این چند روز خیلی حرفها رو دلم میخواست بنویسم، اما نشد که نشد. نه وقت اجازه داد نه تمرکز پیدا شد و نه دل راضی به نوشتن شد، هی فکر اینکه اینو بنویسی این طوره و اونو بنویسی اون طوره، آخه بابا این سایت خودمه! نمیشه که اینجا هم نتونم حرف دلم رو بنویسم، اما بازم نشد، آخر خودم رو سانسور کردم،بد هم سانسور کردم.
یاد عمره دانشجویی افتادم، وقتی کتاب مرحوم استاد آل احمد رو میخوندم،سوای مباحث خود کتاب،نبود خود سانسوری و صراحت عجیب استاد در بیان وقایع بدجور جذبم کرده بود،روح بزرگی میخواد که این قدر صریح آدم بنویسه، از این بابت شدیدا به استاد قبطه میخورم.
در هر صورت فعلا در حال خودسانسوری هستم و جز نوشتن غیر مستقیم یا ننوشتن، چارهای برای بیان اونچه که به نظرم باید بیان کنم پیدا نکردم، شاید فردا روزی منم تونستم یه کم خودسانسوری رو کم کنم و بگویم هر آنچه هست و هر آنچه باید باشد.
امروز از صبح تا شب دقیقا ۴۶۸ هزار تومن خرج کردم!
الان هم که خونه هستم تقریبا چیزی که نمود فیزیکی این خرج کردن باشه همراهم نیست، به عبارت دقیق تر فقط معادل ۴ تومنش همراهم هست!
تجربه جالبی بود، هر چند به نظر میرسه عدم تناسب جیبم با این خرج کردن مدت ها منو با محدودیت مالی مواجه خواهد کرد
اما خوشحالم که این مدل خرج کردن رو هم تجربه کردم
شاید اگه این تجربه رو نداشتم بعدا مشکلاتی پیش می اومد که به موقعش در موردشون میگم!
تنهایی، گاهی تنهایی حس قشنیگه، تجربهاش کردم، زیاد هم تجربهاش کردم، تنهایی با بوی سیب، یا تنهایی با طعم انار یا تنهاییهای دیگه که این مدلی باشند، این مدل تنهایی خلوت میخواد، خلوت تنهایی فیزیکی رو میده و حس تنهایی یه تنهایی هست برای روح یه تنهایی «مجازی واقعی» که وقتی کنار اون تنهایی فیزیکی قرار میگیره تنهایی رو تکمیل میکنه و به اوج میرسونه.
خلوت اما همیشگی نیست، به نظرم به ظرفیت بر میگرده یا شایدم به چیزیای دیگهای که برای من مکشوف نیستند، بدون خلوت تنهایی سنگین و سنگینتر میشه، دردآور و درآورتر و حتی احساس نابودی بهت میده، شاید چون بعد فیزیکی تامین نشده، شاید هم دلیل دیگهای داشته باشه، نمی دونم این قسمت رو، هنوز نمیفهمم شاید بعدا فهمیدم مشکل از کجاست.
الان میخوام دنبال خلوت بگردم، اما یه جورایی انگار الان حکمت نیست، خلوت نصیب نمیشه، شاید هم خوب تلاش نمیکنم، شاید هم دیگه تصورم از خلوت درست نیست، خلوت هست و من نمی فهمم، این قستمش رو هم هنوز نمی دونم، فقط دارم دعا میکنم یا خلوت پیدا بشه یا بفهمم چی به چی هست.
این تنهایی دو تا جنبه داره، یه جنبهاش خوبه، دوستش دارم، اما یه جنبهاش داره اذیتم میکنه، انگار ضعیف شدم، انگار دلم میخواد یکی کنارم باشه یکی همفکری بده، یکی بگه بیا پسر بزار اینجا دستت رو بگیرم، بدم میاد از این حس، انگار من نیستم، شایدم باید باشم و دارم اشتباه فکر میکنم، شاید باید این من باشم که بخوام کسی دستمو بگیره، شاید …
اما خوب قطعا این موضوع با خلوت رابطه داره، یعنی اون وقتایی که حس میکنی نقاش بزرگ داره منظرههایی رو که تو توشون هستی تصویر میزنه دیگه تنهایی این مدلی معنی نداره، دیگه چه معنی داره که از کسی بخوای کمکت کنه؟ نه! باید بیشتر فکر کنم، بیشتر و بیشتر و بیشتر …. . هنوز خیلی این موضوع برام گنگ هست.
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
فاضل نظری
صحنه اول:
سر کلاس درس سمینار، نوبت ارائه من هست، تیپ رسمی (کت و شلوار پوشیدم)، ارائهام هم تقریبا خوب آماده شده، استرس هم ندارم. ارائه تموم میشه، استاد رو به بچهها میکنه و میگه ارائهاش خوب بود یه ارائه نسبتا کامل فقط یه ایراد داشت کی میتونه بگه؟
بچهها کمی تردید میکنن، یکی دو نفری چیزایی که به ذهنشون میرسه میگن، منم مثل همیشه با غرور جوابشون رو میدم و ایرادهایی که گرفتن رو رد میکنم. استاد از کنار موارد مطرح شده که البته چندان جدی هم نیستند بدون بحث رد میشه بعد میگه ایرادش این بود که تو زمان ارائه چند مرتبه دستاش رو گذاشته بود تو جیبهای شلوارش و در این مورد توضیحاتی میده و …. ادامه ی نوشته
راضی نیستم
نه از کار
نه از تدریس
نه از زندگی
و نه از خودم
از خودم ناراضی هستم ادامه ی نوشته
تنها شدم
تنها شدم
و باز هم تنها شدم
آنقدر تنها که خودم
در اوج تنهاییهای پیشن
هرگز این قدر تنهایی را تصور نمیکردم ادامه ی نوشته