خانه > آپا, نوشته‌های شبانه! > از اشکی که جاری شد …

از اشکی که جاری شد …

سه‎شنبه سر کار بودم، صبح تلفن زنگ خورد و یکی از همکارا بود که از یه شرکت دیگه تماس می‎گرفت. تو نوشتن دو تا پیشنهاد، یه پیشنهاد رو ما نوشته بودیم و یه پیشنهاد رو اونا، یه حرف‎هایی زد درباره پیشنهادی که ما نوشتیم و به نوعی داشت گله و شکایت می‎کرد که فلان چیز چرا این طور بود و فلان چیز چرا اون طور بود (این حریم خصوصی هم خیلی بد موقع نوشتن دست و پا گیر هست، به خصوص که به جز حریم خصوصی خودم باید حریم خصوصی محل کارم رو هم حفظ کنم!). اعصابم بد به هم ریخت، شرایط هم در جهت بدتر شدن این موضوع همین طور ادامه پیدا کرد‌، زنگ زده شد که اونا هم کاری که انجام دادن رو بفرستن که، بعد یوزر ایمیل من شروع کرد به لاگین نشدن و … . خلاصه شرایط در جهت خوردتر شدن اعصاب من ادامه پیدا کرد و فشاری که این چند هفته تحمل کرده بودم به اوج رسید،‌ هر کاری هم کردم که اوضاع رو مساعد کنم، نشد که نشد. خلاصه جلسه عصر شروع شد و خوب با وجود اینکه برام واضح بود که دعوام میشه ولی می‌خواستم خودم رو کنترل کنم زورم نرسید، آخر اون همکار دوباره به اون موضوع اشاره کرد و منم دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم هر چی رو که باید میگفتم، البته با کنترل شدید در حدی که اون موقع می‌تونستم، وگرنه که پا می‌شدم یه دعوا درست و حسابی باهاش می‌کردم! از اون دعواهایی که دیگه هیچ طوری نمیشد جمعش کرد!!!
بگذریم بعد از جلسه داخلی، دکتر اومد و دوباره اون همکار همون موضوع رو پیش کشید و من دیگه نتونستم احساساتم رو کنترل کنم، بغضم گرفت، اشک جاری شد و مجبور شدم برم بیرون. این دفعه اول نبود که همچین اتفاقی می‌افتاد،‌این مدل رفتار رو قبلا هم تو موقعیت‌های مشابه داشتم،‌از دوران مدرسه و تو مواجه با رفتارهای همکلاسی‌ها تا محیط‌های مختلف کار و اجتماع، البته تعداد این موارد انگشت شمار هست و تقریبا همه رو به خاطر دارم. اما بر عکس اون موقع‌ها که در مقابل رفتار دیگران حس می‌کردم این رفتار یه ضعف بزرگ می‌شه، الان اصلا این‌طور فکر نمی‌کنم.
اون موقع‌ها فکر میکردم اگه اشک جاری بشه،‌اگه وسط حرف زدن و مطرح کردن یه موضوع بغض کنم،‌ این نشون میده که هنوز مرد نشدم، هنوز بچه هستم و … شاید هم دلیلش این بود که همه تو همچین مواقعی می‌گفتن مرد که گریه نمی‌کنه و … . اما الان تو تحلیل این مدل رفتار خوشحالم که هنوزم ممکنه بغض کنم، بغضی که از جنس صداقت و احساسات هست،‌ بغضی که نشون میده من مایه گذاشتم از تمام وجودم تو کاری که دارم انجام میدم ، بغضی که نشون میده من کم نزاشتم و همه‌ی وجودم دچار رنجش می‌شه اگه کسی بخواد این تلاش رو کم‌رنگ کنه یا خلاف اون چیزی که بوده به تصویر بکشه.
البته عرف جامعه هم‌چنان این رفتار رو نمی‌پسنده و من هم به ناچار باید حواسم باشه که تو این شرایط قرار نگیرم،‌ شاید با خواستن از بالادست که وظایفم رو معلوم کنند و محدود کردن کار به وظایفی که ازم خواسته میشه، شاید هم با فرار کردن از این شرایط با قرار نگرفتن در مقابل کسی که ناراحتی و فشار رو به اوج رسونده، نمی‌دونم. از اون همکار و بقیه همکارا هم احتمالا تو جلسه بعدی معذرت خواهی می‌کنم، اما خوشحالم که این اشک نشونم داد که هنوز صداقتم از بین نرفته و هنوز دارم با تمام وجود کار می‌کنم و قرار گرفتن تو محیط جامعه نتونسته لطافت روحم رو نابود کنه،‌هر چند که کم‌رنگ شدنش از نظر خودم محتمل هست.