انتخابات (۳)

هر چقدر دلم می‌خواد از انتخابات ننویسم و فراموشش کنم، باز نمیشه! این دفعه در مورد اثرات این رویداد روی خودم و آدم‌های اطرافم می‌خوام بگم و از وظیفه‌ای که هر کدوم ما اگه کسی از اطرافیان‌مون تو همچین شرایطی قرار گرفت باید حواس مون باشه که ایفا کنیم. خوب طبیعتا مثل هر خونواده سنتی، دفعه قبل که داداشم می‌خواست کاندیدای انتخابات باشه (مجلس هشتم) پدر و مادرم مخالف بودن و یه جورایی خیلی هم درگیر نشدن، هر چند اون موقع هم ناراحت شدن و قصه خوردن، ولی خوب یه جورایی اصلا اوضاع مثل این دفعه نبود، هم خیلی درگیر نشده بودن و هم یه جوون در اولین فرصتش چهارده هزارتا رای آورده بود واقعا هم یه جورایی موفقیت به حساب می‌اومد تا شکست و …. اون بار تقریبا من از خونواده خودمون کامل درگیر بودم که ته فشاری که بهم اومد با یه بار بغض کردن و گریه کردن حل شد، این قدر بزرگ نبودم که خیلی چیزا رو بفهمم و …
این بار اما داستان خیلی فرق می‌کرد، همه خونواده کاملا درگیر بودن، تقریبا یه دو سه روز مونده بود که تبلیغات به صورت رسمی شروع بشه، مادرم مریض شد و دو سه روزی هم تقریبا هیچ کاری نمی‌تونست بکنه، تو مدت تبلیغات و بعد از انتخابات هم همچین سر پا نبود، این چند وقت بعد از انتخابات که دقت کردم، مادرم تقریبا ده سال پیرتر شده، نمی‌تونم تجزیه و تحلیل کنم که مثلا این بار شکست برامون حساب شد و از این حرفا، قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست، وابستگی و تعلق خاطر مادرم به داداشم خیلی زیاده، هر چی نباشه تو جو سنتی اون سال‌های دور، اولین پسرش بوده بعد از چند تا دختر و خیلی مسائل دیگه که ممکنه من اصلا نفهمم، فقط این رو می‌فهمم که مادرم واقعا شکسته شده، انگار دیگه حوصله هیچ کاری رو نداره و حتی تو چهره‌اش هم میشه این چد سال پیرتر شدن رو دید. حتی تلاش‌های پدرم برای تغییر و تحول روحیه مادرم (مثل خریدن لوازم خانگی و دادن یه سری از کارای خونه تکونی بیرون و …) هم نتیجه چندانی نداشت.
خود داداشم اما خیلی سعی کرد که اصلا خم به ابرو نیاره و نشون بده که وظیفه‌اش رو انجام داده و حالا که نشده خیلی براش هم مهم نیست، اما خوب واقعا فشار بزرگی رو متحمل شد، مرور که میکنم اون یکی دو روز و شب بعد از انتخابات صداش کاملا گرفته بود ولی من تو چهره‌اش خستگی و غم رو تشخیص نمی دادم، اما بعد از اون تو چهره‌اش که دقیق میشم، قشنگ می‌بینم که شکسته شده، شاید حتی بیشتر از مادرم، نمی‌دونم چطوری باید حرف بزنم در مورد آدمی که همه دارایی‌اش شخصیتش هست و صداقتش و بعد تو رقابت با آدمی شرکت میکنه که بیش از سه میلیارد تومن برای رفتن به مجلس هزینه میکنه! اونم با هزنیه کردن چیزی حدود سی میلیون تومن، واقعا درک کردن فشار همچین رقابتی فقط برای کسی روشن خواهد بود که خودش اون وسط بوده باشه وگرنه من هر چی بخوام بگم باز نمی تونم هیچی رو توضیح بدم، واقعا قابل توصیف نیست.
بالاخره نوبت به خودم میرسه که روز بعد از انتخابات رفتم سر کار و شبش هم با بچه ها رفتم بیرون، انگار نه انگار که چیزی شده! در واقع منم سعی کردم نشون بدم که چیزی نشده و من بیشتر از بقیه تونستم سرپا بمونم و فشار روم اثر زیادی نداشته، اما حقیقت این بود که مدام ذهنم درگیر بود (و هنوزم هست …)، یکی دو هفته پیش، دیدم تو موهای صورتم چند تا لکه انگار موها ریهخته و نیست! خیلی وقتی برای بررسی این موضوع نبود و باید کل وقتم رو سر کار می‌بودم و یا به خونه تکونی مونده کمک میکردم و … ، حالا امروز که یه کم وقتم آزادتر شد، یه کم پرس و جو کردم در مورد ریختن این موها که نتیجه چیزی جز مسائل عصبی نبود! (تصاویر خیلی گویا نیستند!)


دیگه در مورد بقیه حرفی نمی‌زنم، که همچین رویدادی چه تاثیراتی روشون داشته. ولی تحلیل که میخوام بکنم، همه اینا به مسائل عاطفی برمیگرده، هیچ کدوم این سه نفری که گفتم (داداشم، مامانم و خودم) تو اون شرایط کسی کنارشون نبود که بتونند بی پرده باهاش صحبت کنند و همه سعی کردیم که همه چی رو خودمون حل و فصل کنیم و یه جورایی سنگ صبور بقیه هم باشیم، تا یه وقت نکنه بقیه تحت فشار افکار و شرایط ما قرار بگیرن، یعنی یا کسی کنارمون نبود یا اونایی که بودن قابل اتکاء نبودن. خیلی مهمه که تو همچین شرایطی اگه یکی از بستگان یا دوستان مون قرار میگیره کنارش باشیم و همون نقش حداقلی سنگ صبور بازی کنیم، خیلی مهمه که نزاریم کسی تو همچین شرایطی تنها بمونه، شاید بعدا دیگه برای جبران فرصتی نباشه …