری باور کنی که زائر شدی!
بگذریم ، گفتم یه جستجویی بکنم ببینم سفرنامه ای چیزی پیدا میکنم که تا یه حدی بهتر بدونم تو سفر چه اتفاقاتی می افته، یه چیزایی پیدا کردم، بعد گفتم بد نیست کنار هم بزارم شون شاید بعدا یکی دیگه هم خواست بره و قبل رفتن سفرنامه رفته ها رو بخونه.
عمره دانشجویی که رفتیم و برگشتیم قصد داشتم سفرنامه بنویسم که نصفه کار موند، امیدوارم این دفعه اگه خدا خواست قسمت بود، بعد برگشت یه سفرنامه خوب خودم بنویسم. خوب دیگه لینک ها رو میزارم قبل از اینکه نوشته خیلی طولانی بشه، فقط قبلش باید دوباره سالروز میلاد اما زمان (عج) رو به همه تبریک بگم.
سفرنامه از سایت تبلیغات دینی
سفرنامه از وبلاگ عطر ریحون
سفرنامه ها و مطالب مرتبط از سایت حاجی (حوزه نمایندگی ولی فقیه در اموز حج و زیارت)
تو این وبلاگ هم دو تا سفرنامه مختصر هست:
سفر دوم -۱
سفر دوم -۲
سفر اول -۱
سفر اول -۲
سفر اول -۳
سفر اول -۴

دوباره به هم ریختگی

یه چند وقتی میشه که همه چی بهم ریخته، نمی‌فهمم کی صبح میشه و کی شب و دوباره کی صبح یا گاهی وقتا ظهر! زندگی بدون برنامه و در هم و برهم و کارایی که این وسط می‌مونند و بعد از یه مدت یادآوری که این مونده انجام بدم، آخر از قلم می‌افتند و نوبت کارهای دیگه میشه که این بلا سرشون بیاد! حتی ماه رجب هم رو به پایان میره و تقریبا هیچی ازش نفهمیدم.
تو این مدت هر شب دو سه تا مطلب برای نوشتن داشتم که موند و گذشت و فراموش شد و … . امشب اومدم حداقل یه چندتایی‌شون رو بنویسم،‌ شاید خودمم یه تکونی خوردم و یه مقدار برگشتم به سمت جاده! چند روز پیش با یه بزرگ‌تر حرف میزدم در مورد وضعیت زندگی، بحث این بود که دارم دو روز کار میکنم ولی نه پایان نامه ام جلو میره نه به هیچ کار دیگه‌ای میرسم، و همه‌اش هم دارم کار میکنم ولی عملا هم انگار هیچ کاری نمی‌کنم‍! خیلی حرف زدیم و خیلی کم نتیجه گرفتیم،‌ اما یه جا حرف انگیزه و ضمیر ناخودآگاه بود، اینکه ممکنه یه جاهایی مهم بودن یا نمی‌دونم در معرض توجه بودن یا شاید احساس موثر بودن یا یه چیزایی از این دست، باعث بشه که ناخودآگاه انگیزه‌ای برای حضور پررنگ تو زمینه‌های دیگه‌ای که باید، نداشته باشی.
خیلی رو این موضوع فکر کردم، به آدم‌هایی که به نظر خیلی‌ها خیلی ضعیف بودند و مثلا تو دانشگاه صنعتی معدل‌شون زیر معدل مشروطی بود و لب اخراج بودند و یکی دو سال هم عقب افتاده بودند اما یه هویی مثلا سر از یه دانشگاه خیلی خوب اون ور دنیا در آوردند یا مثلا تو فلان کار موفق شدند و … . یا آدم‌هایی که مثلا تو دوره ارشد کسی خیلی تحویل‌شون نمی‌گرفت و حسابی روشون نداشت اما خیلی زودتر از بقیه با مقاله و … دفاع کردند و الان هم در مراحل بالاتر دارند کارشون رو ادامه می‌دند. آدم‌هایی بودند که تو محیطی که بودند حس موثر بودن‌شون تامین نمی‌شد و گشتند یه محیطی پیدا کردند که بتونند خودشون رو نشون بدند و البته تو همه اینا یه جورایی هم یه اثراتی از «الخیر فی ما وقع دیده میشه».
نمی‌دونم از اون روز نمی‌تونم تحلیل کنم که واقعا جایگاهی که تو دوره ارشد داشتم و جایگاهی که تو محل کارم دارم و خیلی چیزای دیگه، اتفاق‌های مثبتی که بعد از دوره لیسانس بودند، آیا این‌ها باعث نداشتن انگیزه برای تلاش و صرف انرژی روی پایان نامه و مواردی از این دست شدند؟!؟ چه دلیلی داره که من نمی‌فهمم کلا سه ماه هم وقت برای پایان‌نامه‌ام نمونده؟!؟!؟!؟ و خیلی سوال‌های دیگه که الان به نظرم برای جواب دادن بهشون هنوز به اندازه لازم دید ندارم،‌شاید گذار از این مرحله یه مقدار کمک کنه که بفهمم کچا بودم و چی باعث شده که چه اتفاقی بیفته و … فقط امیدوارم تو این مدت این‌قدر پرت نرم که برای برگشتن به جاده دیگه نه توانی باشه و نه زمانی .

