اگه یادتون باشه، چند روز قبل در مورد کربلا گفتم و چند روز قبلترش در مورد شبث ابن ربعی، خوب حقیقتش این هست که یه روز یکی از دوستان اومد و بهم گفت که فلانی یه عکس و اطلاعاتت رو بده میخوام یه جایی ثبت نامت کنم! ما هم بهش دادیم! بعد اومد یه دونه کارت بهمون داد با یه کتاب و یه جزوه! گفت جامعه اسلامی یه برنامه گذاشته به اسم پلاک ۹۰ که یه مسابقه هست و شرکت میکنی از محتوای این کتاب و جزوه و اگه انتخاب شدی میبرنت کربلا! ما هم دیگه دیدیم ما که اقدامی نکردیم در این راستا حالا بخوایم نریم شرکت کنیم دیگه خیلی نامردیه،شاید آقا طلبیده باشه، خلاصه یه نیگاهی به کتاب و جزوه انداختیم و بعد هم رفتیم تو آزمون شرکت کردیم، منتظر بودم امروز جوابها اعلام بشه که دیدم زدند که نمره آزمون اول به تنهایی ملاک انتخاب افراد نیست (قبلا قرار بود افراد یه نمره حداقلی رو تو آزمون بگیرند تا برند مرحله بعد، اما الان به همه فرصت شرکت تو مرحله بعد داده شده)!
قرار هست از این چهارشنبه، هر هفته چهارشنبه یه برنامه باشه که باید بریم اونجا و به حرفایی که سخنران مدعو میزنه گوش بدیم، بعد آخر این برنامه یه آزمون دیگه میگیرن و ترکیب این دو تا آزمون و حضور و غیاب اون جلساتی که چهارشنبهها برگزار میشه، نمره نهایی رو مشخص کنه و تصمیمگیری بشه که کی فرستاده بشه و کی نه، حالا دیگه باید منتظر باشم ببینم چه اتفاقی میافته، اجازه کربلا رفتن بهم داده میشه یا اینکه … . قضیه روز چهارشنبهای که رفتم آزمون اول رو بدم هم در نوع خودش جالب بود! که ان شاء الله یه موقع دیگه که نمرات آزمون اول اعلام شد، اون قضیه رو هم مینویسم.
یه چند روزی میشه که هوایی شدم برم کربلا!
البته نمیدونم با این وضعیت فعلی معافیت تحصیلی من چقدر رفتنش ممکن باشه، اما ان شاء الله تابستون اگه قسمت باشه میرم.

امروز با چند تا از دوستان از تو محل کار گپ و گفت کوتاهی داشتم، بعد هم که اومدم خونه مقداری روی انگیزههای کاریم فکر کردم و اتفاقا یکی از دوستان هم شب یکی دو ساعتی پیشم بود و تو حرفامون در مورد این موضوع هم صحبت کردیم. در مورد اینکه تشویق و تنبیه نیروی کار اگه به موقع انجام نشه خیلی وقتا حتی از انجام نشدنش هم بدتر هست و اوضاع رو وخیمتر میکنه.
