امسال رو سال جهاد اقتصادی اسم گذاشتند و اول سال این طور گفتند که «… همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصهی اقتصادی با حرکت جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند، حرکت طبیعی کافی نیست، باید در این میدان حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم …» . در واقع در کنار حرفهایی که برای مسئولین زدند، از خود ملت هم خواستند که در عرصه اقتصادی جهاد کنند. خوب این جهاد ممکنه در نگاه اول افزایش تلاش به نظر برسه، اینکه اگه پارسال یه موقعهایی دست یه نیازمند رو میگرفتیم، امسال دست سه تا نیازمند رو بگیریم و سه نفر دیگه رو هم به این کار تشویق کنیم و مثلا نیازمندهای واقعی رو هم بهشون معرفی کنیم، اما این به نظرم خیلی که خوب اجرا بشه همون همت مضاعف و کار مضاعف هم نمیشه، یا شاید فوقش یه جهاد حداقلی، جهاد در واقع مبارزه با کاستیها و بدیهاست، پس میشه گفت از هر کسی توقع میره تو عرصه اقتصادی سعی کنه بفهمه مشکل از کجاست و چطوری میشه حلش کرد و بعد برای حلش اقدام کنه، حالا یا خودش میتونه که حلش کنه یا اینکه با کمک دیگران حلش کنه یا حداقل مشکل رو بیان کنه و … . بزارید مثال بزنم، مثلا یه کشاورز میبینه فلان میوه خیلی گرون هست، شرایط کشتش هم تو اون منطقهای که زندگی میکنه هست، اتفاقا زمین کشاورزی بیکار هم تو اون منطقه هست، حالا این اگه بیاد این میوه رو بکاره و با قیمت مناسبتر برسونه به دست مردم در حد خودش جهاد اقتصادی داشته، البته این میتونست همون کشاورزی معمول اون منطقه رو بکنه و به این نکته فکر نکنه که مثلا الان چی نیاز هست که در اون صورت کار اقتصادی کرده بود اما دیگه خیلی صورت جهادی نداشت، حالا این کشاورز میتونه فقط نیاز بازار منطقه خودش رو ببینه، می تونه نیاز کشور رو ببینه، میتونه هم اصلا به صادرات فکر کنه!البته هر کسی در جایگاه خودش و در اون حدی که دید و اطلاعات و امکانات و … داره. ادامه ی نوشته
یکی نوشته بود: «بدترین حس این نیست که تنها باشی، بدترین حس اینه که اونی رو نمی تونی فراموش کنی، فراموشت کنه»
خوب به نظرم دو تا نکته هست:
اولا اونی رو که نمیتونی فراموش کنی وجود نداره. اینو با تجربه دریافتم!
دوما به نظرم بدترین حس وجود نداره! در واقع هر حسی رو بدترین حس دونستم بعدا بدترش رو تجربه کردم!
بزارید یه نمونه از حسهای بد رو براتون بگم:
یکی از بدترین حسها این هست که کسی رو دوست داشته باشی و تو تو این تردید باشی که اونم دوستت داره یا نه!
وقتی یه طوری نتیجه بگیری دوستت نداره یه کم تکلیفت معلوم میشه، اما اگه یه روز بفهمی که اشتباه فکر کردی و دوستت داشته حس بدتری رو تجربه خواهی کرد.
حالا حالت بدترش این هست که این اتفاق برای هر دو طرف بیفته! یعنی هر دو نفر هم رو دوست داشته باشن و هر دو در این تردید باشند که دیگری دوست شون داره یا نه و بعد هر دو اشتباه قضاوت کنند و بالاخره هر دو متوجه بشند! حالا اگه این قضاوت اشتباه منجر به عملکرد اشتباهی هم شده باشه با حس بدتری خواهد بود!!! خلاصه این دور حس بد رو در مورد این نمونهای که گفتم میشه همینطور ادامه داد!
گذشته از شوخی بدترین حسهایی که میتونم اسم ببرم، یکیش حس قدرناشناسی دیگران هست وقتی با تمام وجود و بدون چشم داشت براشون تلاش کرده باشی، یکیش حس ناامیدی هست، یکیش این حس هست که یکی ازت کمک بخواد و نتونی کمکی بکنی در حالیکه اون خیلی بهت امیدواره (طرف مقابل به شرایط تو جاهل هست و با این تصور ازت کمک خواسته که تو میتونی کمکش کنی، تو هم نمیتونی شرایط رو براش روشن کنی و از اون طرف نمیتونی هم کمکی بکنی، خیلی حس بدی هست) و یه حس خیلی بد دیگه حس بیانگیزهگی هست که خیلیهامون تو خیلی از مسائل داریم تجربهاش میکنیم و در چارهجوییاش هم تقریبا ناتوان نشون دادیم! و خیلی حسهای بد دیگهای که الان به ذهنم نمیرسه!
