بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومی’

روز قدس

«… روز قدس در پیش است. روز قدس، یک روزِ به معناى حقیقى کلمه، بین‌المللىِ اسلامى است؛ روزى است که ملت ایران میتواند با کمک ملتهاى مشتاق دیگر، که امروز خوشبختانه تعدادشان هم متعدد و زیاد شده، یک حرف حقى را فریاد کند که براى پنهان کردن آن حرف حق و خاموش کردن آن فریاد، شصت سال است که دستگاه استکبار دارد سرمایه‌گذارى میکند – البته حداقل شصت سال است، یعنى از زمان تشکیل دولت غاصب؛ والّا از مقدماتش شاید صد سال هم بیشتر است – شصت سال است که دارند سعى میکنند فلسطین را از نقشه‌ى جغرافیاى جهانى حذف کنند. البته تا حدود زیادى هم موفق شده بودند. انقلاب اسلامى زد توى دهن اینها. ایجاد نظام جمهورى اسلامى و اعلان روز قدس و تبدیل سفارت رژیم غاصب به سفارت فلسطین در تهران، حرکت هشدار دهنده و متوقف کننده و مهاجمى بود که در مقابل این نقشه‌ى استکبارى ایستاد. امروز خوشبختانه این حرکت، روزبه‌روز توسعه پیدا کرده. روز قدس پشتوانه‌ى امنیت کشور ما هم هست. این را همه‌ى آحاد مردم عزیز ما بدانند؛ هر یک نفرى که روز قدس توى خیابان مى‌آید، به سهم خود دارد به امنیت کشور و امنیت ملت و حفظ دستاوردهاى انقلابش کمک میکند. روز قدس روز بزرگى است.»     رهبر انقلاب در دیدار با اساتید دانشگاه‌‌ها۲/۰۶/۹۰

پی نوشت:‌ اینکه روز قدس قبل از مراسم تحلیف است، ظاهرا روز قدس امسال را ویژه‌تر هم کرده است. روز قدس امسال باید برای خودش یک حماسه سیاسی هم باشد!!

بعد نوشت: جالب هست که من بعد از این هم سال تازه فهمیدم مسجدالاقصی واقعی کدوم هست! و جالب تر اینکه خیلی ها هنوز هم نمیدونن و …

221

رمضان!

هر سال ماه رمضون که میشه بیشتر حس میکنم که نسبت به قبل از خدا دورتر شدم! هر سال حال و هوای معنوی کمتر میشه، البته یه جور دیگه که نیگاه میکنم میبینم یه جاهایی حال و هوا عوض شده نه اینکه کم و زیاد شده باشه، اما در نهایت مساله این هست که یه موقعی چقدر انتظار میکشیدم تا ماه رمضون بیاد و بتونم روزه بگیرم و چقدر ماه رمضون رو با تمام وجود دوست داشتم، اما الان انگار از ماه رمضون برام گرسنگی و تشنگی و بقیه قید و بندها مونده، انگار ته دلم دارم روز میشمارم که ماه رمضون تموم بشه! 🙁
یه مقدار عمیق تر که نیگاه میکنم انگار این موضوع کلی تر از ماه رمضون هست، انگار تو هر عبادتی، عبادت رنگ عمل به تکلیف گرفته تا رنگ عشق و عاشقی و از اون طرف به نظر میرسه یه سری زنجیر به دست و پای خودم بستم که هر کدوم نمیزارن از یه حد جلوتر برم! بعد زنجیرها رو هم که عمیق تر میبینم به این نتیجه میرسم که بودن خیلی هاشون ضروری هست اما انگار حد محدودیتی که دارن برام میزارن نباید این قدر باشه، شاید تو همین سال جدید خدا کمک کنه و بتونم یه تغییراتی تو این زنجیرها بدم.
شب های قدر تو هفته ای که میاد در پیش هست، شب های قدر از اون قسمت هایی از ماه رمضون هست که هر سال حس کردم با سال قبل تفاوت داره و انگار حتی هر شبش برای خودش یه طوری بوده! ببینیم امسال نقاش بزرگ چی برامون طرح زده!
در مورد شب‌های قدر:‌ اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید …. التماس دعا

پی نوشت:‌یه شعر در مورد ماه رمضون از آیت الله بهلول خوندم قبلا که خیلی دوست داشتم بنویسمش اما هر چی گشتم پیداش نکردم.

