بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

یه طرح اقتصادی!

۲۲ فروردین ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

امسال رو سال جهاد اقتصادی اسم گذاشتند و اول سال این طور گفتند که «… همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصه‎ی اقتصادی با حرکت جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند، حرکت طبیعی کافی نیست، باید در این میدان حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم …» . در واقع در کنار حرف‎هایی که برای مسئولین زدند، از خود ملت هم خواستند که در عرصه اقتصادی جهاد کنند. خوب این جهاد ممکنه در نگاه اول افزایش تلاش به نظر برسه، اینکه اگه پارسال یه موقع‎هایی دست یه نیازمند رو می‎گرفتیم، امسال دست سه تا نیازمند رو بگیریم و سه نفر دیگه رو هم به این کار تشویق کنیم و مثلا نیازمندهای واقعی رو هم بهشون معرفی کنیم، اما این به نظرم خیلی که خوب اجرا بشه همون همت مضاعف و کار مضاعف هم نمیشه، یا شاید فوقش یه جهاد حداقلی، جهاد در واقع مبارزه با کاستی‎ها و بدی‎هاست، پس میشه گفت از هر کسی توقع میره تو عرصه اقتصادی سعی کنه بفهمه مشکل از کجاست و چطوری میشه حلش کرد و بعد برای حلش اقدام کنه، حالا یا خودش می‎تونه که حلش کنه یا اینکه با کمک دیگران حلش کنه یا حداقل مشکل رو بیان کنه و … . بزارید مثال بزنم، مثلا یه کشاورز می‎بینه فلان میوه خیلی گرون هست، شرایط کشتش هم تو اون منطقه‎ای که زندگی میکنه هست، اتفاقا زمین کشاورزی بیکار هم تو اون منطقه هست، حالا این اگه بیاد این میوه رو بکاره و با قیمت مناسب‎تر برسونه به دست مردم در حد خودش جهاد اقتصادی داشته، البته این می‎تونست همون کشاورزی معمول اون منطقه رو بکنه و به این نکته فکر نکنه که مثلا الان چی نیاز هست که در اون صورت کار اقتصادی کرده بود اما دیگه خیلی صورت جهادی نداشت، حالا این کشاورز می‎تونه فقط نیاز بازار منطقه خودش رو ببینه، می تونه نیاز کشور رو ببینه، می‎تونه هم اصلا به صادرات فکر کنه!البته هر کسی در جایگاه خودش و در اون حدی که دید و اطلاعات و امکانات و … داره. ادامه ی نوشته

بدترین حس!

۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

یکی نوشته بود: «بدترین حس این نیست که تنها باشی، بدترین حس اینه که اونی رو نمی تونی فراموش کنی، فراموشت کنه»
خوب به نظرم دو تا نکته هست:
اولا اونی رو که نمی‎تونی فراموش کنی وجود نداره. اینو با تجربه دریافتم!
دوما به نظرم بدترین حس وجود نداره! در واقع هر حسی رو بدترین حس دونستم بعدا بدترش رو تجربه کردم!

بزارید یه نمونه از حس‎های بد رو براتون بگم:
یکی از بدترین حس‎ها این هست که کسی رو دوست داشته باشی و تو تو این تردید باشی که اونم دوستت داره یا نه!
وقتی یه طوری نتیجه بگیری دوستت نداره یه کم تکلیفت معلوم میشه، اما اگه یه روز بفهمی که اشتباه فکر کردی و دوستت داشته حس بدتری رو تجربه خواهی کرد.
حالا حالت بدترش این هست که این اتفاق برای هر دو طرف بیفته! یعنی هر دو نفر هم رو دوست داشته باشن و هر دو در این تردید باشند که دیگری دوست شون داره یا نه و بعد هر دو اشتباه قضاوت کنند و بالاخره هر دو متوجه بشند! حالا اگه این قضاوت اشتباه منجر به عملکرد اشتباهی هم شده باشه با حس بدتری خواهد بود!!! خلاصه این دور حس بد رو در مورد این نمونه‎ای که گفتم می‎شه همین‎طور ادامه داد!

