سه سالگی وبلاگ!

امشب بنا بود یه چند تا مطلب بنویسم، اما دستم بند چند تا موضوع شد که تا همین موقع نرسیدم و الان که دیگه باید به اجبار برم بخوابم یادم افتاد که یادم رفته مطلبی در مورد سه سالگی وبلاگ بنویسم! با این مقدمه باید بگم که اولین پست رو ۲۰ آذر ۱۳۸۷ اینجا نوشتم و حالا تقریبا دو هفته هم از سه سالگی این وبلاگ میگذره! یاد اون موقع افتادم ترم اول ارشد بودیم، با محمد اوائل تو یاهو ۳۶۰ می نوشتیم و بعد من کوچ کردم اینجا … ، چقدر زود گذشت! و چقدر زودتر این روزهای مونده هم طی خواهد شد …

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته

این روزها …

این روزها، خیلی تنهام، یعنی خیلی خیلی خیلی تنهام، این قدر تنها که گاهی انگار خودم هم پیش خودم نیستم! نه اونایی که توقع داشتم ازشون یعنی فکر میکردم پیشم هستن، پیشم هستن و نه اونایی که میخوان پیشم باشن می تونم بهشون راه بدهم، انگاری تو یه جزیره هستم که کسی که میخواد بیاد تو یه صخره با ارتفاع غیر قابل عبور جلوش می بینه و کسی هم که از بالا یا از جای دیگه راه داره اصلا حواسش نیست که همچین جزیره ای هم هست و یه موقع از این جزیره منتفع شده و حالا خوبه یه سری حداقل بهش بزنه … .
خیلی فکر کردم راجع به وضعیت فعلی، به خصوص این یکی دو روز با حرفایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد، خیلی گشتم دنبال اشتباهاتم، اما هر چی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. خیلی وقتا که یه اتفاقی می‌افته پیش خودم میگم بزار از دید طرف مقابل به مسئله نگاه کنم، نکنه یه طرفه و از زاویه خودم دارم می بینم موضوع رو، و خیلی وقتا هم این موضوع جواب میده، اما تو این مساله هر چی و هر جوری نگاه میکنم، نمیتونم اشتباهی ببینم از خودم که در مقایسه با اشتباهات دیگران قابل توجه باشه، ولی خوب این قدر تنها شدن، حتما یه پیامی داره. نمیدونم، شاید یه جای اشتباه قرار گرفتم یه کار اشتباه دارم میکنم یا اینکه اصلا اشتباهی شدم! باید یکی دیگه باشم و یه جای دیگه و مشغول یه کار دیگه! اصلا این مدل تنهایی با شخصیت من نمیخونه! این طوری پیش بره دیوونه میشم!
اینکه هر چی بیشتر میگردم کمتر اشتباه پیدا میکنم بیشتر اذیتم میکنه، چرا برای اشتباهی که نکردم عذر بخوام و چرا نترسم از اینکه این عذر خواستن فضا رو بدتر کنه که بعدا هم همین توقع باشه که برای اشتباه نکرده معذرت خواهی کنم؟!؟ و چرا نتیجه رفتار من این شده که با وجود اشتباه نکرده ازم توقع معذرت خواهی میره؟!؟ نمیتونم تجزیه و تحلیل کنم که چه طوری باید رفتارم رو عوض کنم که مشهود باشه برای دیگران که کجا دارم براشون مثبت قدم برمیدارم و کجا دارم منفی برخورد میکنم و نسبت اینا با هم چیه! این قدر هم مسئله پیچیده هست که هر چی بیشتر بخوای تجزیه و تحلیلش کنی، بیشتر توش گم میشی! تنها چیزی که سر پا نگهم میداره این هست که به زودی خوب یا بد اتفاقات جدیدی می افته و ممکنه فضا عوض بشه و اگه نشه، لابد مجبور میشم خودم عوضش کنم، چون بیشتر از این تو این فضا بودن مشخص نیست چه بلایی سر من بیاره!

برای نامی که با بردنش دل می لرزد …

حقیقتش خودم هم نمی دونم تو این پست چی می خوام بنویسم، یه کم دلتنگم، دل تنگ حرم حضرت عباس (ع)، اسمی که نمی دونم کی اولین باروارد زندگی من شد ولی می دونم هر چی دارم یا هر چی هستم یا شاید باید بگم هر چی بدی که نیستم (چون تو خوبی ها واقعا هم چیزی ندارم نه مادی و نه معنوی …) همه از برکت این اسم هست، نمیدونم چی شد واقعا که من خیلی وقتا مسیر زندگیم عوض شد، اما حضور این اسم رو همیشه این جور وقتا احساس کردم.
میگن کسی که کربلا میره وقتی برمیگرده چیزی نمی فهمه اما اولین دهه محرم که شد تازه آتیش میگیره، دهه امسال نشد چیزی بنویسم، خیلی حال معنوی نداشتم اما گاهی که یاد کربلا می افتادم آتیش می گرفتم واقعا، نمیدونم انگار حکمتی هست که من یه چیزایی رو ننویسم، اما نمی تونم ننویسم که اگه اول نجف نبود و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) ، حتما دم حرم امام حسین (ع) می مردم، این قدر که فضا سنگین بود و من … . نمیتونم بنویسم از من بر نمیاد، شاید یه هنرمند بتونه با نقاشی با فیلم با شعر یا با … حس اینجا رو منتقل کنه ولی با این متن ساده واقعا واژه ها کم میارن … . چی میشه گفت که بیان کننده این باشه که وقتی میرسی بین الحرمین چی میشه؟ چی میشه گفت واقعا؟!؟ مگه شوخیه اسمی که میشنوی دلت به لرزه در میاد و اسم دیگه ای که معادل واقعی عشقه، اینا اینجا هستن و حالا تو رو هم این جا راه دادن! حقیقا فکر میکنم اگه اول نجف نمی رفتیم و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) و اگه موقع رسیدن مون نمیشد موقع نماز ظهر که مجبور باشم برم تو صف نماز بایستم یعنی اگه از راه می رفتیم کربلا و اگه یهویی بی هوا وارد بین الحرمین می شدم می مردم!  بیشتر از این حرفی نمیتونم بزنم.
دارم فکر میکنم چه حرفی هست برای زدن وقتی از عباس حرف نمی زنم و چه حرفی هست برای زدن وقتی از علی نمیگم؟!؟ چه جایی هست برای حرف زدن درباره درس و کار و … وقتی حرفی از حضرت عباس (ع) نباشه. و از اون طرف چه حرفی میشه زد که نگران ادا شدن حق مطلب نبود؟!؟ نمیشه هیچی نوشت، شاید جز اینکه از خیلی پیشتر دلم میخواست یه کاری برای حضرت عباس(ع) بکنم، یعنی برا خاطر حضرت عباس(ع) اگه نه من که برا حضرت عباس(ع) کاری نمیتونم بکنم! دلم میخواست شغلم، کارم و کلا  زندگیم وقف حضرت عباس(ع) باشه، اما خوب تا حالا که شاید یک هزارم درصد هم یا حتی صفر هم نتونستم این کار رو بکنم، نمیتونم مسیرش رو پیدا کنم، یه راهی که به حضرت عباس (ع) ختم بشه یا راهی که بوی حضرت عباس (ع) رو بده، بوی اون آبی که ریخته شد و خورده نشد، بوی اون آقایی که تو طلاکاری گلدسته ها هم باز داره درس ادب میده و … .
گاهی فکر میکنم این راهی که دنبالش میگردم لیاقت میخواد و همینکه هر از گاهی یادم بیفته دنبالش میگردم اصلا کفایت نمیکنه، من کجا و خدمت به حضرت عباس (ع) کجا؟!؟  گاهی هم فکر میکنم حداقل اگه نمی تونم چه اشکالی داره که به فکرش باشم؟ همین قدر دل خوشی هم برای من کافیه، نمیدونم واقعا … شاید الان اینجا دارم مینویسم، که کسی بخونه ، آهای اونایی که دارین می خونین! من دلم میخواد برا خاطر حضرت عباس(ع) زندگی کنم، کار کنم، حرکت کنم، اگه هر پیشنهادی دارین، بسم الله! شاید یکی پیدا بشه که بدونه چیکار میشه کرد برا این اسم، چیکار میشه کرد … ؟!؟

Categories: مذهبی Tags:

طرحی برای کامنت‌ها …!

