بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومی’

اولین سفر متاهلی (۱)

۱ اسفند ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

خیلی ناگهانی بنا شد که در آخرین روزهای قبل از سربازی یه سفر کوتاه با همسر عزیزم به مشهد مقدس داشته باشیم. در مورد این سفر خیلی چیزا می خواستم بنویسم که فرصت نشد و الان هم فرصت نیست، ان شاء الله تو سربازی مرخصی زیاد بدن و من بتونم براتون بنویسم! فعلا علی الحساب عکس‌های سفر رو براتون می‌زارم تا بعدا در مورد سفر هم یکی دو تا پست دیگه بزارم…

پیش به سوی قزوین!

۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

امروز رفتیم برای اعزام به خدمت بعد از یکی دو ساعت وقت تلف کردن و کشیدن ما تا شهرک آزمایش گفتن فردا هشت صبح بریم ترمینال کاوه که از اونجا بریم قزوین و خودمون رو معرفی کنیم. حالا دیگه باید دید قزوین چی میشه. ممکنه لباس و اینا بهمون بدن و بعد بگن برید دو سه روز دیگه بیاید و ممکن هم هست نگه مون دارن . در مورد مرخصی آخر هفته و میان دوره و … هم نظرات مختلفی در مورد پادگان وزارت دفاع تو وبلاگ های مختلف هست. ظاهرا چاره ای نیست جز اینکه صبر کنم تا مشخص بشه که بالاخره بنا هست چی بشه! هر موقع اومدم مرخصی اگه فرصت بود براتون می نویسم.
اینم یه دونه عکس جدید و داغ! از کله من که موهاش رو باد برده!

11

سلام به خدمت زیر پرچم!

۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ۵ دیدگاه

فردا صبح ساعت ۷ باید خودم رو شهرک آزمایش معرفی کنم! بقیه‌اش دیگه با خداست!
خیلی چیزا بود که میخواستم بنویسم اما فرصت نشد، ان شاء الله اگه مرخصی دادن و فرصت شد بعدا می‌نویسم‌شون.
بیشتر وقت ندارم! فعلا خدانگهدار!

در باغ شهادت؟

۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

اول: در باغ شهادت را که بستند، کلیدش را چرا یاران شکستند؟
دوم: اگر آه تو از جنس نیاز است، در باغ شهادت باز باز است!
سوم: حیرانم،‌ نه در مورد باز و بسته بودن در، که یقینا باز است! بلکه در زندگی خودم و فاصله‌ای که با این در دارم. انگار من و امثال من اصلا این در یا جاده‌های منتهی به آن را نمی‌بینیم که بخواهیم دنبال باز بودنش بگردیم …
چهارم: من و همسرم، گلستان شهدا اصفهان، پنج شنبه نوزده بهمن ادامه ی نوشته

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …

۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ۲۰ دیدگاه

اول: سلام، فراوان سلام و باز هم سلام
دوم: عصر آدینه سیزده بهمن پیوندی بسته شد، میان من و همسرم، که سال‌های سال با هم و در کنار هم و برای هم باشیم و بمانیم، پیوند ناب عشق!
سوم: خدا را شکر تا حدی خیلی خوبی توانستیم پای بند نباشیم به آنچه عرف نام گرفته و صحیح نیست و دنباله‌رو، ترویج کننده و ادامه‌دهنده بدعت‌های غلط نباشیم. مجلس جشن نسبتا مختصر ولی خوب، شاد، صمیمی، با صفا و به یاد ماندنی برگزار شد.
چهارم: مهریه همسرم که به اینکه مهرش همه دلم را فراگرفته یقین داشت چهارده سکه بهار آزادی‌ست به نیت چهارده معصوم، باشد که به مبارکی این تقارن نگاهی به زندگی‌مان داشته باشند.
پنجم: تشکر ضروری است از همه دوستان و آشنایان که گوشه‌ای از کار جشن را بر عهده گرفتند، به ویژه از خواهر مهربانم که سهم زیادی در این کار داشت.
ششم: از همه‌ی آنچه که شد شاد و خرسندم و خدا را شاکر، باشد که مدد کند و در جهت رضای او زندگی کنیم. ادامه ی نوشته

دلم گرفته!