گذشته از شوخی بدترین حس‎هایی که می‎تونم اسم ببرم، یکیش حس قدرناشناسی دیگران هست وقتی با تمام وجود و بدون چشم داشت براشون تلاش کرده باشی، یکیش حس ناامیدی هست، یکیش این حس هست که یکی ازت کمک بخواد و نتونی کمکی بکنی در حالیکه اون خیلی بهت امیدواره (طرف مقابل به شرایط تو جاهل هست و با این تصور ازت کمک خواسته که تو می‎تونی کمکش کنی، تو هم نمی‎تونی شرایط رو براش روشن کنی و از اون طرف نمی‎تونی هم کمکی بکنی، خیلی حس بدی هست) و یه حس خیلی بد دیگه حس بی‎انگیزه‎گی هست که خیلی‎هامون تو خیلی از مسائل داریم تجربه‎اش میکنیم و در چاره‎جویی‎اش هم تقریبا ناتوان نشون دادیم! و خیلی حس‎های بد دیگه‎ای که الان به ذهنم نمی‎رسه!

سبک نوشتن

۲۲ فروردین ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

در مورد سبک نوشتنم، یا شاید بهتره بگم در مورد سبک نوشته‎هام کمی فکر کردم! شایدم زیاد فکر کردم! البته قبلا هم در این مورد هم فکر کرده بودم،  تا اونجا که یادم می‎آد یه چیزایی هم نوشته بودم، بگذریم. چند تا نکته در مورد سبک نوشته‎هام هست، یکی اینکه کوتاه نمی‎نویسم، یعنی اغلب نوشته‎هام بلند می‎شن، به این موضوع فکر کردم که من نوشته‎هایی که مثل جملات قصار هستند رو دوست دارم، اما اون مدلی نوشتن نیاز نوشتن من رو تامین نمی‎کنه! در واقع وقتی می‎نویسم به نوعی حرف‎هایی رو که حس می‎کنم باید بگم دارم بیان می‎کنم، اما بیان حرف‎ها در قالب جملات قصار حس متفاوت خودش رو داره، در واقع بین اینکه من یه جمله قصار بنویسم و بعد خواننده به معانی اون و به عظمت معانی پشت اون فکر کنه تا اینکه من یه متن ساده بنویسم که خواننده فقط درگیر چیزایی که دارم می‎گم بشه، من دومی رو انتخاب کردم! البته الان هم که فکر کردم دیدم انگار دومی با روحیات من، یا حداقل با روحیات الان من سازگارتر هست، با این وجود نوشتن سبک کوتاه رو هم می‎خوام هر از چند گاهی داشته باشم، خالی از لطف نخواهد بود!
یه نکته هم این هست که با هدف خاصی نمی‎نویسم، نوشته‎هام در جهت بیان حرف خاصی نیست، یا قبل از نوشتن نمی‎خوام نتیجه خاصی بگیرم، در واقع من نوشتن رو شروع می‎کنم با چیزی که به ذهنم رسیده باید در موردش بنویسم و بعد این نوشتن هست که من رو هدایت میکنه! نه اینکه من نوشته رو به سمت خاصی ببرم، البته این موضوع دو تا وجه داره، یکیش همینی هست که گفتم، من آزاد می‎نویسم و خود نوشته سمت و سوهای مختلفی پیدا می‎کنه و بعد این خواننده هست که می‎تونه به هر قسمت توجه کنه یا توجه نکنه و … . اما یه بعدش هم در هم ریختگی درون ذهنم یا درهم‎ریختگی ذهنی من! هست، در واقع این مدل نوشتن به نوعی نشون دهنده موضوعات مختلفی هست که ذهنم درگیر اون‎هاست گاها وسط نوشتن یه موضوع درباره چندتا موضوع دیگه هم فکر میکنم و می‎نویسم، مثل همین الان که در مورد وضعیت ذهنی خودم نوشتم! البته خوشبختانه کنترل اینکه موضوع ناتموم نشه و موارد حاشیه‎ای کل محتوا رو نگیره تا حد زیادی برام قابل انجام هست، اما اعتراف میکنم که گاها پیش اومده که وسط یه نوشته اون‎قدر نوشته حاشیه و شاخ و برگ پیدا کرده که کلا بی خیال نوشتنش شدم یا اینکه منتشرش نکردم و به عنوان پیش نویس نگهش داشتم و بعدا اصلاح و منتشرش کردم. ادامه ی نوشته

