خلوت

خلوت؟
آره درسته خلوت!
در موردش چی فکر می‌کنی؟!؟ خلوت چیه؟ به چی میشه گفت خلوت؟ خلوت خوبه یا بد؟ خلوت تنهایی یا خلوت با یکی دیگه؟ اصلا ممکنه آدم تو خلوت تنها باشه یا اینکه همواره یه نفر دیگه یا شاید بهتر باشه بگم یه چیز دیگه (این لغت چیز جزء مظلوم ترین لغات زبان فارسی هست! هر جا هیچ کلمه‌ای نشه استفاده کرد می‌ریم ساغ چیز! انگار دیواری کوتاه‌تر از دیوار چیز نیست!) با ماست، حالا یا خودش یا فکرش، یعنی تو هیچ خلوتی فقط خودمون نیستیم و همواره حداقل فکرمون به چیز دیگه‌ای غیر از خودمون مشغوله. شاید تعریف بهتر خلوت این باشه«جای خالی از اغیار».
خلوت؟
خلوت از نظر من یه مقام هست، چیزی که خدا به هر کسی می‌ده اما تو بازه‌های زمانی گسسته، مگه اینکه طرف خودش این‌قدر لیاقت داشته باشه که این بازه‌های گسسته پیوسته بشن. همه ما به نوعی از خلوت عادت داریم، به فکر کردن با خودمون و شاید نوشتن، آهنگ زدن، نقاشی کشیدن، شعر گفتن، دعا کردن و ….
یه نمونه خوب خلوت صحیفه سجادیه  هست، فکر نمی‌کنم نمونه بهتری از اون باشه، اما همه شاهکارهای ادبی ما هم نمونه‌هایی از خلوت هستند، البته این‌ها در وافع نتایج خلوت هستند، خود خلوت چیز بالاتری هست، اینکه برای لحظاتی تو باشی و یک یا چند چیز دیگه و بقیه چیزها دیگه نباشن! حالا هر چی تعداد چیزهایی که تو خلوت هستن کمتر بشه و هر چی اون‌ها چیزهای با ارزش‌تری باشن، اون خلوت با ارزش‌تر میشه. مثلا برای صحیفه سجایه خلوت بین امام سجاد و خداست، اما برای شاهنامه خلوت بین فردوسی، نیکی‌ها و یک سری اساطیر هست، اما بازم خلوت خلوت باارزشی هست، اونم خیلی زیاد.
شاید قبل از اون‌که بقیه حرفام رو بگم بد نباشه یه نگاهی به معنی خلوت تو لغت‌نامه دهخدا بکنید! اگه دوست دارید این‌کار رو بکنید اینجا کلیک کنید.
خوب این نوع خلوتی که واسه من جالبه خلوتی هست که یه شخص بمونه و خدا، هر چند خلوت یه شخص و اسرار هستی هم برام خیلی جالبه و دوست دارم بیشتر و بیشتر تو این شرایط قرار بگیرم. بریم سراغ خلوت با خدا. به نظر من همون‌طور که پیش‌تر گفتم خدا به هر کسی تو بازه‌هایی از زندگی امکان خلوت با خودش رو میده و بسته به اینکه شخص از این خلوت چطور استفاده کنه بازه‌های بعدی مشخص میشن، مثل اینکه به شما یه فرصتی بدن و اگه خوب استفاده کردین فرصت‌های بهتر. اونایی که تو عرفان مقام و جایگاهی دارن همه اوقاتی برای خلوت داشتن، خاقانی میگه:
این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست/ حقا که به شش روز مسلم نفروشم
اعتکاف هم نمونه‌ای از خلوت هست که البته یک مرتبه یا چند مرتبه بیشتر در سال انجام نمیشه. هر چی فکر می‌کنم می‌بینم آدم‌ها همه نیاز به خلوت هفتگی به خدا دارن، همون چیزی که خاقانی میگه یک خلوت یک شبه در هر هفته، و این خلوت چقدر می‌تونه آدم‌ها رو عوض کنه، اینکه هفته‌ای یک شب بشینیم با خدا حرف بزنیم بگیم و بشنویم، البته برای شنیدن زیاد عجله نکنیم! ما حرفامون رو بزنیم جوابش رو حتما می‌شنویم، اینکه چه مدلی باشه این خلوت اصلا مهم نیست، می‌تونه کمیل شب‌های جمعه باشه، می‌تونه دعای توسل سه‌شنبه‌ها باشه(به خصوص تو مسجد جمکران)، می‌تونه ندبه صبح جمعه یا سمات عصر جمعه باشه و می‌تونه هیچ کدوم اینا نباشه، مهم این هست که خلوت کنی و از ته دل حرف بزنی به نظرم حرفی که می‌زنی هم اهمیتش خیلی زیاد نیست وقتی حس اینو داشته باشی که با خدا حرف می زنی کم کم حرف زدن هم یاد میگیری.
اما مساله‌ای که هست اینه که من فکر می‌کنم این خلوت رو خدا خودش به آدم‌ها میده، وقتی خلوت رو بهت نده هر چی هم فلان مراسم رو بری(تازه اگه بتونی بری!) هیچ فایده‌ای نداره چون اون وقت دیگه خلوت نیست یا عبادت ظاهری هست یا ریا.
نمی‌تونم تجزیه تحلیل کنم که خدا خلوت رو بر چه اساسی به آدم‌ها میده، البته قطعا رفتار آدم‌ها در خلوتی که به اون‌ها داده میشه اثر داره، اما اینکه چی راه میانبر رسیدن به خلوت هست و اینکه چی آدم رو خیلی از خلوت دور میکنه چیزایی هستند که خیلی دوست دارم بدونم. نوشته قبلی‌مو در مورد شب خوندید؟ رابطه خلوت و شب هم برای خودش داستانی داره!
حرفمو با صحبت در مورد اون مدل دیگه خلوت یعنی خلوت با اسرار هستی تموم می‌کنم، دبیرستان که بودیم یه نفر که دستی تو عرفان داشت بهم گفت فلانی اگه می‌خوای گوشه‌هایی از اسرار هستی برات باز بشه صبح‌ها بعد از نماز صبح هفت مرتبه بگو یا خبیر، اون موقع یه مدت کوتاه این‌کار رو کردم، اما اثرش رو نفهمیدم و رهاش کردم، نمی‌دونم شاید هم اصلا ندونستن اسرار هستی بهتر باشه! نوشته یه کم زیادی طولانی شد اما نمی‌شه از نقل چند تا شعر گذشت، اینم چند بیت از حافظ و نظامی در ارتباط با خلوت:
حافظ
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع/ شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز / تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
گل از خلوت به باغ آورد مسند/ بساط زهد همچون غنچه کن طی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب/ چراغی برکند خلوت نشینی
نظامی
در آن خلوت که دل دریاست آنجا / همه سرچشمه ها آنجاست آنجا