خانه > نوشته‌های شبانه! > تو به من خندیدی …

تو به من خندیدی …

خوب خیلی وقته که دوباره نیستم، گذاشته بودم یه باره بعد از دفاع بیام، چند تایی مطلب تو صف انتشار هستن! از جمله همین مطلب فعلی! اما یهویی امشب اینو منتشر میکنم! این یه شبه شعر هست که مربوط میشه به ۱۹ بهمن (چند روز پیش!)، اما یه بخشی از اون مربوط میشه به یه تاریخ دیگه (چند ماه قبلش) ولی خوب الان هیچ شرحی نداره! شاید بعدا شرحش رو نوشتم، شایدم دلم نخواست بنویسم!! اصلا به خودم مربوطه!!! خوب دیگه همین قدر حرف زدم که فکر نکنید لال شدم! بقیه اش باشه برا بعد از دفاع، ان شاء الله.

تو به من خندیدی! خوب می دانستی که تو را می بینم
تو به من خندیدی! خوب می دانستی که دلم خواهد لرزید
تو به من خندیدی! دلبری میکردی!
من نگاهت کردم! دیده ام صید شد و در دام افتاد!
باز تکرار شد این صحنه، چند بار دگر!
تو به من خندیدی، و خدا آنجا بود!
من تامل کردم! از سر استیصال، من تفأل کردم!
من نشستم با خود! من گذشستم بر خود!
من در اندیشه فرو رفتم، صبح تا شب، شب تا صبح!
من فرو مانده ودر مانده شدم!
باز دست دعا باز آمد، باز فریاد خدا باز آمد!
تو به من خندیدی! تو نمی دانستی که به غیر از حرفی که زبانت گوید
و بفهمم پشتش حس عمیقی هست و کمی هم فکر!
من دگرها را می سپارم بر باد!
تو به خندیدی! من به خود خندیدم!
گر که حرفی مانده، زودتر باید زد!
دیر گر شد، راه برگشتی نیست …
زودتر واگو کن، حرف‌های مانده!
دیر خواهد شد! خوب می دانم من … !!!
رسم تقدیر است این، چرخ ها می‌گردند!
تو به من خندیدی، دیگری شاید به تو خندد روزی …
حرف ها را باید زد، بی اشاره، بی تردید!
غیر این راه درستی نیست، راه خوش انجامی …
تو به من خندیدی، من به خود خندیدم! من به خود می‌خندم!!!

  1. ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۳:۰۵ | #1

    MSIE 8.0 Windows XP

    سلام
    بعد از مدتی اومدی یه مطلب میگی اونم نصفه . خیلی زرنگی ما رو می ذاری تو خماری؟
    خیلی بده ادم به کسی یا به چیزی عادت کنه منم به نوشته های شما عادت کردم وقتی میدیدم مطلبی نذاشتین ناراحت میشدم رفتن تو سایت شما و خوندن مطالبتون شده بود برام یه عادت .حالا که دیدم یه مطلب گذاشتین دیدم ناقصه البته میشه یه حدسایی زد حدسای شیرین و خوشایند .lمن بلد نیستم مثل شما شعر بگم ولی عاشقه شعرو شاعریم . یه شعری که خودم خیلی دوسش دارم رو براتون میذارم حتما شما دوسش دارید البته گوش دادنش با صدای شهاب حسینی لذت بخش تره
    دیدم تو خواب وقت سحر
    شهزاده ای زرین کمر
    نشسته بر اسب سفید
    میومد از کوهو کمر
    می رفتو آتش به دلم می زد نگاهش
    کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم
    روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم
    شهزاده ی رویای من شاید تویی
    اونکس که شب در خواب من آید تویی تو
    از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم به خدا
    جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هرشب در انتظارم به خدا
    دیدم تو خواب وقت سحر
    شهزاده ای زرین کمر
    نشسته رو اسب سفید
    میومد از کوهو کمر
    می رفتو آتش به دلم می زد نگاهش
    می رفتو آتش به دلم می زد نگاهش

  2. ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۰۱:۱۲ | #2

    Firefox 9.0.1 Windows 7

    سلام
    شرمنده دیر تایید کردم و جواب میدم
    این شعری که گذاشتین قبلا با آهنگش (اونم با صدای شهاب حسینی) تو وبلاگ گذاشته بودم! منم دوستش دارم
    در مورد خبر هم نه خبری نیست، یعنی اصلا خبری نیست، نه اونی که تو این شعر بوده اینجا رو میخونه و نه دیگه فکر میکنم ما با هم برخوردی داشته باشیم، فقط یه لحظه بود که یه حس گذرا در پی داشت و غلط یا درست منم نوشتمش، الان هم برای بودن خبرهای خوشایند دوباره دیر شده و شاید یه سال دیگه هم هیچ خبری نباشه شاید هم نه …، هر چی خدا بخواد …

  1. بدون بازتاب