بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

مشورت و …

۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

یه اتفاقی تقریبا یک سال پیش تو زندگی من شروع شد، البته تقریبا که نه میشه گفت دقیقا! پارسال همین حدودای روز سیزده فروردین بود که نقطه شروع این اتفاق بود و میشه گفت که به واسطه این اتفاق خیلی زیاد ضرر کردم، طوری که شاید با دید ظاهری خودم نیگاه کنیم در مجموع یکی دو سال از زندگی مادی عقب افتاده باشم، و این اتفاق هنوز حل و فصل نشده و ادامه داره، یعنی یه طورایی به نظر میاد یکی دو سال دیگه هم درگیر حل و فصل کردنش باشم، بعد وقتی میخوام این اتفاق رو تحلیل کنم از یه طرف این بحث هست که حکمتی و خیری توش بوده و نباید ظاهری و سطحی در موردش فکر کنم و از یه طرف بحث تجربه هایی که کسب کردم و …
داشتم به تجربه های حاصل از این اتفاق فکر میکردم، خیلی از تجربه ها و نکاتی که از این اتفاق نتیجه میشه باید بمونه تا حل شدنش و الان نمیشه بیان شون کرد اما مهم ترین تجربه ای که همین الان میشه بیان کرد و کاملا روشن هست این هست که این اتفاق بخش قابل توجهیش به خاطر این افتاده که در موردش به صورت کلی و در مورد تصمیم هایی که در طول این اتفاق گرفتم به صورت جزئی با هیچ کس مشورت نکردم! (البته یه جاهایی هم مشورت کردم اما نه به صورت صحیح و نه با فرد مناسب …) یه طوری که الان حتی تو وبلاگ هم نمی تونم در موردش صریح بنویسم یا حتی هیچ کس در جریان این اتفاق نیست نه خونواده و نه دوستانم، یه جورایی کلا خودم هندلش کردم تا اینجا و البته از این به بعد هم خودم باید هندلش کنم … شاید یه جایی اون وسطا اگه مشورت کردن رو شروع کرده بودم حالا اوضاع خیلی بهتر بود … نمی دونم شاید الان هم هنوز دیر نشده باشه …

خانواده، وظیفه و …

۱۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

امشب جایی مهمون بودیم بعد یه سری حرف بین من و چند تا از بچه های فامیل رد و بدل شد، داشتم می دیدم که یه تصمیم که مثلا پدرم گرفته یا مثلا یه تصمیم که باید می گرفته و نگرفته ممکن تا دو سه نسل بعدش رو خیلی زیاد تحت تاثیر قرار بده.
البته از یه طرف اونا تحت شرایط و تابلو نقاشی قرار می گیرن و طبیعتا انتظاری بیرون از نقشی که می تونند بزنند ازشون نمی ره و از اون طرف هم دنیا هدف نیست که بگیم حالا اینا به خاطر این نقشی که پدر یا پدربزرگ شون زده به یه جاهایی نمی تونن برسن، اما از طرف دیگه این پدر یا پدربزرگ در مقابل نقشی که زده و دیگران رو توش قرار داده چقدر انتخاب هاش تاثیر گذار هست و چقدر وظیفه اش سنگینه! واقعا پیچیده هست! البته این دومی هم با در نظر گرفتن اینکه دنیا هدف نیست یه مقدار از بارش کاسته میشه! در حقیقت فرد نباید خیلی نگران این باشه که تصمیم احتمالا اشتباهش زندگی مادی نسل های بعدش رو هم می تونه تحت الشعاع قرار بده، هر چند در این زمینه هم باید حتی الامکان سعی کنه که کوتاهی نکنه!

بعد اومدم این مطلب رو بنویسم این به ذهنم رسید که تو خونواده های بزرگ تر مثل محیط کار یا شهر یا کشور هر کسی بسته به مسئولیتی که داره باید حواسش به عواقب تصمیم هاش روی دیگران باشه، ممکنه یه تصمیم ساده افراد زیادی رو تحت تاثیر قرار بده! این طوری نگاه کردن انتخاب رو تا حدی غیر ممکن میکنه! و باز نقطه امید این هست که دنیا هدف نیست! ما قرار نیست محاسبه کنیم که این تصمیم چه کسانی رو و چقدر تو دنیا تحت تاثیر قرار میده! در حقیقت اعتقاد به خدا و اینکه تلاش باید در جهت رضای خدا باشه تا حد زیادی این موضوع رو حل میکنه، ما باید در جهت رضای خدا حرکت کنیم و چیدین بقیه چیزا رو خدا انجام بده تا اینکه خودمون سعی کنیم همه چیز رو هندل کنیم!

باز یاد اون مطلبی افتادم که قبلا در مورد افراد فرا زمانی و فرامکانی و … در خصوص امام حسین(ع) زدم ….

واقعا بهترین نقطه اتکا در تصمیم گیری ها و جهت دهی های زندگی فقط و فقط می تونه رضایت نقاش بزرگ باشه و اگه بخوایم هر ملاکی رو جایگزینش کنیم درگیر محاسبات با فرمول هایی میشیم که هنوز تعریف نشدن و حالا حالاها هم خیلی بعید هست که کسی بتونه این فرمول ها و روابط رو درست تعریف کنه …

این روزها …

۲ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

۲۵ فروردین آزمون ورودی دکترا هست، اصلاحات پایان‌نامه‌ام مونده و بهتر هست که در اولین فرصت انجام شون بدم تا هر کاری که میخوام انجام بدم، حداقل گواهی موقت فارغ التحصیلی دستم باشه، پذیرش بدون آزمون دانشگاه صنعتی هم هست که باید در موردش اقدام کنم و …
حالا تصویر زیر هم کتاب‌هایی رو نشون میده که دارم این چند روز می‌خونم، خودم هم خیلی رفتار خودم رو نمی‌فهمم!