در مورد سبک نوشتنم، یا شاید بهتره بگم در مورد سبک نوشتههام کمی فکر کردم! شایدم زیاد فکر کردم! البته قبلا هم در این مورد هم فکر کرده بودم، تا اونجا که یادم میآد یه چیزایی هم نوشته بودم، بگذریم. چند تا نکته در مورد سبک نوشتههام هست، یکی اینکه کوتاه نمینویسم، یعنی اغلب نوشتههام بلند میشن، به این موضوع فکر کردم که من نوشتههایی که مثل جملات قصار هستند رو دوست دارم، اما اون مدلی نوشتن نیاز نوشتن من رو تامین نمیکنه! در واقع وقتی مینویسم به نوعی حرفهایی رو که حس میکنم باید بگم دارم بیان میکنم، اما بیان حرفها در قالب جملات قصار حس متفاوت خودش رو داره، در واقع بین اینکه من یه جمله قصار بنویسم و بعد خواننده به معانی اون و به عظمت معانی پشت اون فکر کنه تا اینکه من یه متن ساده بنویسم که خواننده فقط درگیر چیزایی که دارم میگم بشه، من دومی رو انتخاب کردم! البته الان هم که فکر کردم دیدم انگار دومی با روحیات من، یا حداقل با روحیات الان من سازگارتر هست، با این وجود نوشتن سبک کوتاه رو هم میخوام هر از چند گاهی داشته باشم، خالی از لطف نخواهد بود!
یه نکته هم این هست که با هدف خاصی نمینویسم، نوشتههام در جهت بیان حرف خاصی نیست، یا قبل از نوشتن نمیخوام نتیجه خاصی بگیرم، در واقع من نوشتن رو شروع میکنم با چیزی که به ذهنم رسیده باید در موردش بنویسم و بعد این نوشتن هست که من رو هدایت میکنه! نه اینکه من نوشته رو به سمت خاصی ببرم، البته این موضوع دو تا وجه داره، یکیش همینی هست که گفتم، من آزاد مینویسم و خود نوشته سمت و سوهای مختلفی پیدا میکنه و بعد این خواننده هست که میتونه به هر قسمت توجه کنه یا توجه نکنه و … . اما یه بعدش هم در هم ریختگی درون ذهنم یا درهمریختگی ذهنی من! هست، در واقع این مدل نوشتن به نوعی نشون دهنده موضوعات مختلفی هست که ذهنم درگیر اونهاست گاها وسط نوشتن یه موضوع درباره چندتا موضوع دیگه هم فکر میکنم و مینویسم، مثل همین الان که در مورد وضعیت ذهنی خودم نوشتم! البته خوشبختانه کنترل اینکه موضوع ناتموم نشه و موارد حاشیهای کل محتوا رو نگیره تا حد زیادی برام قابل انجام هست، اما اعتراف میکنم که گاها پیش اومده که وسط یه نوشته اونقدر نوشته حاشیه و شاخ و برگ پیدا کرده که کلا بی خیال نوشتنش شدم یا اینکه منتشرش نکردم و به عنوان پیش نویس نگهش داشتم و بعدا اصلاح و منتشرش کردم. ادامه ی نوشته
در این گیر و دار نبود وقت و مشکلات و … که نمیدونم کدوم کار رو مهم فرض کنم و کدوم رو با اهمیت کمتر! فکری از چند ساعت پیش ذهنم رو مشغول کرده که هر چه کردم بی خیالش بشم و در موردش دست کم ننویسم، نشد که نشد! و اون فکر چیزی نبود جز اینکه اصلا باید نوشت یا نه و اگه باید نوشت در مورد چی باید نوشت؟ آیا نوشتن این مدلی که من مینویسم فایدهای هم داره و واقعا دارم غیر ارادی مینویسم یا اینکه این هم یه مدل … هست!
