سرشکستگی

دست و دلم به نوشتن نمیره، دیروز نتیجه آزمون دکترا اعلام شد و منم همون طور که خودم تا حد زیادی پیش بینی میکردم قبول نشدم، اتفاق خاصی در واقع پیش نیومده بود، اما یه مقدار مسیر اطلاع از نتیجه برام غیر منتظره بود، قرار بود نتایج ۵ شنبه صبح اعلام بشه، منم ۴ شنبه رفته بودم دنبال کاری، تو شهر بودم، یکی از بچه ها زنگ زد که نتیجه ها اومده، چیکار کردی؟ گفتم نمی دونم، بعد از اون تعداد زیادی از دوستان پیام کوتاه دادن یا زنگ زدن، همه عجله داشتن نتیجه رو بفهمند! منم خیلی عجله ای نداشتم، نمی دونم شایدم خودم رو بازنده می دونستم یا … در هر صورت عجه ای نداشتم، وسط این تماس ها از خونه زنگ زدن که چیکار کردی و زود برو یه جا نتیجه رو ببین، ولی گفتم میام خونه می بینم، تا برم خونه زیاد طول کشید، اشتباه نکنم ساعت ده و نیم گذشته بود که رسیدم خونه، همه منتظر بودند، رفتم پای سیستم و نتیجه رو دیدم، قبول نشده بودم.
«قبول نشدم» این جمله رو که گفتم، قیافه بابام به هم ریخت، بد به هم ریخت، این قدر که من که به اون صورت ناراحت نبودم از نتیجه، بعد که دوباره اومدم پای سیستم گریه ام گرفت و اشک هام راه افتاد. بابا خیلی ناراحت شده بود و من مقصر بودم، زیاد هم مقصر بودم، هنوزم که یه ۲۴ ساعت از اون موقع گذشته ناراحتم، تو این چند وقته هیچ کاری نکردم که برای خونواده مایه افتخار و سربلندی باشه، هیچ کاری نکردم که خوشحال شون کنم، هیچ کاری نکردم که یکی از مواردی که نگرانش هستند از رو دوش شون کم بشه، خدایا این دعا رو زیاد خوندم که من دوست ندارم سرشکسته باشم، دوست ندارم سرم پایین باشه، جنبه اش رو ندارم، این کار رو با من نکن ولی در ادامه اش هم ازت خواستم که اگه هم خودم رو سرشکسته می کنی هیچ وقت باعث نشو که مایه سرشکستگی و سرافکندگی پدر و مادرم باشم، خدایا دیروز منو تو این شرایط قراردادی، دارم فکر میکنم که دلیل قرار گرفتنم تو این شرایط چی بوده، به یه نتایجی هم رسیدم، اما خدایا دوباره ازت میخوام که حتی اگه من هر کاری کردم، منو موجب سرشکستگی خونواده ام قرار نده که جنبه این یکی رو اصلا ندارم.
دیشب داشتم تصمیمات عجیبی می گرفتم، هنوزم دارم به بعضی هاشون فکر میکنم، شاید باید دیگه کار نکنم، شاید باید روش و میزان کار کردنم رو عوض کنم و شاید … . نمی دونم ، درسته که من برای خودم زندگی میکنم و نه برای خانواده اما چه دلیل داره برای چیزی که معلوم نیست چه تاثیری تو آینده من داره خونواده رو این قدر رنجش بدم؟ اینکه من الان کار کنم یا نکنم از کجا معلوم که چه تاثیری تو آینده ام داشته باشه یا حتی تو همین الانم! نمی دونم این قدر خودم رو درگیر کردم که جدا شدنم از هر کدوم کارهایی که توشون هستم تقریبا غیر ممکنه و از اون طرف هم اگه خدای نکرده یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه واقعا نمیتونم تو چشم های بابام نیگاه کنم و … . خدایا خودت مسیر درست رو نشونم بده که الان دیگه اون قدر به هم ریخته هستم که بدون راهنمایی تو نه تنها  ممکنه تو تشخیص نشونه‌ها و عمل بر اساس اون‌ها اشتباه کنم بلکه احتمالش زیاد هم هست که کاملا برعکس نشونه ها عمل کنم. خدایا به امید تو … .

  1. ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۵:۵۹ | #1

    Firefox 4.0 Windows XP

    خیلی سخت گرفتی ها
    بالاخره یکی قبول میشه یکی نه
    فکر کن ببین اگه قبول میشدی چه کار میکردی؟
    بعد از دکتری منظورمه
    و حالا که قبول نشدی چه کارایی میشه کرد؟؟ اون کارو انجام بده
    اشتباه ما اینکه گاهی همه زندگیمون شده درس خوندن و از بقیه چیزا غافلیم!
    موفق باشی

  2. ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۶:۰۲ | #2

    MSIE 8.0 Windows XP

    سلام

  3. ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ در ۱۶:۱۸ | #3

    MSIE 8.0 Windows XP

    سلام
    با خوندن این مطالب حالم گرفته شد . اول می خواسنم جواب ندم چون وقت امتحاناستو باید درس بخونم. رفتم سر کتاب یکی دو صفحم خوندم ولی چیزی نفهمیدم چون حواسم پیش شما بود .از اینکه قبول نشدید خیلی ناراحت شدم واقعا ناراحت شدم چون شما لیاقت قبول شدنو داشتید.منم مثل شما احساس بعضیا برام خیلی مهمه و یکی از مهمترین اونا همسرمه. ایشون خیلی دوست دارن من موفق بشم شاید به خاطر اینه که واقعا همدیگرو دوست داریم و زمانیکه این برام ممکن نشه خودمو مقصر می دونم مقصر می دونم به خاطر ناراحت کردنش واون لحظه از خودم بدم میاد به خاطر کم کاری که داشتم.در هر صورت بیشتر از این خودتونو ناراحت نکنید و برای خوشحال کردن پدر و مادرتون هم که شده از همین الان شروع کنید. یه سری کارارو بذارید کنار یه سری کارا رو شروع کنید مثل ازدواج راستی چرا شما ازدواج نمی کنید؟؟؟؟؟

  4. ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ در ۲۳:۰۲ | #4

    Firefox 4.0.1 Windows 7

    @طاهره
    والا من سخت نگرفتم! یعنی تا حدی هم انتظار قبول نشدن رو داشتم، اما خوب همون طور که تو متن گفتم، ناراحتی خونواده ناراحتم کرد که این چند روز هم ادامه داشت.
    در مورد اینکه همه زندگی مون میشه درس خوندن هم، در مورد من عملا همه زندگیم شده کار، فقط نمی دونم چطوری توقع دارم وقتی همه وقتم صرف کار میشه تو درس هم نتیجه بگیرم!

  5. ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ در ۲۳:۰۴ | #5

    Firefox 4.0.1 Windows 7

    @دوست
    خیلی مرام گذاشتین، ببخشین که باعث ناراحتی تون شدم
    اما در مورد ازدواج! والا دلایل مختلفی داره که شرحش در این کامنت نمی گنجه! اما مهم ترینش این هست که فرد مناسبی نیافتم!

  6. ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ در ۲۳:۲۶ | #6

    Firefox 4.0.1 Windows 7

    داداشم هم در مورد این عدم پذیرش و عکس العمل نسبت بهش یه مطلب نوشته که به نظرم خوندنش خالی از لطف نیست: http://nowrozi.ir/Persian/?p=866

  1. بدون بازتاب