هفته پیش بود که چند روز تو مسیر رفتن سر کار تو کوههای داخل دانشگاه یه گله گوسفند رو میدیدم که مشغول چرا بودند، تا اینکه گله از اون قسمت دور شدند و روز بعدش یه دونه گوسفند تنها رو دیدم که از گله جا مونده بود و تو خیابونهای شهرک علمی تحقیقاتی سرگردون و حیرون داشت میگشت که برسه به گله! البته آدم با گوسفند خیلی تفاوت داره و نمیشه قیاس شون کرد! آدم به اندازه گوسفند وابسته به زندگی جمعی و هم هدف نیست و در کنار این نوع زندگی به زندگی فردی خودش هم حسابی احتیاج داره! اما اگه همه چی فردی بشه و هیچ جمعی در کار نباشه همه چی درب و داغون میشه!
پیشتر هم نوشتم از اینکه خیلی دوست دارم و توانایی دارم که کارا رو تو یه محیط هم هدف که همهشون هم محکم هستند برای هدفشون ببرم جلو و اینکه تنهایی بخوام کاری رو انجام بدم برام خسته کننده و کسالت آور میشه. و باز نوشتم که خیلی وقت میشه که همچین محیطی دور و برم نیست و اگه هم بوده تو این چند سال گذشته محدود بوده به یه بازه زمانی کوتاه مثل چند هفته قبل از انتخابات مجلس یا … .
ماه رجب امروز شروع شده و این چند روز که اوضاع و احوال خودم رو مرور میکنم میبینم چقدر این موضوع حاد شده، تنها نکته مثبت که البته نکته خیلی مهمی هم هست این هست که همسر عزیزم الان در کنارم هست و اگه با هم شروع کنیم به حرکت در مسیرهای مختلف، بهترین جمع هم هدف رو میتونیم تشکیل بدیم. دارم سعی میکنم که این موضوع رو تو این دو سه ماه ویژه (رجب، شعبان و رمضان) کلید بزنم تا ان شاء الله با رسیدن تولدم و تموم شدن یک سال دیگه از عمرم غمگین نباشم. البته اون یکی تولدم هم نزدیکه و به نظر میرسه باید بیشتر عجله کنم!
این دو ماه سربازی و البته یکی دو ماه قبلش زمان خوبی بود برای محک زدن میزان جدیت شرکا تو کارها و خیلی مسائل دیگه و سبک و سنگین کردن ادامه فعالیت شرکت یا عدم اون و … . خلاصه این ۵ شنبه گذشته (و در واقع در امتداد ۵شنبه قبل از اون) شرکت رو بی خیال شدیم و تصمیم گرفتیم که با شرکا تسویه حساب کنیم و برگردیم به حالت قدیم که هر کی پروژهای داشت اگه دوست داشت از دیگران تو اجرا کمک بگیره و اگه نه هم که هیچی و فاتحه شراکت رو بخونیم!
واسه من که این سالها برا راه افتادن و سر پا موندن شرکت کلی زور زده بودم، نه تنها تصمیم سختی بود که به نوعی یه بازگشت به عقب خیلی سنگین هم بود، اما وقتی آدم تو شروع شراکت دقت نکنه، آخرش هر چقدر هم که بخواد و سعی کنه باز نمیتونه با شریکهایی که متناسب اون و کارش نیستند ادامه بده.
