خانه > نوشته‌های شبانه! > نگاه دار سر رشته تا نگه دارد …

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد …

خیلی راه دور نمی‌رم، چون اتفاقات گذشته نوشتن شون ذهنم رو زیادی درگیر میکنه! ترم اول کارشناسی ارشد، کلاس الگوریتم موازی، به دلایلی که هیچ‌کدوم موجه نبودن برای خودم! ارائه رو نتونستم به موقع آماده کنم، درست یادم نیست که چه اتفاقی افتاد فقط می‌دونم که خدا خدا می‌کردم که ارائه‌ام عقب بیفته که یه بار با نیومدن استاد و یه بار دیگه نمی دونم با چی! ارائه عقب افتاد! همون ترم …
ترم بعد تو کلاس تجارت یه جلسه نصف درس رو آماده کرده بودم که دقیقا تا همون‌جا رفتیم جلو و بقیه‌اش موند برای جلسه‌ی بعد! سر کلاس سیستم عامل موقعی که به اونجایی رسیدیم که تا اونجا بیشتر آماده نکرده بودم ویدئو پروژکتور خود به خود خاموش شد! … . برای امتحان تجارت که دیگه اعصاب نداشتم بخونم امتحان عقب افتاد! و …
آخر تابستون برای پروژه نرم افزار که باید فردا صبحش تحویل می‌دادم وقت کم آورده بودم که ساعت جابه‌جا شد و یه ساعت به وقتایی که من داشتم اضافه شد! و …
حالا دوباره اوضاعم خرابه! پیشنهادیه‌ای که عملا هیچ‌کاریش نکردم! ارائه مدل‌سازی و امتحان و پروژه تجارت رو باید این هفته که میاد تحویل بدم! سه روز هم باید برم آزمایشگاه! پروژه اتوبوس‌رانی رو باید آماده کنم و اگه فردا معلوم بشه که ذوق و شفق هم اطلاعات‌شون آماده شده اون دو تا رو هم باید در اسرع وقت تحویل بدم! آیا با عقب افتادن پیشنهادیه موافقت میشه؟ آیا آماده شدن اطلاعات پروژه‌ها خود به خود عقب و جلو میشه که من شرمنده کسی نشم؟ آیا دکتر ناصر خودش فصل ۳ رو این هفته ارائه میده که فصل ۶ بیفته هفته بعد؟ اینا سوال هایی هستن که جواب‌شون معلوم نیست!
شاید من دارم بد عادت میشم، شایدم دارم بی‌خود و بی جهت این‌طوری فکر می‌کنم، همه‌ی این ها اتفاق بوده! اما نه نمیشه! اینا همه کار اوستا کریم هست و البته خیلی چیزهای دیگه که من نمی‌تونم بگم یا شاید اصلا متوجه وقوع شون نشدم، اما هر چی اوستا کریم بی پدر مادر! مهربونی میکنه ما سر نافرمانی بر می‌داریم ، امیدوارم خوبی‌های خدا باعث نشه که من بد و بدتر بشم و همه‌اش خیالم راحت باشه که یکی سخت هوامو داره!
این شعر رو یه دوست برای اولین بار برام نوشت، اگه اشتباه نکنم سال اول دبیرستان، شاید قبلش خونده بودمش، اما از اون موقع خیلی خوب یادم مونده، اینو یه دوست دیگه برای اون نوشته بود! اونا گاهی شبا با هم شعر تفسیر می‌کردن!
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد
من از معلم‌های فیزیک و شیمی دبیرستان خیلی چیزا یاد گرفتم، آقای معین‌فر معلم شیمی سال دوم و سوم‌ دبیرستان می‌گقت، موفقیت‌های یه نفر برابر میزان آدم‌هایی هست که برای اون یه نفر دل‌شون می‌تپه ، دوستش دارن و براش احترام قائل هستند(نقل به مضمون!)، شاید این حرف بتونه توجیه مناسبی باشه برای این اتفاقت افتاده! و شاید بتونه ناظری باشه بر بیت دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای …
این مصرع «نگاه دار سر رشته تا نگهدارد» شاید ناظر بر آیه «اَوْفُوا بِعَهْدی اُوفِ بِعَهْدِکُمْ؛ به پیمان من وفادار مانید تا به پیمان شما وفادار مانم» هست و چقدر من از قرآن دور موندم اون قدر که حتی …

  1. ۲۲ مهر ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۱ | #1

    MSIE 7.0 Windows XP

    بابت یک اتفاق که در دوران دانشجوئی ام افتاد, رابطه ام با خدا در یک بعد دیگری قرار گرفت. تا قبل از اون در عین اعتقاد عمیق به خدا و عمل به واجبات دین, دیدگاهم به اون خیلی دست نیافتنی و مثل رابطه کوچکتری و بزرگتری بود. کسی که اون بالا نشسته و اگه به دستوراتش عمل کنی, ثواب می کنی و می بردت بهشت و اگه گناه کنی, می روی جهنم.
    ولی پس از اون, باهاش رفیق شدم. (که البته بیشتر وقتها من رفیق خوبی نبودم) می دونید مهربونیش را لمس می کردم نه فقط تو کتابها بخونم. بزرگی, بخشندگی و… از نزدیک می چشیدم. اینکه یکی هست که هواتو داشته باشه و بامعرفت ترین و صادق ترین رفیق باشه, دیگه رویا نبود. همین نزدیک بود و کنار من.
    نمازم را برای دل خودم می خوندم نه برای صرف عمل به دستورات دین و …

    سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
    نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر/ نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
    صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد / که چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست
    نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس / بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
    مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را / که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست
    نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است / فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست
    زبان ناطقه در وصف شوق نالان است / چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
    رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت / چرا که حال نکو در قفای فال نکوست
    نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است / که داغدار ازل همچو لاله خودروست

    آقا محسن! سعی کن این حس الانت را همیشه حفظ کنی و نگذار زندگی ماشینی اونو از تو دور کنه.
    این روزها خیلی به دعا یک دوست احتیاج دارم. التماس دعا.
    یا علی

  1. ۱۱ دی ۱۳۹۰ در ۲۳:۱۴ | #1