حقیقتش این موضوع از نیگاه انداختن به آمار گوگل آنالیتکس سایت شروع شد و اینکه چقدر خواننده از برای چه موضوعی اینجا سرک کشیدن! بگذریم! خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرد، به خصوص که مجبور شدم یه چندتایی وب شلوغ رو هم سرک بکشم! آخرش به نظرم رسید این حدی که من مینویسم یه حداقل لازم هست! یعنی کسی کمتر از این بنویسه دیگه ستم هست! نمیشه که تو زندگی کنی، وبم بدونی چیه! اسباب نوشتنتم باشه، بعد ننویسی! خوب بابا هزار تا از مواردی که به ذهن ناقص من خطور میکنه و ساعتها با خودم کلنجار میرم تا آخر هم نتیجهای نگیرم به ذهن کامل دیگران هم میرسه! چه اشکالی داره اونا هم بدونند در ذهن ناقص من چی گذشته؟
شاید یه تیکه از افکارشون رو هم پاش نوشتن! خلاصه بگم کلا به این جمع بندی رسیدم که باید بنویسم، بیشتر و بیشتر، البته در این مورد که چقدر مجاز هستم روی هر نوشته، بسته به موضوعوش وقت صرف کنم هنوز با خودم درگیری دارم! یعنی هنوز نتونستم فرمولش رو درست کنم! اما فعلا بنا دارم بنویسم تا یواش یواش فرمول خودش درست بشه! بقیه دوستان رو هم به نوشتن دعوت میکنم، شاید یه نفر دیگه یه موقعی به موضوعی که شما فکر میکنین فکر کرد و با یه جستجو و دیدن اینکه یه زمانی یکی دیگه به موضوع مشابهی فکر میکرده خودکشی نکرد! کسی چه می دونه! شاید این طوری باعث نجات جون یه نفر شدین و هزار تا شاید دیگه! اگه هم حریم خصوصی اجازه نمیده که مثل من شخصی و آشکار بنویسین، خیالی نیست، غیر آشکار بنویسین، اما بنویسین! من به نوبه خودم خواهش میکنم بنویسین!
پنج شنبه صبح تقریبا دیر از خواب بیدار شدم، حدود ساعت ۱۰ یا شایدم ۱۱، یه مقدرا غیرنرمال بودم، اما چیزیم نبود، یه برنامه ریزی نصفه نیمه برای پنج شنبه، جمعه و شنبه کردم، تا ظهر هم هنوز مشکلی نبود، ظهر مهمون داشتیم، دایی و پسر دایی، اونا هم که رفتن هنوز مشکلی نداشتم، یه مقدار گذشت، حدود ساعت ۲ و ۳ بعد از ظهر احساس کردم دلم شدیدا پیچ میزنه و انگار از روی بدنم هم پیچ زدن دلم قابل احساس بود، خلاصه حالم بد شد! این موضوع ادامه داشت و هی میگرفت و ول میکرد! دو سه دفعه گفتم برم دکتر دوباره یه مقدار بهتر شد و دوباره شروع کرد و … .
خلاصه سرتون رو درد نیارم تا شب هیچ کار مفیدی نتونستم انجام بدم، یکی دو مرتبه هم حالم به هم خورد، آخر سر هم شب این قدر اذیت کرد تا مجبور شدم برم دکتر، دکتر هم گفت چیز خاصی نیست! یه دونه آمپول ضد حساسیت و مقدار قابل توجهی از انواع و اقسام دارو! دو مدل داروی مسکن برای سردرد، یه مدل برای تسکین دل پیجه! یه مدل آنتی بیوتیک نسبتا خفن (هر یه دونه قرصش تقریبا ۶۰۰ تومن شد!) و یه مدل قرص برای کاهش تحریک گلو! بگذریم! شب رو بد گذروندم و صبح هم دیر بیدار شدم، تازه یادم افتاد که کل برنامه هایی که برای پنج شنبه عصر و شب داشتم به هم خورده و هیچ کاری نکردم! جمعه هم تا خواستم خودمو یه تکونی بدم دیدم دوباره به مشکل بر میخورم! ظهر نتونستم ناهار بخورم و عصر هم دوباره حالم بد شد، اما خوب خدا رو شکر شب یه مقدار بهتر شدم، آخر هم مجبور شدم کلاس شنبه صبح پیام نور رو هم زنگ بزنم کنسل کنم، امروز هم از صبح تا شب تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادم! البته یه مقدار اوضاع احوالم رو به بهبودی رفت!!
خوب نمیدونم الان باید چه نتیجه ای بگیرم، شاید طبیعت میخواست ضعفم رو یادآوری کنه که چقدر برنامهریزی من میتونه ناپایدار باشه و حتی با یه دل پیچه ساده میتونه همه چیز به هم بریزه، یا اینکه این دل پیچه از عوارض کارهایی بود که این چند وقت داشتم، مثلا از عوارض یکی دو هفته قبلش یا شایدم از عوارض یه ماه و یکی دو هفته قبلش یا … . نمی دونم! فقط الان این دید رو دارم که من چقدر ضعیف هستم! فقط همین! البته یه مقداری هم در مورد کار کردن و کار نکردن و تاثیر اینکه تو خونه باشم و کار نکنم روی شرایط روحی و جسمی خودم و … فکر کردم، اما خوب هنوز به جمع بندی درست و حسابی نرسیدم، ظاهرا در همین حد هست که تو خونه موندن کل هفته برای من موجب مریضی میشه، که جمع بندی خوبی به نظر نمیاد!