این مثال رو در نظر بگیرین: من تو ماه بهمن، دو و نیم برابر ساعت موظف قراردادم کار کردم، سازمان هم موفق شده تو گرفتن یه پروژه نسبتا بزرگ موفق بشه و منم تو این موفقیت یه نقشی داشتم (حالا هر چقدر هم کوچیک)، بعد حقوق بهمن من (حقوق علیالحساب) در تاریخ ۲۸ اسفند واریز شده و با حقوق تیرماه که تو اون ماه ۶۰ ساعت کمتر از بهمن کار کردم و حقوق خرداد ماه که تو اون ۸۰ ساعت کمتر از بهمن کار کردم یکسان هست. امروز هم ۲۷ فروردین هست و من هنوز حقوق اسفند رو دریافت نکردم. خوب در یک نگاه منطقی برای من قابل درک هست که این حقوقها به صورت علیالحساب پرداخت میشند و از طرفی سقف حقوق پرداختی هر ماه مانع از پرداخت مبلغ بیشتر میشه (البته اینکه چرا سقف حقوق پرداختی ماهانه این قدر در نظر گرفته شده رو نمیدونم، اما در هر صورت خودم اون قرارداد رو امضا کردم) اما اینا همه موارد منطقی داستان هستند. ولی رفتار آدم، یا به عبارت بهتر بخش قابل توجهی از رفتار آدم با قسمتهای ناخودآگاه وجودش سر و کار داره. دوباره از خودم مثال میزنم:
ادامه ی نوشته
فردا صبح و عصر آزمون دکتری هست و منم یه شرکت کننده هستم! آزمون صبح ۴ ساعت هست از ۸ تا ۱۲ که دو ساعت اولش جواب دادن به ۴۰ تا سوال استعداد تحصیلی هست و دو ساعت دومش جواب دادن به ۱۰۰ تا سوال زبان! آزمون عصر هم سه ساعت هست از ۱۵ تا ۱۸ که نمیدونم چقدرش ریاضی هست و چقدرش فیزیک! هنوز چند تا مطلب گوشه ذهنم هستند که در موردشون بنویسم ولی خوب کم کم باید برم بخوابم که صبح بیدار بشم، برا همین میزارمشون برای بعد! اون طور که دلم میخواست نتونستم برای این آزمون آماده بشم، اما خوب یه چیزایی خوندم، دیگه توکل به خدا باید دید نقاش بزرگ با این نقشی که من زدم، من رو تو چه نقاشی جدیدی قرار میده.
ازتون میخوام که هر موقع این مطلب رو میخونید برام دعا کنید تا خدا بهم دو تا چیز بده، یکی توانایی تشخیص راه درست و غلط (راهشناسی) یا حتی توانایی انتخاب بهترین راه و دومی همت رفتن اون راه. اگه هم باز دلتون خواست برام دعا کنید، ازش بخواین که هیچ وقت اجازه نده من سرم پیش اونایی که دوستم دارند پایین باشه که این حالت برام خیلی زیاد سخت و غیرقابل تحمله. ممنون و بازم التماس دعا.
نیما برادرزادهام هست، الان یک ساله و چند ماهشه، گاهی وقتها به رفتار نیما که دقت میکنم احساس میکنم نمود رفتارهای ما بزرگترها هست تو مسائلی که نمیتونیم به مساله از بیرون نگاه کنیم و تو مساله گم شدیم، داریم یه راهی رو میریم و روش اصرار میکنیم بدون اینکه سعی کنیم حداقل هر از چندگاهی یه نگاهی بکنیم ببینم این راه داره میره کجا! و اینکه دانش، اطلاعات و دیدمون هم خیلی محدود هست.
نیما رو کلا خیلی زیاد دوستش دارم، ولی بین رفتارهایی که داره عاشق نه گفتنش هستم! خیلی قشنگ وقتی نه رو میگه نشون میده که داره سعی میکنه مقاومت کنه! داره سعی میکنه با همون توانی که داره و محدود به بیان کردن کلمه نه با لحن خاص هست بگه که با این کاری که ازش میخوایم مخالفه. واقعا نمیتونم توصیف کنم نه گفتنش رو، شاید باید یه کلیپ از نه گفتنش بگیرم و بزارم خودتون ببینید!
چیزی که برام سواله، این هست که نه گفتن ما و مقاومت کردنمون و اصرار کردن رو کاری که غلط هست یا به ضررمون هست ولی دیدمون و غرقشدنمون تو مساله مانع از اون میشه که بفهمیم داریم اشتباه میکنم رو وقتی خدا میبینه چطوری میبینه (منظور از چه زوایهای) (نمیتونم بگم خدا چه احساس نسبت بهش پیدا میکنه!)؟!؟ و به نظرم میرسه اگه ما هم واقعا تو یه مسیر رشد باشیم و در حال یاد گرفتن و درک کردن، قطعا خدا هم از اون دید محدودی که داره گسترش پیدا میکنه ناراحت نمیشه و چه بسا این تلاش بنده و مقاومتش ناخوشایند هم نباشه، اما اگه خودمون رو به نفهمیدن زده باشیم اون وقت دیگه این حرفها مطرح نیستند. ادامه ی نوشته
از دفعه قبلی که توزیع بازدیدکنندهها رو چک کردم و منتشر کردم، نسبتا میشه گفت که بازدیدکنندهها بیشتر شدن! و تنوع بیشتری هم به لحاظ جغرافیایی پیدا کردند، نکته جالب دیگه هم این هست که این بار دیگه اصفهان بیشترین بازدید رو نداره و بعد از تهران در جای دوم قرار گرفته و بعد از اینا هم کرج در جای سوم قرار داره! فکر میکنم به توضیح بیشتری نیاز نباشه! (برای دیدن تصویر در اندازه مناسبتر روش کلیک کنید!)

