بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های من’

آغاز …

اگر بخواهی منتظر بمانی، هیچ وقت فردایی که دوستش داری و منتظرش هستی فرا نمی رسد، اگر منتظر و چشم به راه موقعیت باشی باز موقعیت مورد نظرت هرگز فراهم نمی شود، این تو هستی که باید حرکت کنی، باید تکان بخوری، باید بروی، تلاش کنی تا آن موقعیت را بسازی، شاید در این بین موقعیتی که انتظارش را نداشتی هم نصیبت شود، که «ترزق من تشاء بغیر حساب»، به علاوه شاید در این بین اسباب حرکت دیگران هم شدی، کسی چه می‎داند؟!؟

حرکت

فهمیدن اینکه تنها حرکت مهم هست، حتی اگر مقصدی در کار نباشد یا مقصد دست یافتنی نباشد، و یقین به آن، تنها برای کمتر از یک درصد مردم قابل درک است و عمل به آن برای یک درصد از آن یک درصد و فهمیدن اینکه نفس حرکت مقدس است و باید هدف باشد و رسیدن به مقصد شایسته هدف بودن نیست شاید برای یک درصد از آن یک درصد هم قابل درک نباشد، با این اوصاف چگونه باید از مردم توقع حرکت داشت، جز در حالتی که مقاصد سهل الوصول باشند؟!؟

نابودترین کیست؟

نابودترین کیست؟
تنها و تنها
آنکه همت را نمی یابد
همت اگر نباشد
هر چیزی دیگری
بود و نبود ندارد
نبود و بودش یکی است
همت اگر پیدا نشود
اگر گم بماند
اگر رخ نمایان نسازد
ادامه ی نوشته

نابودی در نبود همت

شب بود و من بودم
من بودم و شب بود
صبح را حس کردم
صبح نزدیک بود
اما نه …؟!؟
ادامه ی نوشته

از نوشته‌های روزگار عاشقی!

۲۶ مهر ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

از وقتی فایل‌های کامپیوتر خدا بیامرزم رو ریختم روی لپ‌تاپ خیلی چیزا هنوز سر جای خودشون نیستند،‌ امروز داشتم یه چیزایی رو جابه‌جا می‌کردم که یه تعداد از نوشته‌های روزگار عاشقی رو دیدم، خیلی‌هاشون به جهت بودن اسم و رسم قابل ذکر نبودن اما این یکی رو می‌شد گذاشت،‌ هر چند شاید خلاف حریم خصوصی باشه که آدم همچین نامه‌ای رو به صورت عمومی منتشر کنه! ‌اما به رسم خیلی کارای دیگه این کار رو هم  می‌کنیم! خوب دیگه مقدمه بسه بریم سراغ اصل مطلب:

هو المصور

آتش در نیستان
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت این آشوب چیست
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی‌ات را سوختم
زان که می‌گفتی نی‌ام با صد رموز
هم‌چنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است!
درد بی‌دردی علاجش آتش است!

عصر سه‌شنبه بود، به خانه که رسیدم ، بعد از اندکی استراحت نمازم را که در اثنی قضا شدن بود به جا آوردم، لحظه‌ای گویش‌گرهای! رایانه را راه‌انداختم، گوشه‌ای نشسته و زانوی غم در آغوش گرفته و سیلاب اشک بر گونه‌‌ها جاری نموده و می‌اندیشیدم به این بازی جدید روزگار که چه سرانجامی خواهد داشت و این‌که این‌بار رفتار من در قانون نقاش عالم کدام نقش را سزاوار دانسته خواهد شد و چه نقشی بر تابلوی دلم حک خواهد گردید. ادامه ی نوشته

۱۲ روز برای تولد دوباره ۳

۲۴ مرداد ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه می‌خوام در مورد ثبت نام و قرعه‌کشی بگم، حقیقتش این هست که من سال آخر لیسانس یعنی پارسال هم ثبت‌نام کردم و اسمم در نیومد، اما ثبت‌نام امسال با پارسال یه کم متفاوت بود، پارسال به این فکر می‌کردم که اسم چه کسانی در میاد یا مثلا من تا حالا کی اسمم در اومده که این دفعه دوم باشه و … .   ادامه ی نوشته

Categories: عمره دانشجویی Tags:

۱۲ روز برای تولد دوباره ۲

۲۱ مرداد ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

شروع کردن نوشتن معمولا سخت‌ترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه می‌نویسن! پس بریم سراغ مقدمه!

مقدمه
اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمی‌دونم! تنها چیزی که می‌دونم اینه که از مدتی قبل از رفتن به سفر این فکر به سرم زد که باید خاطرات این سفر رو نوشت و این حس تو بسیاری از لحظات سفر با من بود، اگه این رویداد با خوندن سفرنامه‌های دیگران هم‌زمان می‌شد  ادامه ی نوشته

Categories: عمره دانشجویی Tags: