نمیدونم واقعا اثر مکه رفتن و برگشتنه یا اثر چیز دیگهای! فقط میدونم تو این بیست و چند روزی که برگشتم (البته با احتساب امروز!)خیلی خیلی پول خرج کردم! یعنی حدود چند ده هزار تومن در روز! البته اشتباه نشه این پول رو نخوردم! یا شاید بهتر باشه بگم اصلا خرج نکردم، به اصطلاح سرمایهگذاری کردم! یعنی مثلا پول واریز کردم به حساب دامنههای GTLD یا به حساب دامنههای ملی یا برای سرویس پیام کوتاه و … . منتهی قبل از اینکه برم سفر و برگردم خیلی محتاطتر سرمایهگذاری میکردم، اما الان همین طوری سرمایهگذاری پشت سرمایهگذاری! یعنی پولهای امروز رو که بریزم به حساب موجودی جیب میشه صفر! و اگه این کارهایی که پول ریختم توشون جواب ندن …! نمیدونم شایدم ربطی به سفر حج نداره و همینطوری زدم به سیم آخر، باید صبر کرد و دید چی پیش میاد! ادامه ی نوشته
نوبت نوشتن در مورد روزها رو رعایت نکردم چرا که اتفاقات زیادی افتاد که نمیخواستم بنویسم و …! خلاصه نوشتن رو در ادامه این روند کاهشی از ۴۰ به صفر متوقف میکنم! شاید آخر ۴۰ روز وقتی شمارنده به صفر رسید یه ارزیابی کلی از این ۴۰ روز کردم یا اینکه فقط یه مطلب نوشتم که پایان ۴۰ روز رو اعلام کنم!
در هر صورت دیگه منتظر ادامه مطالبی از این دست نباشید(انگار حالا مثلا چند میلیون نفر نشستن، وبلاگ منو میخونن، منتظرند ببیند من روز بعد چی مینویسم!) این مطلب رو با مطلبی که دیشب خوندم و برام جالب بود تموم میکنم
ادامه ی نوشته
امشب یا بهتر بگم دیشب خیلی خیلی زیاد از دست خودم عصبانی شدم! اینقدر زیاد که اصلا دلم میخواست دیگه وجود نداشته باشم! دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو تو خودش فرو ببره و … و تا الان که موقع اذان صبح هست هم دارم با خودم کلنجار میرم!
کل این قضیه به این خاطر بود که زود در مورد یکی قضاوت کردم، البته این قضاوت یه قضاوت آنی نبود و در طول دو هفته و حتی بیشتر کم کم زمینهاش در من به وجود اومد، اما با این وجود باز من در این نوع قضاوت کردن مقصرم، یکی از دلایلش رو بدی محیط و دیدن موارد مشابه میدونم و دیگری رو ضعف ایمان خودم و البته یه دلیلش هم میتونه تعهد زیادی به کاربر در مقابل تعهد کم به خودم باشه! ادامه ی نوشته
شنبه، یکشنبه و دوشنبه: مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است!
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد / هر نیای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین اشوب چیست؟ / مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت اتش بی سبب نفروختم / دعوی بی معنیات را سوختم
زان که میگفتی نیام با صد نمود / همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است!
در مورد پنجشنبه فرصت نشد بنویسم! و حالا در مورد جمعه و پنجشنبه با هم مینویسم!
اصلا خوب نبود! پیشرفتی حس نشد! باز به پنجشنبه! جمعه رو که همش رو خوابیدم! این از روزگار ما!
اگه خدا بخواد از فردا روال رو میعوضم! البته امیدوارم مثل روزهای پیش نشه!
تا بیش از این از علامت«!» استفاده نکردم، بهتره این پست رو تموم کنم، فقط این شعر در مورد الان منه! ادامه ی نوشته
خوب یه روز از ۴۰ روز گذشت
خوب نبود، اما افتضاح هم نبود، البته شایدم بود! نمیدونم! قضاوت سخته!
حالا تو روز دوم یا به عبارت بهتر تو روز ۳۹ هستم.
ببینم میتونم حداقل روز ