سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای …

۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این چند روز گذشته، یه جورایی دوباره رفتم تو حال و هوایی که محسن چاووشی گوش کردن شده جزء لاینفک زندگیم، مثل سال‌های دور … . چند بار می‌خواستم یه چیزایی در مورد ترانه‌های سنتوری و پرچم سفید بنویسم، ولی خوب انگار قسمت نبود. امشب بالاخره لباس نو روی آنتن تلویزیون رفت و صدای چاووشی از تلویزیون پخش شد. بی مقدمه بیشتر، متن و آهنگ رو براتون می‌زارم، خیلی دوستش دارم، اگه لحظات تحویل سال، منم از ذهن‌تون عبور کردم، برام از خدا بخواین که امسال لیاقتش رو پیدا کنم تا اونی رو که این همه سال ندیدم، ببینم. می‌دونم توقع عجیبی هست، اما دلم می‌خواد … اصلا از شما که چیزی کم نمیشه دعا کنید! از خدا هم چیزی کم نمیشه اجابت کنه! پس لطفا برام دعا کنید! خدا رو چه دیدی شاید …

لباس نو
محسن چاووشی، حسین صفا، شهاب اکبری

نه هوای تازه و نه لباس نو می‌خوام
هفت سین من تویی، من فقط تو رو می‌خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی‌خواد
کاش یکی ما دو تا رو با هم آشتی می‌داد
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت

دانلود کنید!

خدایا، همین که دوباره لحظه تحویل سال رو می‌بینم، باعث میشه جرات کنم ازت بخوام که دلم رو روشن کنی …

من که توی کبوترا از همه رو سیاه ترم …

۲۵ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

این چند سال قسمت بود که با بچه ها نزدیک تحویل سال می رفتیم مشهد و بعدش هم یه چرخی می زدیم و از راه شمال برمی گشتیم … . امسال اما با وجود اینکه تابستون این توفیق رو داشتم که برم کربلا و نجف و کاظیمن و سامرا و هم اینکه یه بار دیگه هم قسمتم شد که اواخر تابستون برم مشهد، خیلی دلتنگ حرم امام رضا(ع) هستم، اما خوب انگار قسمت نیست و امام رضا(ع) امسال ما رو قابل ندونسته که این فکرایی که در مورد یه سالی که گذشته و یه سالی که پیش رو هست انجام میدیم رو اونجا و کنار حرمش انجام بدیم، انگار سیاهی هام این قدر زیاده که دیگه باید از همین راه دور سلام کنم و ازش بخوام کمکم کنه که درست تجزیه و تحلیل کنم و تصمیم بگیرم، باید از همینجا براش بگم که امسال چه اتفاق هایی افتاده و وسطش هم درد و دل کنم که یه جاهایی که خیلی بدی هام پر رنگ شده، کمتر کمکم کردند که برگردم و ازشون بخوام بیشتر هوام رو داشته باشند و … . باید از همینجا دعا کنم که همه ‌ی اونایی که تو دلم جایی دارند یا تو دلشون جایی دارم ، سال پرباری داشته باشند و اینکه موارد خاصی رو نام ببرم و با وجود اینکه میدونم بهتر از من از شرایط هر کدوم آگاه هستند باز با زبون خودم براشون بگم و در اون موارد بخوام که برام دعا کنند و …
از همینجا سلام میکنم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) . اگه زیارت رفتید نائب الزیاره ما هم باشید. التماس دعا …

راه شناسی …

۲۵ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

چند روز بود که میخواستم برم دنبال دادن قسط‌های وام دوره کارشناسی چون آخر اسفند سر رسیدش بود، ولی به دلایل مختلف نمیشد، بالاخره سه شنبه صبح از خونه که راه افتادم گفتم امروز برم این قسطا رو بدم و بعد برم سر کار، تو راه همه اش داشتم به این فکر میکردم که چند تا قسط رو پرداخت کنم، مثل دفعه قبلی ۱۰ تا رو یا هر ۳۰ تای مونده رو پرداخت کنم و برم یه باره دنبال کارای تحویل دادن فیش های واریز و تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان، با اینکه موضوع چندان مهمی نبود ولی خوب ذهنم رو درگیر کرده بود و کلا ذهنم به این سمت رفت که چرا دفعه قبلی که دستم از لحاظ مالی بازتر بود نکردم هر ۴۰ قسط رو بدم ، تو همین فکرها بودم که رسیدم جلوی بانک تجارت دانشگاه و ناچار تصمیم گرفتم که ۲۰ قسط رو پرداخت کنم! چون از یه طرف اگه میخواستم هر ۳۰ قسط رو بدم و بعدش هم برم دنبال بقیه مراحل تسویه حساب، خیلی طول میکشید و به سر کار رفتن نمی رسیدم و از اون طرف هم یه مقدار دستم بسته تر میشد، بعدش ۱۰ قسط هم میدادم باید دوباره ۱۰ ماه دیگه می اومدم قسط بدم، خلاصه ۲۰ قسط دادم دیگه!
از بانک تجارت دانشگاه صنعتی که اومدم بیرون، زنگ زدم آژانس دانشگاه که یه سرویس داخلی بفرسته که برم شهرک، ولی گفت ماشین نداریم و منم تصمیم گرفتم برم ایستگاه اتوبوس شهرک، جلوی ساختمون مرکزی، اونجا که رسیدم انگار همین طوری یکی بهم گفت بی خیال پیاده می ریم! حالا تو راه هم شاید یکی رسید سوارمون کرد، خلاصه راه افتادم پیاده به سمت شهرک، تو راه همین طوری داشتم به شباهت اتفاق های اون روز و این چند سال زندگیم فکر میکردم، این وسط باد حسابی اذیت میکرد و یه جایی هم وسط جنگل یه چندتایی سگ کم مونده بهم حمله کنن! که این اتفاق‌ها هم یه چیزایی رو تو این یکی دو سال گذشته برام تداعی کردن.
وقتی رسیدم نزدیک محل کارم داشتم فکر میکردم که اگه مونده بودم تا آژانس ماشین بفرسته یا اینکه تو ایستگاه اتوبوس منتظر مونده بودم تو هر کدوم از این حالت ها هم زودتر میرسیدم سر کارم، هم با باد و سگ و این چیزا طرف نمیشدم و هم از لحاظ اقتصادی هم با توجه به زمانی که تو راه صرف کردم، باز اوضاع بهتر می بود. بعد در مورد سگ ها هم اون اتفاقی که افتاد یعنی اینکه یهویی شروع کردن به پارس کردن و همین که من سنگ برداشتم و نشون دادم که ازشون نترسیدم راه شون رو گرفتن و رفتن، مشابهت جالبی به خیلی از اتفاق هایی که این مدت افتاد داشت.
انگار اصلا این اتفاق ها رو چیده بودن که من این چند سال رو تو ذهنم مرور کنم. اگه سه سال پیش برای شروع کار عجله نمیکردم و اجازه میدادم پایان نامه‌ام به یه جای خوبی برسه و بعد به کار فکر کنم، اگه در مورد شروع کردن کار کمی صبر میکردم و با دم دست ترین افرادی که کنارم بودند کار رو شروع نمیکردم و سعی میکردم سنجیده تر عمل کنم، اگه در مورد پایان نامه هی با خوردن به چیزایی که کامل نمی فهمیدم یه مدت بی خیال موضوع نمیشدم و نشون میدادم که از چیزی نترسیدم و آماده جنگیدن با موضوع هستم، اگه دوباره و دوباره و دوباره برای کار کردن و رشد کردن تو کار قدم های بزرگ بر نمی داشتم حالا اوضاع می تونست خیلی متفاوت باشه، می تونستم اینجا باشم در حالی که یه سال از دفاعم گذشته و دو تا مقاله هم از پایان نامه ام در اومده و شاید دانشجوی دکترا هم بودم و خیلی از این هزینه هایی که تو این چند سال کردم، نکرده بودم و … . البته طبیعتا اگه اون مسیر رو می رفتم تو نقاشی های دیگه ای قرار میگرتم و خیلی از چیزهایی که این مدت یاد گرفتم و فهمیدم و … دیگه نبودن و به جاشون چیزای دیگه ای بودن. یه نکته دیگه هم این بود که تو راه کسی سوارم نکرد چون تا یه جایی اصلا کسی نمی فهمید که من از این مسیر دارم کجا میرم و مقصدم کجاست، از یه جایی تو جنگل رفتم و اصلا راه ماشین رو نبود و ماشینی از اونجا رد نمیشد و بالاخره از یه جایی به بعد هم که تو شهرک بودم و راه ماشین رو بود، راننده نمیتونست بدون ایستادن و پرسیدن از من که کدوم قسمت شهرک میخوام برم بفهمه که مسیرم باهاش مشابهت خوبی داره یا نه. این آخری با اینکه توقع داشتم یه افرادی کنارم باشند مشابهت جالبی داره، انگار دقیقا اونا هم مثل راننده هایی بودن که یه جاهایی خودم مسیری رو رفتم که نتونند کمکم کنند و یه جاهایی هم نمی دونستند چه قدر می تونند کمک کنند و …
کلیتا دلیلی نداره برای گذشته ناراحتی کنم چون واقعا هم نمیشه گفت اگه این مسیر رو نمی رفتم لزوما اوضاع بهتر می بود، ولی این رو می فهمم که نیاز به یه سری بازنگری ها هست و ادامه دادن این راه درست نیست. امیدورام این مدتی که آخر سال و اول سال دیگه فکر میکنم و سعی میکنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کنم بتونم به خوبی و بدون برخورد احساسی و در عین حال با لحاظ کردن تاثیرات تصمیمی که میگیرم بر افرادی که محیطم رو تشکیل میدند، تصمیم های درستی بگیرم و به سمتی برم که چند سال دیگه دوباره فکر نکنم که یه جاهایی رو خیلی بهتر از اینی که رفتم می تونستم برم …

خوب یا بد ؟!؟؟؟؟

۲۵ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

سوره بقره، آیه ۲۱۶ : «… و بسا چیزى را خوش نمی‌دارید و آن براى شما خوب است و بسا چیزى را دوست می‌دارید و آن براى شما بد است و خدا می‌‏داند و شما نمی‌‏دانید …»
سوره نساء، آیه ۱۹ : «… پس چه بسا چیزى را خوش نمی‌دارید و خدا در آن مصلحت فراوان قرار می‌دهد …»

این چند روز خیلی روی جایی که هستم فکر کردم، داره یه سال دیگه از عمرم هم میگذره و اصلا تفهمیدم کی اسفند شده!دارم فکر میکنم روی کارایی که تا حالا کردم و چیزایی که یاد گرفتم و سعی کردم یه مقدار تصمیمات خودم رو به چالش بکشم، خیلی زیاد فکر کردم، اصلا از این جایی که هستم راضی نیستم.
گاهی فکرم به این سمت و سو رفت که اگه یه حامی مالی کنارم بود یا اگه تو شرایط دیگه ای قرار میگرفتم به لحاظ محیطی، حالا همین کارایی که تو این سال‌ها با محدودیت‌هایی که بوده انجام دادم هر کدوم برا خودش می‌تونست یه پروژه بزرگ شده باشه با یه سود دهی کلان و کلی اشتغال زایی و …
از این پروژه آخری که عکس زیر یه جورایی بهترین رتبه الکساش رو نشون میده و به زور به ۵۰ درصد مبلغی که باید ازش در می اومد رسید و البته خود این بازده هم برای خیلی ها متصور نبود تا آدینه و آیینه و خیلی کارای دیگه …


گاهی فکرم مشغول میشه که جای یه بزرگ تر یا چندتا همکار و شریک فعال کنارم چقدر خالیه، یا شایدم جای یه مربی یا … ، اما خوب بیشتر که گذشته رو مرور میکنم باز برمیگردم به همون فلسفه خودم، این نقاشی هایی که توشون بودم، و نقشی که بازی کردم، منو برای نقاشی های بعدی آماده میکنند و هر میزان تلاشی که تو هر نقاشی انجام دادم و هر میزان دید متفاوتی که پیدا کردم بعدا جاهای دیگه نقش خودش رو ایفا میکنه، کاش یه خورده صبور تر و با حوصله تر بودم، هر لحظه ممکنه تصمیم بگیرم که یه سری از چیزایی که دور ورم هست رو به هم بریزم، خیلی سخته تو این شرایط ادامه دادن و البته خود این تلاش برای عوض کردن شرایط هم یه نقاشی دیگه هست که باید نقش خودم را تا اونجا که میتونم با دقت ایفا کنم، خیلی نگرانم که تلاش من در جهت ارتقاء شرایط خودم به اطرافیانی که کنارم هستند و از تصمیم‌های من ممکنه تاثیر بپذیرند، صدمه بزنه، خدایا خودت همواره ما رو به بهترین سمت و سو رهنمون میشی، یه خورده دید هم بهمون بده که خودمون هم به سمت بهترین ها حرکت کنیم … ان شاء الله که تصمیمی نگیرم که به کسی صدمه ای بخوره و مانع از پیشرفت کسی بشه … برام دعا کنید …

انتخابات (۲)!

