راجع به مقایسه رانندگی و زندگی قبلا یکی دو تا مطلب نوشتم. یکی از تفاوتهای مهمی که به نظرم میرسه مربوط میشه به تصادف. اونم تصادف عمدی.
تو رانندگی آدمها (حداقل اغلب آدمها) از تصادف فرار میکنن، شدیدا سعی میکنن حتی اگه شده با رفتن تو خاکی و … تصادف نکنند. حتی گاهی حاضر میشن به در و دیوار بزنن اما با یه ماشین یا فرد دیگه تصادف نکنند.
اما تو زندگی آدمها این طوری نیستند، خودخواهی بیداد میکنه! به خصوص تو عرصه زندگی کاری و کسب و کارها. خیلی ها سعی میکنند که بقیه رقبا رو به هر تکنیکی از میدون به در کنند، چه بسا که باعث ورشکستگی و … طرف مقابل بشند (که به نوعی با مرگ و جرح تو زندگی عادی برابر میکنه) اما هیچ باکی شون نیست. خیلیها ممکن هست این قدر خودخواه نباشند و وقتی بارز هست که به دیگران لطمه میزنند این کار رو نکنند اما این قدر تو نحوه کسب درآمد و موقعیت بیشتر گم میشند که بدون اینکه بفهمند سر بقیه رو زیر آب میکنند و …
اگه به همون رانندگی هم نگاه کنیم باز همین موضوع مشهود هست! تو رانندگی فرد از تصادف فرار میکنه چون اولا میدونه که خودش هم ممکن هست آسیب ببینه و دوما میدونه که باید خسارت بده! البته نوع دوستی و عدم تمایل به صدمه زدن به دیگران رو زیرسوال نمیبرم! اما اگه این دو مورد نبود یعنی ماشین فرد یه طوری بود که بر اثر تصادف هیچیش نشه و قانون و تشکیلاتی هم واسه برخورد بعد از تصادف نبود اون وقت میشد دید که چه تعداد زیادی از افراد با این ماشینها میرفتن تو باند سبقت و بقیه مجبور بودن از ترس فرار کنند! چیزی که تو دنیای کسب و کار خیلی خوب دیده میشه!
اما همین افراد حالا که میبینند خودشون هم آسیب میبیند و باید جواب پس بدن، احتیاط میکنند و قوانین رانندگی رو رعایت میکنند.
یه جوری شاید بشه نتیجه گرفت اگه ما میدونستیم که بعدا مواخذه میشیم بابت کارایی که میکنیم و همچنین در همون لحظه متقابلا متضرر میشیم شاید بهتر و انسانی تر رفتار میکردیم. اما متاسفانه اعتقاد ما به معاد خیلی سطحی هست و تو عمق رفتارهامون به ندرت دیده میشه، کاش میشد دید عمیق تری داشته باشیم …
«اللهم لا تجعل الدنیا أکبر همنا»
امشب اولین شب جمعه ماه رجب هست که ظاهرا بهش لیله الرغائب، یا همون شب آرزوها گفته میشه. در صحیح و مردود بودن همچین شبی حرف زیاد هست، اما فارغ از اینها اینکه اولین جمعه ماه رجب رو به مرور دعاهامون و آرزوهامون بپردازیم اگه کار خوبی و ویژهای نباشه، کار بدی هم نیست یا حداقل یه فرصت هست برای دعا و آرزو کردن برای خودمون و دیگران …
بگذریم، می خواستم امشب از آرزوها و حرفهای خودم بیشتر بگم، اما خیلی از حرفها رو نمیشه زد و فقط بخشی از اونها رو مینویسم.
