بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

تنهایی و تنهایی

۲۱ اسفند ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

پیشتر، هر چند در بازه‌ی خیلی محدودی از عمرم، در واقع تو یکی دو سال آخر دبیرستان و یکی دو سال اول دانشگاه، بزرگترهایی بودند که غیر مستقیم هم که شده می تونستم درباره هر چیزی باشون حرف بزنم، خجالت نکشم، گفتن حرفام برام سنگین نباشه، بی پرده بگم و حداقل با گفتن حرفام سبک بشم، حتی اگه مشورتی نگیرم و از دید بیرون از وضعیتم تحلیلی دریافت نکنم، اما عمیق‎تر که میشم همون موقع‎ها هم از این موقعیت استفاده خیلی محدودی کردم، در حدی که شاید اصلا نشه اسمش رو استفاده گذاشت.
الان احساس بدی دارم، از یه طرف احساس می‌کنم نتونستم دوستا یا شاید به عبارت بهتر بزرگترای خوبی که کنارم بودند رو کنار خودم حفظ کنم و یهو من موندم که خودم بزرگتر خیلیا محسوب میشم و باید کمک‎شون کنم اما بزرگتری کنارم نیست، بزرگتری که وقتی باش حرف میزنم اگه لازم شد راحت اشک بریزم، اگه لازم شد اعتراف کنم، اگه لازم شد گله کنم و … . بزرگ تری که نظری که میده بهم اطمینان بده، انگار یه چیزی رو گم کردم.
از طرف دیگه می ترسم از اینکه این تنهایی فکر کردن و تنهایی تصمیم گرفتن هر روز منو تنهاتر و تنهاتر کنه، الان بزرگتری کنارم نیست که بخوام از تنهایی به با اون بودن فرار کنم و می ترسم ادامه دادن این روند فعلی هر روز وضع رو بدتر و بدتر کنه.
از یه طرف دیگه هم اصلا نمی فهمم که بودن این بزرگتر و دوست چقدر ضرورت داره، شاید فشار زندگی داره ضعف هام رو نشونم میده و دارم با این بهونه از ضعف هام فرار میکنم، مگه نه اینکه خودم باید همه چی رو حل کنم و پیش ببرم؟
کنار همه‎ی اینا حس می‎کنم خیلی رابطه ام با خدا لطمه خورده، اما خوب نمی‎تونم بفهمم که واقعا نیاز به بودن دوست و بزرگتر چقدر یه نیاز هست! چقدر واقعیت داره و چقدر غیر ضروری یا ضروری هست؟ اگه دوباره رابطه من با خدا تقویت بشه، اگه جنبه روحانی زندگیم دوباره کمی جون بگیره یعنی این احساس از بین میره؟ یا اینکه این احساس یه احساس نیاز واقعی هست که باید به طریق واقعی بهش پاسخ داده بشه؟ واقعا در جواب دادن به این سوال احساس ضعف میکنم. خدایا هنوزم احساست میکنم، تو تک تک لحظه ها، تو تک تک کلماتی که مینویسم و تک تک عباراتی که با کنار هم قرار دادن کلمات شکل میدم، خدایا نمی‎دونم و فعلا فقط می تونم از تو بخوام که این سوال رو پاسخ بدی.
چقدر از جوون‎های اطراف من و چقدر از جوون های کشور وضعیت مشابه من رو دارند؟!؟ به نظر میرسه خیلی زیاد باشند و بزرگترهایی که یه دنیا فاصله هست بین چیزیکه جوون ها لازم دارند و چیزی که اون بزرگترها هستند (و البته متاسفانه برعکسش هم درست هست!) . شاید هم این مساله برای همه اون جوون ها به سبک زندگی که برای خودشون انتخاب کردند باز می گرده. الان اگه مسیحی بودم  باید میرفتم کلیسا و پیش کشیش شروع به اعتراف و گلایه میکردم و به نظر میرسه الان هم که مسلمون (حداقل تو شناسنامه) هستم باید به خدا پناه ببرم و همه مواردی رو که می‎دونم خیلی بهتر و دقیق تر از من می‌دونه براش دوباره بگم، شاید این وسط نشونه یا نشونه هایی بروز کنه و بفهمم باید چیکار کنم و به چه سمتی حرکت کنم.