مکن دل دل، ای دل! بزن دل به دریا!

به طاها ، به یاسین،به معراج احمد
به قدر و به کوثر، به رضوان و طوبی
به وحی الهی، به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا
چه شبها که زهرا دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل ومراد
خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص،امیرت مشخص
مکن دل دل، ای دل! بزن دل به دریا!
که دنیا به خسران عقبی نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد
و این زندگانی فانی،جوانی،
خوشی های امروز اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو می گذاری به پایش
یقینا، یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری ،آری؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری؟
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بیتاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بیقراری بدان یار یاری!
و پایان این بیقراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت رابه مردم
که بازار یوسف فروشی
در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
دانلود کنید با صدای دلنشین علی فانی:
  chashme-omid.mp3 - دریافت شده: 1,005 بار

واسه پرچم سه رنگ، زیر پرچم سفید، من هنوز معتقدم، باز باید جنگید!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۸ دیدگاه

سال‌های جنگ نمونه‌ی خوبی هست از عظمت ایمان و همگرایی مردم ایران و سال‌های اخیر نمونه‌ی خوبی هست از اینکه مردم فراموش کردن هم ایمان و امید داشتن به خدا رو و هم همگرایی و تلاش در راستای اعتلای میهن رو و در عوض همه تلاش می‌کنند در جهت «فقط رفاه خودشون به هر قیمتی!» . چقدر این آهنگ رو این روزها دوست دارم! «حالمون اون روزا، اگه رو به راه نبود/ عوضش امیدمون، کسی جز خدا نبود»
انتخابات پیش رو و سال هم سال حماسه سیاسی و اوضاع هم کمی تا قسمتی خوب و کمی تا قسمتی هم بد و باید حواس‌مون باشه که حداقل نقشی رو که باید ایفا کنیم، ایفا کنیم و درست هم ایفا کنیم! (تلاش دوستان ما هم حماسه نیوز)
با تمام علاقه‌ای که به اسفندیار بهاری دارم و فارغ از تائید یا رد صلاحیتش، فعلا گزینه من دکتر سعید جلیلی هست، مگه اینکه بعدا اتفاقات دیگه‌ای بیفته … (حماسه سیاسی،‌ سعید جلیلی / ستاد مردمی حیات طیبه)

23803
زیر پرچم سه رنگ، واسه پرچم سفید/ مادرم دعا می‌کرد، پدرم می‌جنگید
قلبمون اون روزا، اینهمه ترک نداشت/ دلمون شور می‌زد، دستامون نمک نداشت
حالمون اون روزا، اگه رو به راه نبود/ عوضش امیدمون، کسی جز خدا نبود
روزای در به دری، شبای بمبارون/ دنبال نفت بدو، تو صف غذا بمون
دست خالی زیر، گوله بارون بودیم/ خسته بودیم اما، مرد میدون بودیم
رفقای مدرسه‌ام، هنوزم یادم میان/ کاش می‌دونستم الان، همکلاسیام کجان
خنده‌های خواهرم، لاله بود و پژمرد/ اشکای برادرم، سیل شد دنیا روبرد
سیل خون جاری بود، از عطش تا کارون/ خیلیا خاک شدن، زیر سقف خونه شون
حاج خانوم بهم میگه، به دلم افتاده/ پسرمظلومم، پشت در افتاده
هنوزم بعضی شبا، موج بمب تو سرم/ هنوزم خواب می‌بینم، خونه ریخته رو سرم
هشت سال زندگی، با همین دردا گذشت/ هشت سال آزگار، سخت بود اما گذشت
واسه پرچم سه رنگ، زیر پرچم سفید/ من هنوز معتقدم، باز باید جنگید…

ترانه:‌حسین صفا / با صدای خواننده محبوبم: محسن چاوشی

  08.WhiteFlag.mp3 - دریافت شده: 851 بار

سال نو!

