هر چهارتا صندلی خالی شد …!
تو محیط کار پروژه تو این دو سه ساله، هر از چند گاهی تغییر دکوراسیون داشتیم، با افزایش نیروها ما هم چیدمان رو عوض میکردیم که جا باشه و بتونیم کار کنیم. تو آخرین چدیمان ما رفتیم تو یه اتاق دیگه و کنار دو تا دیوار اتاق (دو دیوار منتهی به یک کنج) چهار تا از دوستام بودن، به ترتیب از کنار من هادی و محمد تو یه ضلع و حسین و خانومش تو ضلع دیگه. محمد که تقریبا یک سال بود به ما ملحق شده بود، اولین کسی بود که رفت آمریکا، هادی از دوستای دوران کارشناسی که قبلا در مورد رفتنش نوشتم، دومین نفر بود که اون هم سر از آمریکا در آورد و حالا روز ۹ دی حسین و خانومش هم ایران رو به مقصد کاناد ترک کردند. انگار اون کنج بنا بود خالی بشه! تو این فاصله که رفتن و میزها خالی شده دیگه انگار دل و دماغ بیرون بردن میزها و تغییر چیدمان هم برامون نمونده …
حسین از نزدیکترین دوستام بود، حرف برای نوشتن خیلی دارم، اما انگار الان زمان مناسبی نیست، شاید یه موقع دیگه …


مهندس دوباره که اشکتو درنیاوردن؟دل ما ریش میشه ها!
بابا بی خیال داداش.جاشون خالی نباشه
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم/دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
@مهمون
سلام
اشک جاری نشه که نمیشه! ولی خوب چاره چیه، ان شاء الله که موفق باشند و ما هم از موفقیت شون خوشحال بشیم
@بیا فالت بگیرم
سلام، چی بگم …، دلتنگ میشم دیگه، ولی همین که هر از گاهی میتونم باشون صحبت کنم و تصویرشون رو ببینم باز جای شکر داره …
مهندس جون . شما که خودتون اینقدر بپیچیده اید و می پیچونید دم از نپیچیده بودن نزنین. من میگم یار… مونس جان … شما می گی…یعنی آخرشی
خیلی از بچه ها رفتن.
داره کم کم بهم تلقین می شه که باید رفت. چرا باید رفت نمی دونم. به شخصه نه موندن رو دوست دارم و نه رفتن رو.
@بیا فالت بگیرم
قصدم پیچیده کردن موضوع نبود! انگار حق با شماست: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟
@…
بد هست که با تلقین و جو تصمیم بگیریم، کاش حداقل برای رفتن یا برای موندن این قدر دلیل داشته باشیم که خودمون رو قانع کنه و بی دلیل رفتار نکنیم …