نوشتن، ننوشتن یا چه نوشتن؟

۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

در این گیر و دار نبود وقت و مشکلات و … که نمی‎دونم کدوم کار رو مهم فرض کنم و کدوم رو با اهمیت کمتر! فکری از چند ساعت پیش ذهنم رو مشغول کرده که هر چه کردم بی خیالش بشم و در موردش دست کم ننویسم، نشد که نشد! و اون فکر چیزی نبود جز اینکه اصلا باید نوشت یا نه و اگه باید نوشت در مورد چی باید نوشت؟ آیا نوشتن این مدلی که من می‎نویسم فایده‎ای هم داره و واقعا دارم غیر ارادی می‎نویسم یا اینکه این هم یه مدل … هست!
حقیقتش این موضوع از نیگاه انداختن به آمار گوگل آنالیتکس سایت شروع شد و اینکه چقدر خواننده از برای چه موضوعی اینجا سرک کشیدن! بگذریم! خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرد، به خصوص که مجبور شدم یه چندتایی وب شلوغ رو هم سرک بکشم! آخرش به نظرم رسید این حدی که من می‎نویسم یه حداقل لازم هست! یعنی کسی کمتر از این بنویسه دیگه ستم هست! نمیشه که تو زندگی کنی، وبم بدونی چیه! اسباب نوشتنتم باشه، بعد ننویسی! خوب بابا هزار تا از مواردی که به ذهن ناقص من خطور میکنه و ساعت‎ها با خودم کلنجار میرم تا آخر هم نتیجه‎ای نگیرم به ذهن کامل دیگران هم میرسه! چه اشکالی داره اونا هم بدونند در ذهن ناقص من چی گذشته؟
شاید یه تیکه از افکارشون رو هم پاش نوشتن! خلاصه بگم کلا به این جمع بندی رسیدم که باید بنویسم، بیشتر و بیشتر، البته در این مورد که چقدر مجاز هستم روی هر نوشته، بسته به موضوعوش وقت صرف کنم هنوز با خودم درگیری دارم! یعنی هنوز نتونستم فرمولش رو درست کنم! اما فعلا بنا دارم بنویسم تا یواش یواش فرمول خودش درست بشه! بقیه دوستان رو هم به نوشتن دعوت میکنم، شاید یه نفر دیگه یه موقعی به موضوعی که شما فکر میکنین فکر کرد و با یه جستجو  و دیدن اینکه یه زمانی یکی دیگه به موضوع مشابهی فکر میکرده خودکشی نکرد! کسی چه می دونه! شاید این طوری باعث نجات جون یه نفر شدین و هزار تا شاید دیگه! اگه هم حریم خصوصی اجازه نمیده که مثل من شخصی و آشکار بنویسین، خیالی نیست، غیر آشکار بنویسین، اما بنویسین! من به نوبه خودم خواهش میکنم بنویسین!

سه روز با بازده صفر!