ادامه ی نوشته
این شعر مربوط به دوره دبیرستانم میشه (الان تاریخ دقیقش رو دم دست نداشتم)، برگه ای که این شعر رو از روش نوشتم، مال کلاس ادبیات سوم دبیرستان هست، یه متن ادبی هست که انتهاش این شعر رو نوشتم، قشنگ یادمه سر کلاس آقای گودرزی این متن و شعر رو خوندم و اتفاق هایی که بعدش افتاد … البته شعر رو قبل تر گفته بودم و اون موقع فقط کنار اون متن ادبی قرار گرفت … متن رو هم تو یه فرصت دیگه ان شاء الله خواهم نوشت، فعلا همین شعر رو بخونید …
و من نشسته در غروب/ به فکر چشمهای تو/ خراب و زار میشوم
بدون آن دو چشم مست/ در این دیار غم زده/ پر از غبار میشوم
دل خراب و زار من/ دوباره پر ز درد و غم/ اسیر یار میشوم
به چشمهای مست او/ به دست می پرست او/ ببین شکار میشوم
تو را بهانه می کنم/ ببین جوانه میکنم/ پر از بهار میشوم
به یاد روی ماه تو/ ترانه میکنم تو را/ و اشکبار میشوم
میان کوچه باغ عشق/ به یاد تو چراغ عشق/ چه بی قرار میشوم
بیا بیا بهار من/ که بی تو ای قرار من/ دوباره خوار میشوم
اگر چه خوار عالمم/ اگر نظر کنی مرا/ گل انار میشوم
پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته
مدتی است که دوباره احساس عجیبی دارم، احساسی که دلتنگی نیست، اما بهترین و نزدیکترین نامی که برایش مییابم دلتنگی است، فکر میکنم از اوائل سال جدید، یا حتی از لحظاتی قبل از تحویل سال، این حس شروع شد و حالا هنوز ادامه دارد. البته احساسهای مختلفی هم اخیرا کنار این حس قرار گرفتهاند که حالا همه این حسها وجودم را در بر گرفتهاند. حرفهای زیادی برای نوشتن داشتم که علی رغم زیاد کردن حجم نوشتهها نتوانستم حتی ده درصدشان را بنویسم. دلم میخواهد همه چیز را رها کنم، کار، درس، و هر چیز دیگری که زندگی نامیده میشود! دلم میخواهد بنشینم فکر کنم و بنویسم، مدام و پی در پی، شاید بین فکر کردن و نوشتن، لحظاتی سری بزنم به طبیعت یا دمی اجازه بدهم روحم از بدنم جدا شود و جسمم استراحت کوتاهی بکند و دوباره فکر کردن و نوشتن، اما امکانش نیست، نه تحمل فشار افکارم را دارم و نه محیط اطرافم اجازه میدهد که حتی برای مدتی کوتاه دست از همه چیز بشویم.
دقیقا نمیشود این حس را توصیف کرد، نمیشود گفت که دلم میخواست جای دیگری بودم، دیگرانی اطرافم بودند، مشغول کارهای دیگری بودم، دلم میخواست حتی شکل دیگری بودم و شاید دلم میخواست اصلا شیء دیگری بودم، غیر از این جسم خاکی سرگردان که روحی را که باید مجری دستوراتش باشد، به دنبال خود میکشد، دلم میخواست … . چه بگویم؟ فقط میشود گفت دلتنگم و شاید این ۱۹ خردادی که در پیش است هم بی تاثیر نباشد در این دل تنگی یا این ماه رجبی که میآید و پس آن سعبان و رمضان و بعد عید فطر و اول شوال است. چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر، ۲۵ سال یا ۲۶ سال از روزی که اولین بار چشم باز کردم میگذرد و من حتی به خم اولین کوچه هم نرسیدهام! با این اوصاف درست است که درس بخوانم؟ درست است که کار کنم؟ درست است که صبح را برای کسب آرامش شب کنم و شب را برای برطرف شدن خستگی صبح؟!؟ پس سهم خودم چیست؟ از این ۲۵ سالی که گذشته؟ نه این راهی نیست که مناسب من باشد، اما .. باز نمیدانم چه بگویم، جز اینکه بگویم دلتنگم، و این بار سخت دلتنگم! دل تنگ خودم هستم و دل تنگ لحظاتی که رفت و میرود و دل تنگ عشق ورزیدن و مورد عشق ورزیدن قرار گرفتن، همه را انگار گم کردهام!
دقایقی پیش یه پیام کوتاه از محمد داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و سال قبلش هم که خودم این توفیق رو داشتم، ناخودآگاه یاد نوشته های عمره دانشجویی افتادم، نوشتههایی که متاسفانه ادامه شون ندادم و الان دیگه نوشتن شون خیلی خیلی سخت شده، واقعا حیف هست که خاطرات عمره به رشته تحریر در نیاد چه برای استفاده سایرین و چه برای اینکه گاهی خود آدم بخونه و یادش بیاد، اصلا خود مکتوب کردنش هم یه حال و هوای خاصی به آدم می ده. حقیقتا به نظرم این عمره دانشجویی رسم قابل تقدیری هست، دست دست اندرکارانش درد نکنه، ان شاء الله فرصت خوبی دست بده و بشینم حداقل این چیزایی رو که هنوز تو ذهنم مونده رو بنویسم.
برف میبارد
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی
حس عجیبی دارد
…
برف میبارد
دوباره و دوباره
من نگاه میکنم
می شود تو بباری؟
زمین وجودم را بپوشانی؟
دلم سفید بپوشد؟
سفیدِ سفیدِ سفید؟
میشود تو بیایی؟
مثل برف
آرام و بی صدا
بپوشانی و بروی؟
و صبح که بر می خیزم
دلم سفید پوش باشد
مانند زمین برف نشسته؟
…
برف میبارد
و من دنبال تنهایی میگردم
تنهایی در برف
یا شاید هم
برف در تنهایی
…
برف میبارد
کاش پیدایت شود
کاش تو هم بباری
کاش من زمین باشم
کاش بعد از برف
….
۲۵ دی ۸۹ ساعت ۲۲:۳۰