۱۰ بهمن ۱۳۹۱ ۴ دیدگاه

امروز مهمون داشتیم، بعد از ظهر بنا شد بریم یه سری بهشت معصومه سر خاک مادربزرگم (بی بی) خدابیامرز. من بعدا با آبجی رفتیم و با همه نرفتیم، خیلی دلم گرفت، یه جورایی خیلی چیزا برام مرور شد، اینکه چقدر دوستم داشت و از خوشحالیم خوشحال میشد،‌ اینکه وقتی لباس نو میخریدم و می‌پوشیدم گل از گلش می‌شکفت، و حالا اینکه کت و شلوار دامادی من رو ندید و رفت. انگار رفته بودم ازش اجازه بگیرم و بهش بگم که چقدر جاش خالی هست که منو ببینه و شروع کنه با زبون شیرینش ازم تعریف کردن…

IMAG0047

همونجا و بعدش خیلی فکر کردم به اینکه وقتی بود چقدر بهش محبت کردم و حالا که نیست چقدر دلم میخواد بود و بهش محبت میکردم. بعد شروع کردم به تجزیه و تحلیل رفتارهای خودم، از خودم دلم گرفت! از اینکه یه جاهایی سر اینکه ممکنه برداشت دیگه‌ای باشه یا اینکه ممکنه یکی یه چیزی بگه یا … محبت رو با وسواس و احتیاط خرج می‌کنم و نمیزارم محبت آزادانه ابراز بشه و بعد دلم گرفت از زمونه واطرافیانم که یه جاهایی مجال ابراز محبت رو ازم می‌گیرن. بعدش داشتم خودم رو با فرهاد و مجنون مقایسه میکردم!!! اون‌ها برای عشق چه چیزها که به جون نخریدن اون وقت من سر یه حرف کوچیک یا اینکه ممکنه یه چیزی سوء تعبیر بشه یا … با احتیاط حرکت میکنم! خیلی دلم از خودم گرفت، کاش حداقل بغضم آزاد میشد و یه کم گریه میکردم تا سبک بشم!

مسجد جامع اصفهان!

۱۰ بهمن ۱۳۹۱ ۱۰ دیدگاه

محله‌ها و بناهای زیادی تو شهر اصفهان هست که من فرصت نکردم سری بهشون بزنم یا در موردشون بخونم و بدونم. یکی از این بناها که خیلی اتفاقی سر راه ما قرار گرفت،‌ مسجد جامع اصفهان هست! قبلا (حدود ۵ سال پیش و قبل از اون) به محدوده میدون قیام یکی دو نوبت در سال تردد داشتیم برای یه سری از خریدها، اما تو این سال‌ها فکر نمیکنم حتی گذری هم از اونجا رد شده باشم، در هر صورت تو این سال‌ها هیچ وقت داخل مسجد جامع نرفته بودم. اما یکشنبه گذشته که برا خرید آینه و شمعدون رفتیم اونجا و چون اذون مغرب شد گفتیم نماز رو تو مسجد جامع بخونیم. عالم دیگه‌ای بود برای خودش خیلی دوست داشتم این مسجد رو! امشب هم دوباره اون حوالی کاری داشتیم و نماز رو تو این مسجد خوندیم که البته با شب میلدا رسول رحمت (ص) مقارن شد. به طور خلاصه میشه گفته که هم خود نماز و محیط و خادمین مسجد و هم حیاطش حال و هوای دیگه‌ای داره، انگار آدم میره تو یه دنیای دیگه.
بگذریم! بهتره کمی بیشتر در مورد این مسجد بدونیم. ظاهرا این مسجد از قدیمی‌ترین بناهای مذهبی ایران هست و قبل از اسلام هم این محل مرکز مذهبی شهر و آتشکده‌ بوده و در طول این حدود ۲۰۰۰ سال به مرور بخش‌های مختلف این مسجد ساخته شده و هر کدوم مربوط به یک دوره تاریخی هست. پرفسور آرتور پوپ درباره این مسجد گفته «… من آن روز وقتی به تماشای مسجد جامع اصفهان رفتم و در زیر این گنبد قرار گرفتم، متوجّه شدم که تمام وجودم در تسخیر گنبد و مسجد است؛ چون در زیر این گنبد به خوبی می‌توان به شاهکار فنا ناپذیر و خلّاقهٔ ایرانی‌ها پی برد و به عظمت مسجد و گنبد آن اعتقاد پیدا کرد. من از آن به بعد، بارها به مسجد جامع اصفهان رفتم و با تماشای گنبد این مسجد، زبان به تحسین گشودم و عشق و علاقهٔ خود را به اصفهان و ایران، روز افزون دیدم …». ظاهرا یکی دیگه از ویژگی‌های خاص این مسجد چهار سنگابی هست که تو این مسجد وجود داره. در ادامه چند تا تصویر از این مسجد براتون میزارم.

1
2
3
4