نیما و نه گفتنش!
نیما برادرزادهام هست، الان یک ساله و چند ماهشه، گاهی وقتها به رفتار نیما که دقت میکنم احساس میکنم نمود رفتارهای ما بزرگترها هست تو مسائلی که نمیتونیم به مساله از بیرون نگاه کنیم و تو مساله گم شدیم، داریم یه راهی رو میریم و روش اصرار میکنیم بدون اینکه سعی کنیم حداقل هر از چندگاهی یه نگاهی بکنیم ببینم این راه داره میره کجا! و اینکه دانش، اطلاعات و دیدمون هم خیلی محدود هست.
نیما رو کلا خیلی زیاد دوستش دارم، ولی بین رفتارهایی که داره عاشق نه گفتنش هستم! خیلی قشنگ وقتی نه رو میگه نشون میده که داره سعی میکنه مقاومت کنه! داره سعی میکنه با همون توانی که داره و محدود به بیان کردن کلمه نه با لحن خاص هست بگه که با این کاری که ازش میخوایم مخالفه. واقعا نمیتونم توصیف کنم نه گفتنش رو، شاید باید یه کلیپ از نه گفتنش بگیرم و بزارم خودتون ببینید!
چیزی که برام سواله، این هست که نه گفتن ما و مقاومت کردنمون و اصرار کردن رو کاری که غلط هست یا به ضررمون هست ولی دیدمون و غرقشدنمون تو مساله مانع از اون میشه که بفهمیم داریم اشتباه میکنم رو وقتی خدا میبینه چطوری میبینه (منظور از چه زوایهای) (نمیتونم بگم خدا چه احساس نسبت بهش پیدا میکنه!)؟!؟ و به نظرم میرسه اگه ما هم واقعا تو یه مسیر رشد باشیم و در حال یاد گرفتن و درک کردن، قطعا خدا هم از اون دید محدودی که داره گسترش پیدا میکنه ناراحت نمیشه و چه بسا این تلاش بنده و مقاومتش ناخوشایند هم نباشه، اما اگه خودمون رو به نفهمیدن زده باشیم اون وقت دیگه این حرفها مطرح نیستند.
اینم یه دونه عکس از نیما که رو صندلی من ایستاده (جشمش نزنید ها!)