مسائل خیلی به هم تنیده هستند و درباره هر چی که میخوام حرف بزنم، به هزار تا چیز دیگه ربط پیدا میکنه که اون موقع نمیخوام در موردشون حرف بزنم! و البته یه مقدار زیادیش هم به ساختاز ذهنی من برمیگرده که در عین حال که سعی میکنم رو یه چیز تمرکز کنم دارم به هزار تا چیز دیگه هم فکر میکنم، بگذریم، تو این چند وقتی که روی ipe9 کار میکنیم یا کارایی که رو nsoc بوده بارها شده که مسائلی به ذهنم رسیده برای حل کردن و بعضی هاشون رو هم از روی مجبوری همین طوری رد کردم رفته با یه راه حل جمع و جور و حرص خوردم که این مساله جون میداد برای یه پایان نامه! همه چی هم حاضر بود فقط یه ایده باید میدادی و تست میکردی و در صورت لزوم ایده رو اصلاح میکردی … حالا این موضوع یه مقدار هم به بحث خارج رفتن و نرفتن ربط پیدا میکنه که الان نمیخوام در موردش حرف بزنم، درباره هر دو تای این بحث ها هم خارج رفتن و نرفتن و هم تغییر و تحولات سیستم پایان نامه حداقل تو رشته ها مهندسی جای خودش باید حرف بزنم، الان حرف دیگه ای میخواستم بزنم!
چند روز پیش با همکارم تو ipe9 بحث میکردیم که وقتی تعداد کامنت ها توی یه صفحه زیاد میشه، چه طوری هندل شون کنیم، همکارم یه طرحی مشابه فیس بوک زده بود که تا یه تعداد رو نشون بده و بعد که کلیک میکنی یه تعداد دیگه و به همین ترتیب هر چقدر خواستی عقب تر بری و بحث این رو داشتیم که این برای جستجو میتونه بد باشه و بعد من فکر کردم به اینکه طرحی که تو خیلی از CMS ها هست برای صفحه بندی کامنت ها هم میتونه برای جستجو بد باشه که با اومدن کامنت جدیدتر آدرس صفحه کامنت های قبلی عوض میشه و از اون طرف اگه هم کامنت های قدیمی بالا بمونند باز راحتی کاربر از بین میره و بالاخره پیش خودم به این جع بندی رسیدم که کامنت ها باید بر اساس تاریخ سازمان دهی بشند مثلا کامنت های شهریور ۹۰ و کامنت های مهر ۹۰ و این آخری ها هم مثلا هفته پیش و دیروز و امروز و بعدا دوباره برن تو همون قالب آرشیو ماهانه و این موضوع گذشت تا timeline رو تو فیس بوک فعال کردم که از نظر ایده شبیه هست به چیزی که گفتم (کاری به هدفش ندارم فعلا!) و حالا دارم فکر میکنم که تو CMS هایی که آدم خودش درست میکنه این بحث سر و سامون دادن محتوا، چه محتوایی که فرد وارد میکنه و چه کامنت ها و نظراتی که براش میاد برا اساس تاریخ چقدر میتونه CMS ها رو متحول کنه، چه CMS های عمومی چه تالارهای گفتمان و چه سایت هایی که اختصاصا برای یک قشر خاص ساخته میشند … شاید نقاش بزرگ ما رو هم تو مسیری گذاشت که یه بخشی از این نقش رو بزنیم، هر چند که ممکنه چیز خاصی به نظر نرسه اما میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه …

ارشد آری یا خیر? و اگر آری با چه طرحی … !!!

۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

چند وقت پیش یکی از دوستان ازم در مورد ارشد پرسید، که بخونه یا نخونه و یه صحبتی کردیم با هم که به نظرم رسید اینجا هم بنویسم، البته این دقیقا حرفایی نیست که بین ما رد و بدل شد و اونچه مینویسم کمی متفاوت هست چون در اون مورد، مساله کمی خاص بود. بگذریم، به نظرم اولین نکته‌ای که کسی که می‌خواد ارشد بخونه باید بهش فکر کنه طرح کلی هست که برای زندگی داره، وقتی نزدیک آزمون ارشد میشه دیگه طرف بیست و چند سال داره و به اندازه کافی برای فکر کردن پخته شده، باید فکر کنه که میخواد بره سربازی و بعدشم وارد محیط کار بشه یا اینکه ادامه تحصیل بده یا برای ادامه تحصیل بره خارج (این فعلا موضوع بحث نیست! درباره اش جدا می نویسم) و یا … . این وسط کنار اونچه که دوست داره و میخواد انجام بده شرایط رو هم باید سبک سنگین کنه، یکی خانواده‌اش تا صد سال دیگه هم که بخواد درس بخونه تامینش میکنند و هیچ منت و مشکلی هم نیست، یکی هم تو همین دوره لیسانس هم زورشون نرسیده خرجش رو بدند و خودش با هزارتا مشکل تونسته چیزایی که لازم داشته رو تهیه کنه و خیلی چیزای دیگه که در مورد هر کس ممکنه توی تصمیم گیری تاثیر بزاره از رشته‌ای که لیسانس گرفته و اینکه چقدر براش اون رشته با لیسانس کار هست تا شرایط روحی و عاطفی که داره و … . من قالبا به بچه ها توصیه میکنم ترم ۵ و ۶ لیسانس سعی کنند محیط کار بیرون رو هم ببینند که بعدا راحت تر بتونند تصمیم بگیرند و البته این مستلزم این هست که اون ترمای اول هم بی خیال نبوده باشند و یه کارایی یاد گرفته باشند، بگذریم الان بحث مون دوره لیسانس نیست، با این اوصاف فرد تا یه حدی میتونه تصمیم بگیره که با توجه به طرح کلی که برا زندگی داره و شرایطی که محیط بهش تحمیل میکنه، آیا به سمت ارشد بره یا به سمت سربازی (البته اگه پسر باشه و معاف نباشه) و بعد محیط کار. ادامه ی نوشته

دوباره از نو …

۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

دوباره مدتی ننوشت، نمی دونم به چه دلیل! اما می دونم که این بار از قبل گفته بودم که مدتی نمی نویسم! هر چند که یه چند تایی پست اون وسطا زیرآبی رفتم و نوشتم! گلی به گوشه جمال رضا که اگرچه یه بار بیشتر همو ندیدیم و یه دوره کوتاه بیشتر با هم کار نکردیم اونم محدود باز به یاد ما بود و یکی دو تا کامنت برامون گذاشت، بعضی از دوستان که هر روز چشم تو چشم می شدیم اصلا سال ها هم نبینن مون عین خیال شون نیست. بگذریم برای گلایه نیومدم بنویسم….
محرم اومد و داره میره، خیلی حرفا داشتم بزنم که لابد قسمت نبود … تو خونه قبل محرم هم برای عروسی سعید و بعد محرم برای تولد نیما و تو محیط کار برا هزار و یک اتفاقی که افتاد ونیفتاد … اما حالا به هر دلیل و حکمتی که بوده اون حرفا رو ننوشتم و نمیخوام هم الان بنویسم شون، فقط خواستم دوباره سلام کنم، حسن اتفاق اومدن ورد پرس ۳٫۳ با این شروع دوباره ما هم ان شاء الله کمک میکنه که دوباره نریم و پیدامون نشه، اگه تو حقیقت بی مرام شدیم، بزار تو دنیای مجازی اون دو زار مرامی که داریم رو نگه داریم. امشب یه چند تا پست میزارم، در حدی که وقت اجازه بده، بقیه شب ها هم هر چی نقاش بزرگ طرح زده باشه و ما هم بتونیم نقش خودمون رو بزنیم …