۲۰ فروردین ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

پنج شنبه صبح تقریبا دیر از خواب بیدار شدم، حدود ساعت ۱۰ یا شایدم ۱۱، یه مقدرا غیرنرمال بودم، اما چیزیم نبود، یه برنامه ریزی نصفه نیمه برای پنج شنبه، جمعه و شنبه کردم، تا ظهر هم هنوز مشکلی نبود، ظهر مهمون داشتیم، دایی و پسر دایی، اونا هم که رفتن هنوز مشکلی نداشتم، یه مقدار گذشت، حدود ساعت ۲ و ۳ بعد از ظهر احساس کردم دلم شدیدا پیچ میزنه و انگار از روی بدنم هم پیچ زدن دلم قابل احساس بود، خلاصه حالم بد شد! این موضوع ادامه داشت و هی میگرفت و ول میکرد! دو سه دفعه گفتم برم دکتر دوباره یه مقدار بهتر شد و دوباره شروع کرد و … .
خلاصه سرتون رو درد نیارم تا شب هیچ کار مفیدی نتونستم انجام بدم، یکی دو مرتبه هم حالم به هم خورد، آخر سر هم شب این قدر اذیت کرد تا مجبور شدم برم دکتر، دکتر هم گفت چیز خاصی نیست! یه دونه آمپول ضد حساسیت و مقدار قابل توجهی از انواع و اقسام دارو! دو مدل داروی مسکن برای سردرد، یه مدل برای تسکین دل پیجه! یه مدل آنتی بیوتیک نسبتا خفن (هر یه دونه قرصش تقریبا ۶۰۰ تومن شد!) و یه مدل قرص برای کاهش تحریک گلو! بگذریم! شب رو بد گذروندم و صبح هم دیر بیدار شدم، تازه یادم افتاد که کل برنامه هایی که برای پنج شنبه عصر و شب داشتم به هم خورده و هیچ کاری نکردم! جمعه هم تا خواستم خودمو یه تکونی بدم دیدم دوباره به مشکل بر میخورم! ظهر نتونستم ناهار بخورم و عصر هم دوباره حالم بد شد، اما خوب خدا رو شکر شب یه مقدار بهتر شدم، آخر هم مجبور شدم کلاس شنبه صبح پیام نور رو هم زنگ بزنم کنسل کنم، امروز هم از صبح تا شب تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادم! البته یه مقدار اوضاع احوالم رو به بهبودی رفت!!
خوب نمی‎دونم الان باید چه نتیجه ای بگیرم، شاید طبیعت می‎خواست ضعفم رو یادآوری کنه که چقدر برنامه‎ریزی من می‎تونه ناپایدار باشه و حتی با یه دل پیچه ساده می‎تونه همه چیز به هم بریزه، یا اینکه این دل پیچه از عوارض کارهایی بود که این چند وقت داشتم، مثلا از عوارض یکی دو هفته قبلش یا شایدم از عوارض یه ماه و  یکی دو هفته قبلش یا … . نمی دونم! فقط الان این دید رو دارم که من چقدر ضعیف هستم! فقط همین! البته یه مقداری هم در مورد کار کردن و کار نکردن و تاثیر اینکه تو خونه باشم و کار نکنم روی شرایط روحی و جسمی خودم و … فکر کردم، اما خوب هنوز به جمع بندی درست و حسابی نرسیدم، ظاهرا در همین حد هست که تو خونه موندن کل هفته برای من موجب مریضی میشه، که جمع بندی خوبی به نظر نمیاد!

دو تا حدیث

۱۸ فروردین ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

امام حسین (ع) می‎فرماید: «از کاری که باید از آن پوزش خواست حذر کن که مؤمن بدی نمی‎کند و عذر نمی‎خواهد و منافق هر روز (مدام) بدی می‎کند و معذرت می‎خواهد». تحف العقول ، ص ۲۴۸
حضرت علی (ع) می‎فرماید: «جاهل را نمیبینی مگر در دو حال یا افراط یا تفریط» نهج البلاغه، کلمات قصار
چی دارم بگم؟!؟

کم آوردم!

