خانه > نوشته‌های شبانه! > تنهایی و تنهایی

تنهایی و تنهایی

پیشتر، هر چند در بازه‌ی خیلی محدودی از عمرم، در واقع تو یکی دو سال آخر دبیرستان و یکی دو سال اول دانشگاه، بزرگترهایی بودند که غیر مستقیم هم که شده می تونستم درباره هر چیزی باشون حرف بزنم، خجالت نکشم، گفتن حرفام برام سنگین نباشه، بی پرده بگم و حداقل با گفتن حرفام سبک بشم، حتی اگه مشورتی نگیرم و از دید بیرون از وضعیتم تحلیلی دریافت نکنم، اما عمیق‎تر که میشم همون موقع‎ها هم از این موقعیت استفاده خیلی محدودی کردم، در حدی که شاید اصلا نشه اسمش رو استفاده گذاشت.
الان احساس بدی دارم، از یه طرف احساس می‌کنم نتونستم دوستا یا شاید به عبارت بهتر بزرگترای خوبی که کنارم بودند رو کنار خودم حفظ کنم و یهو من موندم که خودم بزرگتر خیلیا محسوب میشم و باید کمک‎شون کنم اما بزرگتری کنارم نیست، بزرگتری که وقتی باش حرف میزنم اگه لازم شد راحت اشک بریزم، اگه لازم شد اعتراف کنم، اگه لازم شد گله کنم و … . بزرگ تری که نظری که میده بهم اطمینان بده، انگار یه چیزی رو گم کردم.
از طرف دیگه می ترسم از اینکه این تنهایی فکر کردن و تنهایی تصمیم گرفتن هر روز منو تنهاتر و تنهاتر کنه، الان بزرگتری کنارم نیست که بخوام از تنهایی به با اون بودن فرار کنم و می ترسم ادامه دادن این روند فعلی هر روز وضع رو بدتر و بدتر کنه.
از یه طرف دیگه هم اصلا نمی فهمم که بودن این بزرگتر و دوست چقدر ضرورت داره، شاید فشار زندگی داره ضعف هام رو نشونم میده و دارم با این بهونه از ضعف هام فرار میکنم، مگه نه اینکه خودم باید همه چی رو حل کنم و پیش ببرم؟
کنار همه‎ی اینا حس می‎کنم خیلی رابطه ام با خدا لطمه خورده، اما خوب نمی‎تونم بفهمم که واقعا نیاز به بودن دوست و بزرگتر چقدر یه نیاز هست! چقدر واقعیت داره و چقدر غیر ضروری یا ضروری هست؟ اگه دوباره رابطه من با خدا تقویت بشه، اگه جنبه روحانی زندگیم دوباره کمی جون بگیره یعنی این احساس از بین میره؟ یا اینکه این احساس یه احساس نیاز واقعی هست که باید به طریق واقعی بهش پاسخ داده بشه؟ واقعا در جواب دادن به این سوال احساس ضعف میکنم. خدایا هنوزم احساست میکنم، تو تک تک لحظه ها، تو تک تک کلماتی که مینویسم و تک تک عباراتی که با کنار هم قرار دادن کلمات شکل میدم، خدایا نمی‎دونم و فعلا فقط می تونم از تو بخوام که این سوال رو پاسخ بدی.
چقدر از جوون‎های اطراف من و چقدر از جوون های کشور وضعیت مشابه من رو دارند؟!؟ به نظر میرسه خیلی زیاد باشند و بزرگترهایی که یه دنیا فاصله هست بین چیزیکه جوون ها لازم دارند و چیزی که اون بزرگترها هستند (و البته متاسفانه برعکسش هم درست هست!) . شاید هم این مساله برای همه اون جوون ها به سبک زندگی که برای خودشون انتخاب کردند باز می گرده. الان اگه مسیحی بودم  باید میرفتم کلیسا و پیش کشیش شروع به اعتراف و گلایه میکردم و به نظر میرسه الان هم که مسلمون (حداقل تو شناسنامه) هستم باید به خدا پناه ببرم و همه مواردی رو که می‎دونم خیلی بهتر و دقیق تر از من می‌دونه براش دوباره بگم، شاید این وسط نشونه یا نشونه هایی بروز کنه و بفهمم باید چیکار کنم و به چه سمتی حرکت کنم.

  1. الناز
    ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ در ۰۹:۵۶ | #1

    خداوندا
    در این سال پیش رو , دلمان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ایمان, هر کجا زخمی هست مرهم ,هر کجا نومیدی هست امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آن را فراگیرد.آمین!
    پیشاپیش نوروزتون مبارک!

  2. محسن نوروزی
    ۲ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۳:۳۳ | #2

    @الناز
    دعای زیبایی بود، ممنون
    سال نو شما هم مبارک،‌ ان شاء الله سال خوب و سرشار از موفقیتی داشته باشین

  1. بدون بازتاب