انتخابات (۳)

۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

هر چقدر دلم می‌خواد از انتخابات ننویسم و فراموشش کنم، باز نمیشه! این دفعه در مورد اثرات این رویداد روی خودم و آدم‌های اطرافم می‌خوام بگم و از وظیفه‌ای که هر کدوم ما اگه کسی از اطرافیان‌مون تو همچین شرایطی قرار گرفت باید حواس مون باشه که ایفا کنیم. خوب طبیعتا مثل هر خونواده سنتی، دفعه قبل که داداشم می‌خواست کاندیدای انتخابات باشه (مجلس هشتم) پدر و مادرم مخالف بودن و یه جورایی خیلی هم درگیر نشدن، هر چند اون موقع هم ناراحت شدن و قصه خوردن، ولی خوب یه جورایی اصلا اوضاع مثل این دفعه نبود، هم خیلی درگیر نشده بودن و هم یه جوون در اولین فرصتش چهارده هزارتا رای آورده بود واقعا هم یه جورایی موفقیت به حساب می‌اومد تا شکست و …. اون بار تقریبا من از خونواده خودمون کامل درگیر بودم که ته فشاری که بهم اومد با یه بار بغض کردن و گریه کردن حل شد، این قدر بزرگ نبودم که خیلی چیزا رو بفهمم و … ادامه ی نوشته

وب سایت تکونی!

۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این یکی دو هفته اخیر بالاخره ما هم یه کمک‌هایی تو خونه تکونی کردیم و به طور خاص اتاق تکونی رو برا اتاق خودمون انجام دادیم! امشب به نظرم رسید که این وب سایت هم یه مقدار تکوندن میخواد! دارم می‌تکونمش! خودم رو که با گذشته مقایسه میکنم، کلا برای خیلی کارا دیگه پیر شدم! اصلا حوصله طراحی و ور رفتن به چیزی رو ندارم، همین طوری یه چیزی می‌زنم بره! ولی خوب بازم از اینکه هیچ تغییری نباشه بهتره!
احتمالا کم کم می‌فهمید چی‌ها رو عوض کردم! ولی خوب به طور خاص این تصویر رفته تو صفحه اصلی سایت و …

سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای …

۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این چند روز گذشته، یه جورایی دوباره رفتم تو حال و هوایی که محسن چاووشی گوش کردن شده جزء لاینفک زندگیم، مثل سال‌های دور … . چند بار می‌خواستم یه چیزایی در مورد ترانه‌های سنتوری و پرچم سفید بنویسم، ولی خوب انگار قسمت نبود. امشب بالاخره لباس نو روی آنتن تلویزیون رفت و صدای چاووشی از تلویزیون پخش شد. بی مقدمه بیشتر، متن و آهنگ رو براتون می‌زارم، خیلی دوستش دارم، اگه لحظات تحویل سال، منم از ذهن‌تون عبور کردم، برام از خدا بخواین که امسال لیاقتش رو پیدا کنم تا اونی رو که این همه سال ندیدم، ببینم. می‌دونم توقع عجیبی هست، اما دلم می‌خواد … اصلا از شما که چیزی کم نمیشه دعا کنید! از خدا هم چیزی کم نمیشه اجابت کنه! پس لطفا برام دعا کنید! خدا رو چه دیدی شاید …

لباس نو
محسن چاووشی، حسین صفا، شهاب اکبری

نه هوای تازه و نه لباس نو می‌خوام
هفت سین من تویی، من فقط تو رو می‌خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی‌خواد
کاش یکی ما دو تا رو با هم آشتی می‌داد
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت

دانلود کنید!

خدایا، همین که دوباره لحظه تحویل سال رو می‌بینم، باعث میشه جرات کنم ازت بخوام که دلم رو روشن کنی …

من که توی کبوترا از همه رو سیاه ترم …

۲۵ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

این چند سال قسمت بود که با بچه ها نزدیک تحویل سال می رفتیم مشهد و بعدش هم یه چرخی می زدیم و از راه شمال برمی گشتیم … . امسال اما با وجود اینکه تابستون این توفیق رو داشتم که برم کربلا و نجف و کاظیمن و سامرا و هم اینکه یه بار دیگه هم قسمتم شد که اواخر تابستون برم مشهد، خیلی دلتنگ حرم امام رضا(ع) هستم، اما خوب انگار قسمت نیست و امام رضا(ع) امسال ما رو قابل ندونسته که این فکرایی که در مورد یه سالی که گذشته و یه سالی که پیش رو هست انجام میدیم رو اونجا و کنار حرمش انجام بدیم، انگار سیاهی هام این قدر زیاده که دیگه باید از همین راه دور سلام کنم و ازش بخوام کمکم کنه که درست تجزیه و تحلیل کنم و تصمیم بگیرم، باید از همینجا براش بگم که امسال چه اتفاق هایی افتاده و وسطش هم درد و دل کنم که یه جاهایی که خیلی بدی هام پر رنگ شده، کمتر کمکم کردند که برگردم و ازشون بخوام بیشتر هوام رو داشته باشند و … . باید از همینجا دعا کنم که همه ‌ی اونایی که تو دلم جایی دارند یا تو دلشون جایی دارم ، سال پرباری داشته باشند و اینکه موارد خاصی رو نام ببرم و با وجود اینکه میدونم بهتر از من از شرایط هر کدوم آگاه هستند باز با زبون خودم براشون بگم و در اون موارد بخوام که برام دعا کنند و …
از همینجا سلام میکنم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) . اگه زیارت رفتید نائب الزیاره ما هم باشید. التماس دعا …