بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های من’

گیج و ناراضی

راضی نیستم
نه از کار
نه از تدریس
نه از زندگی
و نه از خودم
از خودم ناراضی هستم ادامه ی نوشته

تنها شدم

تنها شدم
تنها شدم
و باز هم تنها شدم
آنقدر تنها که خودم
در اوج تنهایی‌های پیشن
هرگز این قدر تنهایی را تصور نمی‌کردم ادامه ی نوشته

شمردن جوجه‌ها

قبلا شنیده بودم که میگفتن جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن، اما تقریبا هیچ سالی یادم نمی‌آد مفهوم شمردن جوجه‌ها عملی برام تشریح شده باشه! امسال اما دقیقا آخر پاییز بد کم آوردم! این قدر بد که نمی‌دونم از کجا به این وضع رسیدم، صبح روز ۳۰ آذر یه تلفن داشتم که فلان پروژه چرا عقب افتاده، پروژه‌ای که به لحاظ اعتبار و آبرو برام خیلی مهم بود،‌ هنوز هم نمی‌فهمم کجا رو اشتباه کردم و فقط دارم سعی میکنم یه طوری کار رو جبران کنم، با برنامه‌نویس جدید صحبت کردم خدا کنه فقط این بتونه یه کاری بکنه، احترامی که برای معلمم قائل بودم و این وسط داره از بین میره برام از همه چی مهم تره،‌ گور بابای مال دنیا، آخه این چه اشتباهی بود من کردم،‌ شاید یه جایی وسط پروژه قصدم عوض شده ،فکر پول و… نمی‌دونم! اصلا نمی‌فهمم،‌ فقط خدا کنه اینو بتونم جمعش کنم و یه مدتی چشم تو چشم این معلمم نشم که حتی نمی‌تونم سرم رو بیارم بالا، یعنی کاش زمین سوراخ می‌شد میرفتم تو زمین و تو این وضع قرار نمی‌گرفتم. اگه یه دوست هستین یا حتی یه آشنای خیلی دور و این مطلب رو می‌خونین و هنوز خبر خوب یا بدی درباره نتیجه این پروژه نزاشتم بالا شدیدا برام دعا کنین که الان واقعا حیثیتم گیر هست تو این پروژه و هنوز شلیک نهایی نشده … ،‌ خدایا خودت کمک کن.
بگذریم،‌ به جز این مورد که جوجه ما رو شمردن و بد کم اومد ما هم تو این روز چندین تا جوجه شمریدم که از قضای روزگار اونا هم همه کم اومدن از دوست قدیمی که دوستی ما رو به چار ریال فروخت تا … نمی‌تونم در موردشون بنویسم. خدا کنه فقط اون روزی که جوجه‌ها رو برای بار آخر می‌شمارن و دیگه راه جبرانی نیست سرمون پایین نباشه، با اینکه سر پایین بودن تو این روزا این قدر بار رو دوش آدم میزاره و لهش میکنه نمی‌دونم چطور آدم خیلی راحت بی خیال شمارش اون روز میشه …

ترا از قلب می خوانم

پریشانم
نمی دانم
چه باشد آخر و انجام و پایانم
خداواندا تو را از قلب می خوانم
نگاهم کن، صدایم کن
تکانی ده مرا، از خواب برخیزم
بگو با من
رها کردی مرا، این است پایانم؟
نمی فهمم
اگر قصد رها کردن، اگر قصد فنا کردن
چرا یا رب؟ چرا از نو بنا کردن؟
چرا تو رهنمون گشتی مرا هر بار؟ حیرانم!
بگو با من، رها و  مانده و غمگین نمی مانم

ترا از قلب می خوانم
Categories: شعر Tags:

زلزله

دیشب یه لحظه زمین تکون خورد، شایدم باید بگه قسمتی از زمین تکون خورد، شایدم اصلا هیچ کدوم درست نباشه، کاری به بحث علمی و زمین شناسی‎ش ندارم! من تازه دراز کشیده بودم، تقریبا داشتم می خوابیدم، یهو صدای تکون خوردن شیشه و در و پنجره اومد و یه لحظه حس کردم خونه به یه سمت کج شد و دوباره صاف شد! شاید همه‌ی اینا زیر ۱ ثانیه شد، شاید هم زیر ۳ ثانیه دیگه در بدیترین حالت تخمین زدن!
صبح خیلی‌ها داشتن از زلزله حرف می‌زدن، خیلی ها نفهمیده بودن اصلا همچین اتفاقی افتاده چون خواب بودن، خیلی‎ها هم تا صبح بیرون مونده بودن، اونم تو سرما! از ترس اینکه زلزله بیاد و …!
وقتی زلزله می آد میگن باید نماز آیات بخونی، میگن زلزله یه آیه است یه نشونه از قدرت خدا که باید ما رو به فکر فرو ببره و باید سر تعظیم فرو بیاریم و هی خم و راست بشیم بگیم خدایا نوکرم خدایا چاکرم به خدا غلامم و …!
اما خوب زلزله ها همه این شکلی نیستند، خیلی وقتا ما تکون میخوریم، یا محیط مون تکون میخوره اما نه از این تکونایی که فیزیکی باشه و زمین تکون بخوره نه، یه جور دیگه، اونجا هم رفتارامون همین طوریه. خیلی ها خواب هستند و خواب شون هم سنگینه اصلا نمی فهمند زلزه اومده یا نه و اگه هم کسی بهشون بگه میگن شام زیاد خوردی سنگین شدی و …! خیلی ها هم تا یه تکون میخورند دست و پاشون رو گم میکنند و همه چی رو رها میکنند و … اما بعضی ها این وسط زلزله که می بینند بیدار میشند و شروع میکنند به تفکر و سعی میکنند بیشتر بفهمند و اگه این زلزله رو نشونه چیزی یافتند عکس العمل مناسب نشون می دند و … .
تعداد این دسته ی سوم چند درصد کل افراد رو تشکیل میده؟ شاید هم اصلا باید بپرسم این دسته سومی ها چند نفر هستند! شاید هم …
خدایا هر موقع نشونه میزاری سر راه مون یه جوری کمک کن که نشونه رو ببینیم و درک کنیم که اگه کمک تو نباشه مثل خیلی از نشونه هایی که تا اینجا بهشون دقت نکردیم یا نفهمیدم چی رو دارن به ما تذکر میدن بقیه نشونه ها رو هم نخواهیم دید، به خدا ما چاکریم و حرفی نداریم که کل عمر رو رو به قبله خم و راست بشیم اگه تو این طوری حال میکنی، به خدا مخلصیم … .

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد …

برای آنها که خدا می پرستند، در وقت نماز حتی طواف خانه خدا هم تعطیل می شود و برای ما که هر چیزی را می پرستیم نماز حتی برای هر کار بی ارزشی تعطیل می شود و به تعویق می افتد و چه بسا که قضا می شود یا اصلا خوانده نمی شود، کی خدا پرست خواهیم بود؟!؟

گفتی نمی دانی کی‎ام ….

گفتم گرفتار توام، گفتی که این ناممکن است / گفتم که بیمار توام، گفتی دروغی احسن است
گفتم نگاهت مرهمی، گفتی نشد بر بی غمی / گفتم غم عشق تو هست، گفتی که این ناموزن است
گفتم که وزنش میدهم، صد باره نقشش میزنم / گفتی نمی دانی کی‎ام، پس حرفایت موهن است
گفتم که بشناسان به من، ای نقطه ی اوج سخن / گفتی نگو این را به من، این کار نه کار من است
گفتی که باید تر شوی، از اشک در نیمه شبی/ یا اینکه در سوزان تبی، آنگاه وقت گفتن است
….