خانه > نوشته‌های شبانه! > تنهایی و خلوت و …

تنهایی و خلوت و …

تنهایی، گاهی تنهایی حس قشنیگه، تجربه‎اش کردم، زیاد هم تجربه‎اش کردم، تنهایی با بوی سیب، یا تنهایی با طعم انار یا تنهایی‎های دیگه که این مدلی باشند، این مدل تنهایی خلوت می‎خواد، خلوت تنهایی فیزیکی رو میده و حس تنهایی یه تنهایی هست برای روح یه تنهایی «مجازی واقعی» که وقتی کنار اون تنهایی فیزیکی قرار می‎گیره تنهایی رو تکمیل می‎کنه و به اوج می‎رسونه.
خلوت اما همیشگی نیست، به نظرم به ظرفیت بر میگرده یا شایدم به چیزیای دیگه‎ای که برای من مکشوف نیستند، بدون خلوت تنهایی سنگین و سنگین‎تر می‎شه، دردآور و درآورتر و حتی احساس نابودی بهت میده، شاید چون بعد فیزیکی تامین نشده، شاید هم دلیل دیگه‎ای داشته باشه، نمی دونم این قسمت رو، هنوز نمی‎فهمم شاید بعدا فهمیدم مشکل از کجاست.
الان میخوام دنبال خلوت بگردم، اما یه جورایی انگار الان حکمت نیست، خلوت نصیب نمیشه، شاید هم خوب تلاش نمی‎کنم، شاید هم دیگه تصورم از خلوت درست نیست، خلوت هست و من نمی فهمم، این قستمش رو هم هنوز نمی دونم، فقط دارم دعا میکنم یا خلوت پیدا بشه یا بفهمم چی به چی هست.
این تنهایی دو تا جنبه داره، یه جنبه‎اش خوبه، دوستش دارم، اما یه جنبه‎اش داره اذیتم می‎کنه، انگار ضعیف شدم، انگار دلم می‎خواد یکی کنارم باشه یکی همفکری بده، یکی بگه بیا پسر بزار اینجا دستت رو بگیرم، بدم میاد از این حس، انگار من نیستم، شایدم باید باشم و دارم اشتباه فکر می‎کنم، شاید باید این من باشم که بخوام کسی دستمو بگیره، شاید …
اما خوب قطعا این موضوع با خلوت رابطه داره، یعنی اون وقتایی که حس می‎کنی نقاش بزرگ داره منظره‎هایی رو که تو توشون هستی تصویر میزنه دیگه تنهایی این مدلی معنی نداره، دیگه چه معنی داره که از کسی بخوای کمکت کنه؟ نه! باید بیشتر فکر کنم، بیشتر و بیشتر و بیشتر …. . هنوز خیلی این موضوع برام گنگ هست.