خونه تکونی

۲۱ اسفند ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

چند روزی میشه که با هر اتفاقی که می‌افته، با هر چیزی که می‌بینم و کلا با هر لحظه‌ای که سپری میشه احساس می‌کنم نیاز به بازنگری در سبک زندگیم دارم، احساس میکنم دارم از اون چیزایی که برای زندگی تو ذهنم داشتم، از آرمان‌هام، از ایده‌ها و رویاهام و از هر چیزی که به نوعی برام اهمیت داشته فاصله می‎گیرم، از یه طرف روزمره شدن ناراحتم میکنه و از طرف دیگه به طور کلی احساس میکنم سبک زندگی که برا خودم ساختم اشتباه هست و هر روز هم داره عمیق و عمیق‌تر میشه. به نوعی زندگی رو نه یه بعدی که حتی محدودتر از اون دارم جلو میبرم و به بخش‌هایی که خیلی هم مهم هستند اصلا و ابدا توجه نمی کنم و … .
ذهنم شدیدا مشغول این موضوع شده و کم کم سعی میکنم موضوع رو به بند بکشم و بتونم بفهمم الان کجا هستم و باید کجا باشم، بلکه بتونم یه تکونی به خودم بدم، این زمانی که این احساس بهم دست داده هم می‌تونه یه نشونی باشه، الان همه دارن خونه تکونی می‌کنند، در و دیوار خونه‌هاشون رو می‌سابند! وسایل رو نو می‌کنند و … . به نظر میرسه الان زمانی خوبی هست که منم هم یه کم خونه تکونی کنم، هم تو دلم نیاز به خونه تکونی دارم و باید خیلی چیزا رو دور بریزم و خیلی چیزا رو جایگزین اونا کنم و هم تو سبک زندگی که دارم باید خیلی چیزا جایگزین خیلی چیزای دیگه بشند. امیدوارم و دعا میکنم خدا خودش کمک کنه تو این لحظات مونده تا تحویل سال نو بتونم به تحلیل درست از وضعیت فعلی خودم داشته باشم و یه راه خوب برای تحول تو سال آتی و حرکت به سمتی که باید ترسیم کنم. خدایا به امید تو.

دیگران …

۱۹ اسفند ۱۳۸۹ ۳ دیدگاه

نمی‌دونم احساسم چقدر درسته، ولی حس میکنم یکی دیگه مانع از این هست که من برای ازدواج اقدام کنم!!!! قبلا هم تو مطالبی که نوشتم مواردی رو گفتم که خواسته‌های دیگران زندگی ما رو تحت تاثیر قرار میده، مثل یه دفعه‌ای که یادم رفت برم سر کلاس و … .
حالا فکر میکنم اینکه نمی‌تونم برای ازدواج اقدام کنم یه جورایی تاثیر خواسته‌های یکی دیگه هست! البته شایدم بد فرم دارم اشتباه میکنم،‌اما خوب این فکر مدتی هست که داره آزارم میده، از یه طرف اون بنده خدا تو سه تا از معیارهای من برای ازدواج بد فرم مشکل داره (البته تو بقیه معیارها نه تنها هیچ مشکلی نداره بلکه خیلی هم وضعیت خوبی داره) و این معیارها این قدر برام مهم هستند که نمی‌تونم به ازدواج با اون فکر کنم، و از طرف دیگه هم منطقی نیست که بخوام بررسی کنم ببینم اصلا این احساسی که دارم احساس درستی هست و اون شخص نسبت به من حسی داره یا نه،‌ یعنی یه جورایی تا وقتی که برای ازدواج اقدام نکردم این فکر باهام می مونه!!!!
خدا بودن هم خیلی سخت هست ها!!!!  ‌مثلا این بنده میخواد اون بنده بیاد خواستگاریش، اون بنده هم میخواد بره خواستگاری یکی دیگه هر دو هم دارن دعا میکنن که خدایا  ما به مراد دلمون برسیم و … ! خوب حالا خدا در عین رعایت عدل که لازمه اون، رخداد بهترین حالت ممکن هست، شرایط رو قرار میده، و ممکن هست شرایط باعث بشه مثلا پسره هیچ طوری نتونه بره خواستگاری کس دیگه‌ای تا یواش یواش به دختره علاقه مند بشه!
شایدم دارم زیادی خودم رو تحویل میگیرم، آخه بچه کی از تو خوشش میاد که این بنده خدا دومی باشه! هر چی هست روز به روز داره عمر میگذره و من هی به پایان زمانی که فکر میکنم باید ازدواج کرده باشم نزدیک و نزدیکتر میشه بدون اونکه کوچیکترین قدمی در این راستا برداشته باشم. تنها چیزی که ته دلم باعث میشه کمتر از دست خودم عصبانی باشم این هست که یه جورایی حس میکنم این قسمت از رخدادها فعلا در اختیار من نیست و زندگی داره منو به سمتی که باید برم میبره و کم کم در شرایطی قرار خواهم گرفت که نقش خودم رو بازی کنم و با تصمیمی که میگیرم یه قسمت از نقاشی رو تکمیل کنم،‌اما انگار هنوز نوبت نقش من نشده …