۲۰ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

دلم نمیخواست دیگه در مورد انتخابات مجلس بنویسم، اما بعد اون مطلب به اصطلاح تحلیلی که در مورد انتخابات و نتایجش نوشتم، چندین تا پیغام از تماس با من، برام ارسال شده بود، در نکوهش من! از اینکه من چقدر ساده هستم که فکر میکنم همچین آمار رای آوردنی تحلیل میخواد، تا اینکه برم تحقیق کنم ببینم اینایی که سابقه سپاه داشتن تو چند تا شهرستان با همین اعداد عجیب و غریب رای راهی مجلس شدن! و خیلی حرف های دیگه که مطرح نمیکنم چون اگه طرف میخواست مطرح بشه کامنت میزاشت نه اینکه از تماس با من پیغام بفرسته.
چند تا نکته هست که خلاصه میگم:
۱- همچنان میگم این تعداد رای از تو صندوق ها در اومده و اعتقادی به دستکاری و دست بردن تو اینا ندارم.
۲- رای برخی شهرها به هیچ وجه قابل درک نیست، که مهم ترین نمونه اش شهر گز هست که آقای حاجی بالای ۴ هزار رای آورده و حتی برای جشن پیروزیش هم که رفته تو عکسای سایت خودش چهل نفر هم دورش نیستن و اصلا نمیشه ۴۰۰ نفر تو گز پیدا کرد که بگن به حاجی رای دادن! و خوب لابد اینا از جای دیگه اومدن گز و من نمیخوام منکر این بشم که بحث رای خریدن بوده، هر چند مدرکی هم برای اثبات بودنش ندارم غیر از یه تحلیل شخصی که از یه آدم بیست و شیش ساله همچین اعتباری هم نداره!
۳- باز باید بگم ما مامور به نتیجه نبودیم، زحمت مون رو کشیدیم دلیلی برای ناراحتی نیست، اون آقایی که رای آورده هم باید حواسش باشه که اگه حتی یه دونه رای با تخلف گرفته باشه، حتی اگه کل چهارسال رو لحظه به لحظه خدمت کنه، باز هم به هر ۹ تا کاندیدای دیگه و هم به کل مردم حوزه انتخابیه مدیون هست چون رایی که حقش نبوده با توسل به پول گرفته و واقعا نمیدونم چطوری میتونه جواب گوی خدا باشه
۴- همین قدر که تا شب های آخر دنبال تخریب ما بودن و ازمون میترسیدن نشون میده که ما راه درست و رفتیم و اشتباه نکردیم و بیرون بودن مون اشتباه بزرگ تری بود.
۵- مردم واقعا باید دقت کنند، مشابه دکتر نوروزی تو حوزه های انتخابیه دیگه هم اساتید دانشگاه جوان و پرانرژی زیادی هستند که از همین حدود رای گرفتند و نتونستند راهی مجلس بشند و در عوض اون ها افرادی راهی مجلس شدند که سی سال امتحان خودشون رو در کار نکردن پس داده بودند. همین طور اونایی که حاضر میشن رای خودشون رو بفروشن هیچ جایی برای شکایت از شرایط باقی نمیزارن، تا وقتی کسی هست که رای رو بفروشه، هر چی سرش بیاد حقشه، حتی مردن از گرسنگی
۶- مسئولان نظام هم باید دقت کنند، اینکه نظارتی از بالا نباشه و تو هر شهرستان یه عده بتونند با توسل به قدرت و ثروت راهی مجلس بشند و نخبگان کنار بمونند، جدا از بحث انتخاب اشتباه مردم که به خود مردم صدمه میزنه، به خاطر سر خورده شدن نخبگان و طرفداران شون به جامعه هم صدمه میزنه، با وجود اینکه حضور حداکثری مردم برای نظام مثبت هست، باید دقت بشه که همین حضور اگه به واسطه قدرت و ثروت عده ای باشه و موجب رفتن اونا به مجلس بشه، عدم حضورهای خطرناک تری رو به دنبال خواهد داشت ….

