اگر بخواهی منتظر بمانی، هیچ وقت فردایی که دوستش داری و منتظرش هستی فرا نمی رسد، اگر منتظر و چشم به راه موقعیت باشی باز موقعیت مورد نظرت هرگز فراهم نمی شود، این تو هستی که باید حرکت کنی، باید تکان بخوری، باید بروی، تلاش کنی تا آن موقعیت را بسازی، شاید در این بین موقعیتی که انتظارش را نداشتی هم نصیبت شود، که «ترزق من تشاء بغیر حساب»، به علاوه شاید در این بین اسباب حرکت دیگران هم شدی، کسی چه میداند؟!؟
فهمیدن اینکه تنها حرکت مهم هست، حتی اگر مقصدی در کار نباشد یا مقصد دست یافتنی نباشد، و یقین به آن، تنها برای کمتر از یک درصد مردم قابل درک است و عمل به آن برای یک درصد از آن یک درصد و فهمیدن اینکه نفس حرکت مقدس است و باید هدف باشد و رسیدن به مقصد شایسته هدف بودن نیست شاید برای یک درصد از آن یک درصد هم قابل درک نباشد، با این اوصاف چگونه باید از مردم توقع حرکت داشت، جز در حالتی که مقاصد سهل الوصول باشند؟!؟
شب بود و من بودم
من بودم و شب بود
صبح را حس کردم
صبح نزدیک بود
اما نه …؟!؟
ادامه ی نوشته
خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه میخوام در مورد ثبت نام و قرعهکشی بگم، حقیقتش این هست که من سال آخر لیسانس یعنی پارسال هم ثبتنام کردم و اسمم در نیومد، اما ثبتنام امسال با پارسال یه کم متفاوت بود، پارسال به این فکر میکردم که اسم چه کسانی در میاد یا مثلا من تا حالا کی اسمم در اومده که این دفعه دوم باشه و … . ادامه ی نوشته
شروع کردن نوشتن معمولا سختترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه مینویسن! پس بریم سراغ مقدمه!
مقدمه
اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمیدونم! تنها چیزی که میدونم اینه که از مدتی قبل از رفتن به سفر این فکر به سرم زد که باید خاطرات این سفر رو نوشت و این حس تو بسیاری از لحظات سفر با من بود، اگه این رویداد با خوندن سفرنامههای دیگران همزمان میشد ادامه ی نوشته
سلام
بعد از یه وقفه نسبتا طولانی دوباره اومدم!
خیلی وقت هست که تصمیم گرفتم خارطراتم رو از سفر حج مکتوب کنم(از چند هفته قبل از سفر!)، البته با این همه مشکل و کار خودم هم نمیتونم علت این تصمیم رو بفهمم ولی بالاخره تصمیم هست که گرفته شده! اسم این مجموعه خاطرات رو هم که شاید فقط تو همین سایت منتشر بشه و شاید … میخوام بزارم ۱۲ روز برای تولد دوباره! الان یه لحظه یه طرح اولیه برای جلد زدم، البته اصلا جالب نیست و چون قرار نیست چاپ بشه طرح جلد هم نمیخواد! ولی خوب منم دیگه! اول آخر کار رو آماده میکنم و آخر اول کار رو! اینم طرح جلد فعلی: ادامه ی نوشته