از اشکی که جاری شد …

۱۲ اسفند ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

سه‎شنبه سر کار بودم، صبح تلفن زنگ خورد و یکی از همکارا بود که از یه شرکت دیگه تماس می‎گرفت. تو نوشتن دو تا پیشنهاد، یه پیشنهاد رو ما نوشته بودیم و یه پیشنهاد رو اونا، یه حرف‎هایی زد درباره پیشنهادی که ما نوشتیم و به نوعی داشت گله و شکایت می‎کرد که فلان چیز چرا این طور بود و فلان چیز چرا اون طور بود (این حریم خصوصی هم خیلی بد موقع نوشتن دست و پا گیر هست، به خصوص که به جز حریم خصوصی خودم باید حریم خصوصی محل کارم رو هم حفظ کنم!). اعصابم بد به هم ریخت، شرایط هم در جهت بدتر شدن این موضوع همین طور ادامه پیدا کرد‌، زنگ زده شد که اونا هم کاری که انجام دادن رو بفرستن که، بعد یوزر ایمیل من شروع کرد به لاگین نشدن و … . خلاصه شرایط در جهت خوردتر شدن اعصاب من ادامه پیدا کرد و فشاری که این چند هفته تحمل کرده بودم به اوج رسید،‌ هر کاری هم کردم که اوضاع رو مساعد کنم، نشد که نشد. خلاصه جلسه عصر شروع شد و خوب با وجود اینکه برام واضح بود که دعوام میشه ولی می‌خواستم خودم رو کنترل کنم زورم نرسید، آخر اون همکار دوباره به اون موضوع اشاره کرد و منم دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم هر چی رو که باید میگفتم، البته با کنترل شدید در حدی که اون موقع می‌تونستم، وگرنه که پا می‌شدم یه دعوا درست و حسابی باهاش می‌کردم! از اون دعواهایی که دیگه هیچ طوری نمیشد جمعش کرد!!! ادامه ی نوشته

در سینه داغی دارم …


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/ وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه / کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو / لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من/  آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست / سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست / دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

تسنیم، همسفر و روزمره شدن

داشتم نوشته‌هام را مرور میکردم،‌ چیزهایی که در این دو سال و چند ماه نوشتم. بعضی‌هاشون رو خوندم و بعضی‌ها رو فقط از نظر گذروندم، یه سیر خاص همگام با سایر اتفاق‌هایی که برام افتاده تو این نوشته‌ها هست،‌ هر بار که اتفاقی افتاده که روی روان من تاثیر داشته ،نوشته‌هام هم اگه عمیق بهشون نگاه بشه این تاثیر رو منعکس کردند.
چیزی که باعث شد این نوشته رو بنویسم اما احساس روزمره شدن بود. امروز سر کار یه لحظه حس کردم دارم روزمره میشم، دارم بی مصرف می‌شم، صبح برو سر کار شب برو خونه، سر کار هم یه کارایی می‌کنی دیگه! کم کم کارا تکراری می‌شن، پیشنهاد می‌نویسی،‌ کارای پروژه رو تقسیم می‌کنی، جلسه ریزش ذهنی می‌زاری یا تو جلسه ریزش ذهنی شرکت میکنی، کارآموز و پروژه رو جلو می‌بری، چک می‌کنی که پروژه در چه وضعیتی هست و سعی می‌کنی وضعیت رو بهبود بدی،‌ به راندمان نیروها و تغییر چیدمان‌شون فکر می‌کنی و … . البته شاید هم اینا تکراری نباشن و یه عالمه کار به نظر بیان اما اون چیز یکه منو ارضا کنه نیستن. در واقع یه چیزی داره این کارا رو با وجود تنوعی که دارن برای من تکراری میکنه، تو همه این کارا یه چیزی تکراریه و هی تکرار می‌شه. ادامه ی نوشته

شرمندگی

خدایا،‌یادم می‌آد پیش‌تر، اون موقع‌هایی که فاصله‌ام باهات کمتر بود،‌یا شاید هم فکر می‌کنم کمتر بود و واقعا همیشه فاصله‌مون زیاد بوده،‌اون موقع‌ها یکی از دعاهام این بود که شرمنده نباشم، به طور خاص پیش عزیزترین‌هام، یعنی پدر و مادرم، یادمه که این دعا رو زیاد تکرار کردم که خدا دوست ندارم سرم پایین باشه وقتی پدر و مادرم چیزی رو در مورد من می‌شنوند یا اطلاعی از کار و رفتار من یا نتایجش بهشون میرسه.
حالا تو شرایطی هستم که فکر میکنم دوباره باید دعا کنم،‌ دعا کنم که خدایا، تو همیشه منو بهتر از اونکه بودم نشون دادی و این آزمایش سنگینی هست که منو پیش کسی که براش احترام قائلم،‌ کسی که دوستش دارم شرمنده و شرمنده تر کنی، خدایا من تحمل این آزمایش رو ندارم و از پسش بر نمی‌آم منو با چیز دیگه‌ای آزمایش کن، ‌خدایا هیچ وقت کسی رو شرمنده نکن به خصوص پیش کسی که دوستش داره یا کسی که براش احترام قائله، که این شرمندگی خیلی سنگینه، خیلی خیلی زیادتر از اونی که در نگاه اول به نظر میاد. خدایا دارم به طرف تو نیگاه میکنم و منتظر هستم که این دعا رو اجابت کنی و منو از این وضعیت شرمندگی نجات بدی که این مهم فقط از تو ساخته است.