۱۲ فروردین ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

دلم گرفته، در واقع کم آوردم! سنگین کم آوردم ها! نه از اون کم آوردن ها که بشه یه کاریش کرد نه! درست و حسابی کم آوردم. تو این چند ماهی که گذشته، تو فامیل، تو دوست، آشنا، همکلاسی، شاگرد و … خیلی‌ها بودن که مستقیم یا غیر مستقیم ازم کمک خواستن، ولی من تقریبا به هیچ کدوم نتونستم کمک کنم، چند روز هست که این موضوع با تکرار شدن چند تا درخواست دیگه بد فرم داره آزارم میده. احساس میکنم یه جاهایی رو اشتباه رفتم یا شایدم به اندازه کافی نرفتم.
توقعی هم ندارند، راهنمایی می‌خوان، اما خوب عملا برای جواب دادن به راهنمایی که میخوان من باید خیلی جلوتر از اینی که هستم باشم، اما نیستم. هیچ وقت برام پیش نیومده بود یه مدت چند نفر ازم یه چیزی بخوان و من نتونم به هیچ کدوم اون قدر که لازمه یا حتی کمتر از اون کمک کنم،‌ واقعا احساس ضعف میکنم و حیرونم.
از اون طرف احتمالا یه عده هستند که یه سرمایه‌ای دست‌شون هست و دارن دنبال این میگردن که کجا سرمایه‌گذاری کنند در حالی که سرمایه‌شون آزاد هست و می‌تونند یکی دو سال خوابش رو هم تحمل کنند، از اون طرف یه عده دنبال نیروی کاری میگردند که بتونند بهش اعتماد کنند و بدونند اگه روش سرمایه‌گذاری کنند بعدا ناتو از آب در نمیاد و اون وقت از این طرف من هستم و یه تعداد ایده که سرمایه آزاد راه انداختن‌شون رو ندارم و یه تعداد آدم صادق که ازم راهنمایی می‌خواند که چی یاد بگیرند و رو چی هزینه کنند که بعدا بیکار نباشند یا حتی راهنمایی می‌خواند که کجا برند چیز یاد بگیرند یا اینکه اصرار میکنند که خودت کلاس خصوص برامون بزار یا …، حتی یه عده‌شون یه سرمایه‌ای هم برداشتن آوردن، ولی من خودم این وسط تکلیف خودم رو هم نمی‌دونم،‌ چطور اونا رو راهنمایی کنم؟!؟ چطور ازشون بخوام رو کاری سرمایه‌گذاری کنند که هنوز تو مرحله ایده هست در حالی که اونا سرمایه‌شون بخش مهمی از زندگی خونواده‌شون هست؟ البته اون چیزی که به ذهنم میرسیده بهشون گفتم، ولی همه‌شون با زبون بی زبونی داشتن کمک میخواستن و این حرفایی که من بهشون زدم خودم رو قانع نمیکنه چه برسه به اونا،‌ فکر نمیکنم بیشتر از ۳۰ درصد تونسته باشم از بلاتکلیفی‌شون کم کنم.
همه‌اش این فکر آزارم میده که یه جایی تو جلو بردن تسنیم اشتباه کردم،‌ شاید اگه درست جلو رفته بودم الان باید می‌تونستم همه‌شون رو راه‌بندازم، اول یادگیری بعدم هم کار، یا سرمایه‌گذاری رو کاری که از آب و گل در اومده،‌ هیچ مشکلی هم نبود، اما خوب الان من امسال نتونستم برای تسنیم دفتر هم بگیرم، چی می‌تونم بگم به این بندگان خدا؟!؟ مثل این میمونه که میخوای به یکی ماهیگیری یاد بدی به جای اینکه بهش ماهی بدی، اما خودت با وجود اینکه ظاهرا ماهیگیری بلدی، به خاطر دلایل مختلف نتونستی ماهی بگیری و در مورد شیوه‌ات به شک و تردید افتادی! و از اون طرف حتی ماهی هم نداری بهشون بدی، واقعا پیچیده‌ است. خدایا من جنبه‌شو ندارم که کسی رو بزاری سر راهم و نتونم کمکش کنم،‌ یا نزار یا توان کمکش رو هم بهم بده،‌ این طوری داغون میشم.