تیم فوتبال و تولید نرم افزار …!

۲۰ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

گاهی وقتا که دارم به مسائلی که تو محیط کار باهاشون مواجه هستیم فکر میکنم، هی برام سوال میشه که چرا کارای ما مثل تیم فوتبال نیست، چرا ما بازیکن ذخیره نداریم، بازیکنی که هی تمرین میکنه که تو ترکیب قرار بگیره و یا مثلا چرا هی ترکیب های مختلف نداریم و … . ولی خوب بعد خودم فکر میکنم می بینم که بین اینا فاصله زیاد هست، تو فوتبال هر بازی یه هدف جداست با یه حریف جدا اما تو پروژه انجام دادن هر پروژه یه هدف جداست و خوب حریف هم ظاهرا ثابت هست و کارفرما هست! شاید انجام دادن پروژه های کوچیک تر و چیدن ترکیب های متنوع و داشتن یار ذخیره تو برخی شرکت ها ممکن باشه اما تو پروژه های بزرگ مثل این پروژه هایی که من درگیرشون هستم و طول زمان پروژه دو سه سال هست خبری از این اتفاقات نیست. با همه اینا باز فکر میکنم باید یه ایده هایی از فوتبال گرفت، شاید یه موقعی وقت کردم بگردم ببینم تو مدیریت پروژه در این مورد مقاله ای بحثی چیزی هست یا نه … .
چیزی که تو این پست میخوام بگم، یه موقعی تو فوتبال یه بازیکن رو فرم نیست، ممکن هست بازیکن گرون قیمت و با ارزشی باشه، اما مربی باید یه مدت بهش بازی نده یا یه دقایقی ازش استفاده کنه یا هر طوری میدونه کمک کنه که از لحاظ روحی ریکاور بشه، اما این موضوع تو پروژه ها دیده نمیشه، توقع دارن که هر کی وارد شد از اول تا آخر با یه مسیر یکنواخت کار کنه و حتی اگه فرد خودش هم بخواد ریکاوری داشته باشه باز شرایط رو طوری نچیدن که همچین امکانی باشه … . به نظرم اینجا بین فوتبال و پروژه این قدر فاصله نیست چون در کل میشه گفت یه فصل فوتبال هم مثلا یه پروژه هست و وسط پروژه دارن یکی رو یه مدت از ترکیب خارج میکنن یا پستش رو عوض میکنن یا … .
همیشه یه مدیر پروژه باید بدونه که اینکه افراد مناسبی رو برای مسئولیت های پروژه انتخاب کنه کافی نیست، باید مدادم اونا رو ارزیابی کنه و هر وقت لازمه دست به ترکیب بزنه، اینکه یکی رو چون یه سری قابلیت ها داره بزاریم تو یه پست و بعد دیگه دست بهش نزنیم، لزوما نتیجه موفقی نداره، حالا اون آدم چندبار هم از نبود نیروی مناسب و از خسته و رو فرم نبودن خودش حرف میزنه، اما وقتی دست به ترکیب نمیزنن، خود اون آدم این وسط چقدر مقصره ؟!؟

بازگرد ای خاطرات کودکی …

۲۰ اسفند ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

دلم برای روزای بچگی تنگ شده، هر چند روزای بچگی من تلخی‌های خودش رو داشت و شیرین ترین دوران زندگیم نبود اما با وجود اون تلخی ها، دلم برای حال و هوای بچگی خیلی تنگ شده …

اولین روز دبستان بازگرد / کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید / ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید / باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم / لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر / یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من / باز گرد این مشق ها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی

دو کاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی  زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

(الان یه مطلبی یادم اومد که یه روزی میخواستم در مورد دو کاج بنویسم! خوب حالا که یادم اومده می نویسم! حالا همیشه این دو کاج قرار نیست دو نفر یا دو تا دوست باشن، به نظرم یکی از کاج ها همیشه ما هستیم و یکی از کاج ها فرد یا چیزی که نسبت بهش یه مسئولیتی داریم، حتی یکی از کاج ها میتونه میهن مون باشه، اگه در قبال مسئولیتی که داریم درست عمل نکنیم، علاوه بر دیگران، حتما خودمون هم چوبش رو میخوریم … )