این شراکت متوقف شد، اما نمیدونم چرا ته دلم روشن هست که به زودی مسیر برای یه شراکت خوب جلوی پام قرار خواهد گرفت، امیدوارم که اگه موردی بود هیچ وقت مثل مورد قبلی عجله نکنم و با دقت و بررسی تصمیم بگیرم و بعد هم بتونم پای شراکت بمونم…
تو محیط کار پروژه تو این دو سه ساله، هر از چند گاهی تغییر دکوراسیون داشتیم، با افزایش نیروها ما هم چیدمان رو عوض میکردیم که جا باشه و بتونیم کار کنیم. تو آخرین چدیمان ما رفتیم تو یه اتاق دیگه و کنار دو تا دیوار اتاق (دو دیوار منتهی به یک کنج) چهار تا از دوستام بودن، به ترتیب از کنار من هادی و محمد تو یه ضلع و حسین و خانومش تو ضلع دیگه. محمد که تقریبا یک سال بود به ما ملحق شده بود، اولین کسی بود که رفت آمریکا، هادی از دوستای دوران کارشناسی که قبلا در مورد رفتنش نوشتم، دومین نفر بود که اون هم سر از آمریکا در آورد و حالا روز ۹ دی حسین و خانومش هم ایران رو به مقصد کاناد ترک کردند. انگار اون کنج بنا بود خالی بشه! تو این فاصله که رفتن و میزها خالی شده دیگه انگار دل و دماغ بیرون بردن میزها و تغییر چیدمان هم برامون نمونده …
حسین از نزدیکترین دوستام بود، حرف برای نوشتن خیلی دارم، اما انگار الان زمان مناسبی نیست، شاید یه موقع دیگه …

نمایی از میزهای خالی شده کنج دیوار …
اولین عکس من و حسین، اسفند ۸۳
این روزها، خسته، سردرگم، تنها و به طور کلی له هستم! اتفاقات زیادی افتاده که فشار روی من بیشتر و بیشتر شده و میشه، دو تا از دوستا و همکارام (آپا) آخر این ماه و آخر ماه بعد ایران رو ترک میکنند و سوای دلتنگی و روابط عاطفی، تو کار هم جایگزینی براشون نداریم، افزایش قیمتها خیلی از برنامههام رو به هم زده، تو یه جلسه بالاسری تو محل کارم (شهرک) به احساساتی برخورد کردن با مسائل متهم شدم! دو تا از همکارام (تسنیم) درگیر تاهل شون هستند و یه پروژه نسبتا بزرگ اون وسط هست که خیلی باید حواسم بهش باشه، تو موضوع ازدواج تقریبا هیچ پیشرفتی نداشتم، کم کم داره مهلت ارسال دفترچه سربازیم فرا می رسه، مقالاتی که فرستادیم احتمال زیاد رد شدن، مشکل مالی که داشتم همچنان وسط هست و تنها امید دارم که از آخر این ماه رو به بهبودی بره و …
اما این وسط چیزی که آروم و امیدوارم میکنه این هست که همه چی دست خداست و من هم با همه ایراداتی که به خودم دارم، آدم کم تلاشی نبودم و همواره سعی کردم در حدی که میتونم برای خودم و برای دیگران مفید و موثر باشم، ان شاء الله که همه این مسائل به زودی ختم به خیر میشن …
«قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی قدیر»
رجب هم تموم شد و شعبان از راه رسید و کم کم می رسیم به ماه رمضون و شب قدر و عید فطر! اصلا دلم نمی خواد بنویسم از این اوضاع عجیبی که توش قرار گرفتم و اصلا هم نمیتونم بنویسم … الان تو کل زندگی تو سه چهار تا موقعیت گیر کردم و تو هیچ کدوم موقعیتهام نه راه پس دارم و نه راه پیش، یعنی هیچ تیکهای از زندگیم تکون نمیخوره و خودم هم انگار زنجیر شدم با شرایط و نمیتونم هیچ تیکهای رو تکون بدم! به قول دعای کمیل «بنده ناتوان خوار ناچیز مستمند بیچاره!»و «راه گریزى از آنچه از من سر زده نیابم و پناهگاهى که بدان رو آورم در کار خویش ندارم» به قول یکی بچه ها «له له و داغون داغون» خدایا اگه نمیخوای راه پیش جلوی پام بزاری تو این وضعیت هم نگرم ندار، دیگه تحمل ندارم …
