خانه > نوشته‌های شبانه! > تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!

تقدیم به همسر عزیزم، تنها نقطه مثبت این روزهای زندگیم، تنها انتخابی که هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم درست‌ترین انتخاب بوده …

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی / دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامت‌گوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد / در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را / تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید / مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی / که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی / تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی / مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن / که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد / چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش / مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن / مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

IMG_2089

  1. برای همسر مهربانم
    ۹ تیر ۱۳۹۲ در ۰۵:۰۴ | #1

    عزیزم این شعر هم با همه ی خاطره ای که ازش داریم واسه ی تو:
    در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
    به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
    به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
    به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آنگه به بوی موی تو باشم
    حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
    می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
    هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

  2. ۹ تیر ۱۳۹۲ در ۱۷:۲۷ | #2

    @برای همسر مهربانم
    ممنون عزیزم

  1. بدون بازتاب