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۸ دیدگاه

واسه نوشتن از سال نو قطعا خیلی دیر شده! اما خوب من ننوشتم و الان دارم مینویسم!
۱- خوندن نوشته پارسالم خالی از لطف نیست:‌ سال نو یعنی تو…
۲- حس میکنم یه چیزایی رو گم کردم! جایگاه انتظار تو زندگی من کجاست؟!؟
۳- برای سال تحویل که میخواستم قرآن بخونم، قرآن رو باز کردم، این آیه‌ها اومد (سوره انبیاء از آیه ۸۲ تا ۹۰):

82-90

و برخى از شیاطین بودند که براى او غواصى و کارهایى غیر از آن مى‏کردند و ما مراقب [حال] آنها بودیم (۸۲)
و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳)
پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان [مجددا] به وى عطا کردیم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت‏کنندگان [باشد] (۸۴)
و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را [یاد کن] که همه از شکیبایان بودند (۸۵)
و آنان را در رحمت‏خود داخل نمودیم چرا که ایشان از شایستگان بودند (۸۶)
و ذوالنون را [یاد کن] آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتى نداریم تا در [دل] تاریکیها ندا درداد که معبودى جز تو نیست منزهى تو راستى که من از ستمکاران بودم (۸۷)
پس [دعاى] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را [نیز] چنین نجات مى‏دهیم (۸۸)
و زکریا را [یاد کن] هنگامى که پروردگار خود را خواند پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین ارث برندگانى (۸۹)
پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و یحیى را بدو بخشیدیم و همسرش را براى او شایسته [و آماده حمل] کردیم زیرا آنان در کارهاى نیک شتاب مى‏نمودند و ما را از روى رغبت و بیم مى‏خواندند و در برابر ما فروتن بودند (۹۰)

دوره‌ای به نام آموزشی …

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۳ دیدگاه

بی مقدمه شروع میکنم!
حرف از سربازی خیلی زیاد دارم، هم از یادداشت‌های روزانه‌ای که نوشتم تا بعدا بتونم خاطرات کامل دوره آموزشی رو بنویسم و هم با نگاه منتقدانه به دوره آموزشی تو پادگان شهداء جوادنیا و به طور کلی فرآیند آموزشی و سربازی و … . اما مساله‌ای که هست این هست که از یه طرف خیلی از حرفا رو نمیشه زد چون یه جاهایی شون میشه افشای اطلاعات طبقه‌بندی شده! و یه جاهایی رو هم نمیشه نوشت چون ممکن به فرد یا افرادی لطمه بزنه و من اصلا دوست ندارم این اتفاق پیش بیاد…
الان تازه از دوران آموزشی برگشتم به محیط کاری و حسابی سرم شلوغ هست و زمان کافی ندارم تا بتونم خاطرات سربازی رو داستان وار و با اندکی تغییر و تلخیص و … بنویسم. امیدوارم یه روزی بتونم این کار رو انجام بدم و البته امیدوارم که این یه روز مثل خاطرات سفر عمره دانشجویی و کربلا و … روزی نباشه که هیچ وقت پیش نیاد و به مرور همه چی فراموش بشه و …

فعلا فقط سه تا تصویر میزارم و می‌گم که من تو گروهان یازدهاعزامی یک اسفند نود و یک بودم شاید دوستانی دنبالم بگردند و این طوری پیدام کنند، ان شاء الله به زودی بتونم خاطرات این دوران رو بنویسم …

g11javadnia

002

sotvan2

سلامی دوباره …

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۶ دیدگاه

سلام!
دو ماه و چند روز میشه که ننوشتم! شاید اگه گذشته این وب نوشت‌ها رو مرور کنیم این رکورد ننوشتن متوالی واسه من باشه (البته شایدم نباشه، الان حوصله ندارم برم ببینم هست یا نیست!!)! و این شاهکار نتیجه چیزی هست به نام سربازی! خدا رو شکر دو ماه آموزشی تموم شد و بخشی از مراحل اداری مربوط به یگان هم انجام شد و حالا کم کم دارم برمیگردم به زندگی عادی! ان شاء الله که دوباره تو شرایطی قرار نمی‌گیرم که دو ماه نه زمان داشته باشم و نه دست و دلم به نوشتن بره …