می ترسم از اینکه … بگذریم …
هر چند یقین دارم که وقتی کاری رو باید خودم یا اطرافیانم انجام بدیم و انجام نمیدیم دلیلی نداره که خدا دعا مستجاب کنه ولی با این همه التماس دعا …
تولد امسال هم گذشت و پا تو یه سال دیگه گذاشتم. هر چند در مقایسه با جشن پارسال ممکنه به نظر برسه تعداد آدمهای اطرافم کم تر شده، اما به نظرم این موضوع خیلی عمیق نیست. البته از یه نظر اینکه از محل کارم هیچ فرد دارای رتبه ای تو جمع نبود به نسبت تولدهای دیگه برام جالب بود! حتی هیچ کدوم از مسئولین واحدها هم نبودند …

بگذریم تولد امسال هم گذشت … فکر میکنم امسال اتفاقات خیلی زیادی رو پیش رو دارم که متاسفانه ممکنه باعث بشه یه سری از افراد از محیطم حذف بشن ولی خوب دیگه خیلی از این مسائل هم دست من نیست… ان شاء الله که اتفاق بدی نیفته …
از اتفاقاتی که میشه پیش بینی کرد:
-رسمی شدن فراغت از تحصیل
-روشن تر شدن وضعیت ازدواج
-روشن شدن وضعیت سربازی و احتمالا ترک آپا و درگیری با یه محیط دیگه
-روشن تر شدن وضعیت تسنیم و احتمالا تغییر و تحولات
البته شاید هم هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفته و ته نقشی که زده میشه شامل اتفاقات دیگه ای باشه … نمیدونم …
از اینکه خیلی وقتا دیدم که یه سری از کارایی که قبلا کردم و اتفاقهایی که برام افتاده بعدا تو کارهای بعدی به دردم خورده قبلا زیاد گفتم و نوشتم. از اینکه ته نقش های حضرت نقاش خیلی به هم ارتباط دارن و به صورت غیر مستقیم انگار ما داریم به یه راهی راهنمایی میشیم و … . جدیدا یه احساسی بهم دست میده که این چیزی که الان فهمیدم نکنه جایی فرصت نکنم ازش استفاده کنم! نمیدونم چرا این طوری شده با وجود اینکه قبلا تقریبا هر چی رو یاد گرفتم بعدا ازش استفاده کردم. شاید قرار هست عمرم به این دنیا نباشه یا … نمی دونم، بگذریم …
این چند وقت در مورد اتفاقهایی که تو چهار سال گذشته تو تسنیم افتاده خیلی دقیق فکر کردم، هر چی نباشه حداقل یک چهارم زمان های کار من این چند سال تو تسنیم صرف شده و انصاف نیست که همین طوری بزارم به نتیجه نرسه! خلاصه کلی نشستم فکر کردم که چرا این اومد و اون رفت و اون یکی موند و … یا مثلا خودم چرا این کار رو کردم و اون یکی کار رو نکردم … . این کلی که میگم واقعا کلی بوده ها! کلی نیمه شب نشستم فکر کردم، هر شب دو سه ساعت! به نتایج بدی هم نرسیدم. تقریبا خیلی چیزا رو تونستم تجزیه و تحلیل کنم.
این طوری که من فهمیدم انگیزه افراد برای مشارکت تو یه کار خیلی مهم تر از توانایی هاشون هست. یادم هست که سر کلاس مهندسی نرم افزار ۲ دکتر صدیقی میگفت یه تیم از دروازه بان ها نباشید. اما متاسفانه نه سر اون کلاس و نه سر هیچ کلاس دیگه ای گفته نشد که نیگاه کنید که انگیزه تون تعالی جمع هست جمع متعالی میشه اما اگه با انگیزه دیگه ای کسی تو جمع باشه ممکن هست کل جمع رو دچار یه مشکلاتی بکنه و … . خیلی از اتفاق هایی که این چند سال برای ما افتاده رو میشه با انگیزه هایی که از ورود به شرکت یا ادامه کار تو اون داشتیم توجیه و تفسیر کرد. هر چند که من به دلایل مختلف از توضیح این موارد معذور هستم، اما میتونم به عنوان یه توصیه به هر کسی که دنبال مشارکت یا حتی جذب نیرو هست بگم که انگیزه یه نیرو یا یه همکار فوق العاده مهمتر از سایر موارد هست.
حق مطلب ادا نشد، اما متاسفانه ذهنم یاری نمیکنه که مطلب رو کامل کنم …