امام حسین (ع) میفرماید: «از کاری که باید از آن پوزش خواست حذر کن که مؤمن بدی نمیکند و عذر نمیخواهد و منافق هر روز (مدام) بدی میکند و معذرت میخواهد». تحف العقول ، ص ۲۴۸
حضرت علی (ع) میفرماید: «جاهل را نمیبینی مگر در دو حال یا افراط یا تفریط» نهج البلاغه، کلمات قصار
چی دارم بگم؟!؟
دلم گرفته، در واقع کم آوردم! سنگین کم آوردم ها! نه از اون کم آوردن ها که بشه یه کاریش کرد نه! درست و حسابی کم آوردم. تو این چند ماهی که گذشته، تو فامیل، تو دوست، آشنا، همکلاسی، شاگرد و … خیلیها بودن که مستقیم یا غیر مستقیم ازم کمک خواستن، ولی من تقریبا به هیچ کدوم نتونستم کمک کنم، چند روز هست که این موضوع با تکرار شدن چند تا درخواست دیگه بد فرم داره آزارم میده. احساس میکنم یه جاهایی رو اشتباه رفتم یا شایدم به اندازه کافی نرفتم.
توقعی هم ندارند، راهنمایی میخوان، اما خوب عملا برای جواب دادن به راهنمایی که میخوان من باید خیلی جلوتر از اینی که هستم باشم، اما نیستم. هیچ وقت برام پیش نیومده بود یه مدت چند نفر ازم یه چیزی بخوان و من نتونم به هیچ کدوم اون قدر که لازمه یا حتی کمتر از اون کمک کنم، واقعا احساس ضعف میکنم و حیرونم.
از اون طرف احتمالا یه عده هستند که یه سرمایهای دستشون هست و دارن دنبال این میگردن که کجا سرمایهگذاری کنند در حالی که سرمایهشون آزاد هست و میتونند یکی دو سال خوابش رو هم تحمل کنند، از اون طرف یه عده دنبال نیروی کاری میگردند که بتونند بهش اعتماد کنند و بدونند اگه روش سرمایهگذاری کنند بعدا ناتو از آب در نمیاد و اون وقت از این طرف من هستم و یه تعداد ایده که سرمایه آزاد راه انداختنشون رو ندارم و یه تعداد آدم صادق که ازم راهنمایی میخواند که چی یاد بگیرند و رو چی هزینه کنند که بعدا بیکار نباشند یا حتی راهنمایی میخواند که کجا برند چیز یاد بگیرند یا اینکه اصرار میکنند که خودت کلاس خصوص برامون بزار یا …، حتی یه عدهشون یه سرمایهای هم برداشتن آوردن، ولی من خودم این وسط تکلیف خودم رو هم نمیدونم، چطور اونا رو راهنمایی کنم؟!؟ چطور ازشون بخوام رو کاری سرمایهگذاری کنند که هنوز تو مرحله ایده هست در حالی که اونا سرمایهشون بخش مهمی از زندگی خونوادهشون هست؟ البته اون چیزی که به ذهنم میرسیده بهشون گفتم، ولی همهشون با زبون بی زبونی داشتن کمک میخواستن و این حرفایی که من بهشون زدم خودم رو قانع نمیکنه چه برسه به اونا، فکر نمیکنم بیشتر از ۳۰ درصد تونسته باشم از بلاتکلیفیشون کم کنم.
همهاش این فکر آزارم میده که یه جایی تو جلو بردن تسنیم اشتباه کردم، شاید اگه درست جلو رفته بودم الان باید میتونستم همهشون رو راهبندازم، اول یادگیری بعدم هم کار، یا سرمایهگذاری رو کاری که از آب و گل در اومده، هیچ مشکلی هم نبود، اما خوب الان من امسال نتونستم برای تسنیم دفتر هم بگیرم، چی میتونم بگم به این بندگان خدا؟!؟ مثل این میمونه که میخوای به یکی ماهیگیری یاد بدی به جای اینکه بهش ماهی بدی، اما خودت با وجود اینکه ظاهرا ماهیگیری بلدی، به خاطر دلایل مختلف نتونستی ماهی بگیری و در مورد شیوهات به شک و تردید افتادی! و از اون طرف حتی ماهی هم نداری بهشون بدی، واقعا پیچیده است. خدایا من جنبهشو ندارم که کسی رو بزاری سر راهم و نتونم کمکش کنم، یا نزار یا توان کمکش رو هم بهم بده، این طوری داغون میشم.