خانه > ازدواج, نوشته‌های شبانه! > یه نشونه دیگه؟

یه نشونه دیگه؟

عصر از سر کار زودتر اومدم که برم موهام رو کوتاه کنم، رفتم ولی آرایشگری که پیشش می‌رفتم نبود و در مغازه‌اش بسته بود! چون پلان دومی نداشتم، بین اینکه برم یه جای دیگه موهام رو کوتاه کنم و برم خونه، دومی رو انتخاب کردم. از جلوی مغازه اومدم که از خیابون رد شم و به سمت خونه مسیر رو ادامه بدم، خیابون خیلی شلوغ بود و مجبور شدم برای رد شدن از اون چند ثانیه مکث کنم، تو همین فاصله یه بچه کوچولو (کلاس اول یا دوم دبستان بود احتمالا) تو تاریکی از پشت اتوبوس پیدا شد و بدون توجه به ماشین ها از خیابون رد شد!
من هم چند ثانیه بعد از خیابون رد شدم و اون دست خیابون به هم رسیدم و اتفاقا مسیرمون تو کوچه هم با هم یکی بود، تو کوچه من مسیر خودم رو میرفتم و تو ذهنم داشتم به هزارتا مساله مختلف فکر میکردم، اما اون بچه براش مهم بود که پا به پای من بیاد و حتی تمام سعیش رو میکرد تا یه قدم جلو تر باشه، آخر کوچه مسیرمون از هم جدا شد …
شاید من هم تو سن و سال و زوایه دید اون بچه همون طوری عمل میکردم، آزاد و رها و مطمئن و چابک! شاید هم اگه کسی بود که از من تندتر می‌رفت اما مسیر مشترکی داشتیم من هم مثل اون بچه ترغیب می‌شدم که تندتر برم تا عقب نباشم و حتی سعی کنم که جلو بزنم!
نمی‌دونم! شایدم این اتفاق یه معنی سومی داشت که من متوجه نشدم، فقط حسی غریبی داشتم که این یه نشونه بود، انگار بچه اون ور خیابون تو تاریکی پیدا شد و بعد از طی عرض یک خیابون و طول یک کوچه از من جدا شد و دوباره تو تاریکی گم شد …