دیشب به دلیلی که الان از ذکرش معذورم (و شاید بعدا بیان شد)! داشتم کتاب «حسین (ع) عقل سرخ » رحیم پور رو میخوندم. یه جاهایی از کتاب در مورد زندگی برخی از شخصیتهایی که تو اون زمان بودند صحبت کرده. چند نفر رو نمونه گفته چه تو مدینه چه تو مکه و چه تو کوفه که این مطالعه تیپ افراد برام خیلی جالب بود. بگذریم، یکی از این افراد که خیلی ذهن منو مشغول کرد همین «شبث بن ربعی» بود. فقط خلاصه چیزی که تو کتاب در موردش هست رو مینویسم، به نظرم الان برای قضاوت در موردش زود هست و هنوز باید روش فکر کنم.
در زمان بعثت پیامبر شبث یه سرمایهدار کوفی بوده که وقتی یه زن تو کوفه تقریبا هم زمان با بعثت پیامبر ادعای پیامبری میکنه، شبث ادعای اون رو میپذیره و بهش ایمان میاره و میشه موذن اون خانم (۱). بعدا که دست اون خانم رو میشه، شبث مسلمان میشه. بعد از دوران سه خلیفه اول شبث جزء کسانی بود که با حضرت علی(ع) بیعت میکنه و یه مسئولیتی هم بهش واگذار میشه(۲). سپس جزء خوراج میشه و با حضرت علی جنگ میکنه (۳). بعد از شهادت حضرت علی پشیمون میشه و با امام حسن(ع) بیعت و در حکومت مشارکت میکنه(۴). بعد از سقوط حکومت امام حسن با معاویه بیعت میکنه و یکی از افسران معاویه میشه (۵).بعدا در زمان امام حسین(ع) جزء افرادی هست که به امام نامه مینویسه(۶) که به کوفه بیاد! بعد که ابن زیاد سر و کلهاش پیدا میشه و جو کوفه تغییر میکنه، تصمیم میگیره از کوفه فرار کنه با این استدلال که اگه بمونه یا باید طرف امام حسین(ع) باشه و کشته بشه یا اینکه باید دستش به خوند فرزند پیامبر آلوده بشه! اما در فرار با شکست مواجه میشه و مجبور میشه مسئولیت بخشی از پیاده نظام سپاه ابن سعدرو در واقعه کربلا به عهده بگیره (۷). ظهر عاشورا با شمر درگیر میشه سر این موضوع که چرا بعد از شهادت مردان به حرم فرزندان پیامبر حمله شده، اما در همون حال چون وقتی گیر افتاده بوده نذر کرده بوده که اگه فتنه حسین(ع) بخوابه چند تا مسجد بسازه، چند تا مسجد به خاطر خوابیدن فتنه حسین(ع) و حفظ حکومت یزید، تو کوفه میسازه(۸)!بعد که مختار قیام میکنه به مختار میپیونده و از فرماندهان مختار میشه (۹) و بعد که مصعب کوفه را فتح میکنه و مختار رو میکشه این افسر پلیس مصعب در کوفه میشه(۱۰)!!!!
دیگه چی باید بگم! این جاهایی که شماره زدم رو اگه تیتر کار این شخص رو زیر هم بنویسیم، میشه رزومه این آدم! عجب رزومهای داره! یعنی واقعا در ذهنم نمیگنجه! تطبیق رفتار این آدم با رفتار خودم برام جالبه، اینکه بعضی رفتارهای کوچیک ما هم گاهی همین قدر عجیب هستند و همین قدر پیش بینی نشدنی و زشت و کثیف و اینکه برای خودمون همهی رفتارهامون توجیه هم دارند! در کنار این، تطبیق رفتار این آدم با برخی چهرههای سیاسی اجتماعی حال حاضر هم برام جالبه، آدمهایی که هم عوض شدند و هم عوضی شدند اونهم چندین و چند بار و … .