کربلا کربلا ما داریم می آییم!

۲۶ خرداد ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

چند روز پیش نتایج نهایی پلاک ۹۰ اعلام شد، تو اتوبوس تو راه تهران بودم که پیامک اومد نتایج اعلام شده، همونجا یکی از دوستان که باهام بود با GPRS وصل شد و سعی کردیم تو گوشی اون ببینیم نتایج رو، اسم من هم بود، حقیقتش باورم نشده بود! فرداش تهران بودیم، باز چک کردیم، اما انگار بازم باورم نشده بود. تا از تهران برگشتیم و رسیدم خونه، حدود ساعت یازده شب بود، خودم با سیستم خودم نشستم به چک کردن نتیجه، بله! اسم منم بود، هنوزم باورم نمیشه! هنوزم انگار نشنیدم این خبر رو که شاید منم بتونم برم. یادم هست که تو یکی از جلسات سخنرانی گفته شد تا وقتی نرسیدین کربلا خیلی محکم فکر نکنین که حتما شما میرین، نمی دونم شاید رفتن منم وسط کار ناقص بمونه، شاید منو راه ندند، اما تا همین جا رو هم نمی‌تونم باور کنم که اسم منم در اومده. نفر بیستم آقایون:

فعلا مدارکی که رو که خواسته بودند، یعنی کپی گذرنامه و کارت ملی و واریز ۲۰ هزار تومن پول تحویل دادم، گفته میشه کل هزینه سفر ۴۳۰ تومن هست که ان شاء الله تو پرداخت اون هم مشکلی نخواهد بود و سفر هم اواخر تیر یا اوائل مرداد خواهد بود. هنوزم نمی‌تونم باور کنم، یعنی باید من هم این جمله رو فریاد بزنم: «کربلا کربلا ما داریم می آییم» با همون شور و حالی که تو دوره جنگ این جمله رو فریاد می‌زدند. یعنی می‌تونم؟ می‌تونم زائر حرم عباس(ع) باشم؟!؟ خدایا کرمت رو عشقه، هر چی تو بخوای، ما دربست نوکریم.

کتاب‌های دکتر هومن و پایان‌نامه من!

۱۶ خرداد ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

در مورد تیتری که نوشتم، حرف زیاده! ولی خوب وقت محدود هست و خیلی هم دستم به نوشتن نمیره! در همین حد بگم که فکر میکنم استاد راهنما باید این کتاب‌ها رو وقتی موضوع رو پیشنهاد کردم میزاشت جلوم و میگفت فلانی اینا رو بخون بعد بیا! یا حداقل مجبورم میکرد اون موقع پیداشون کنم، نه اینکه بعد از دو سال بالاخره خودم  … بگذریم، هر طوری نگاه کنیم مقصر اصلی خودم هستم، هم در انتخاب موضوع هم در انتخاب ترکیب استاد-موضوع و هم در تلاشی که کردم و وقتی که گذاشتم و … . تصویر زیر کتاب های دکتر هومن هست که بالاخره به دستم رسید! شاید خوندن شون یه درصدی از کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشانسی محسوب بشه!

Categories: پایان نامه ارشد Tags:

مروری بر این چند وقت

۱۲ خرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه  حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و … . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.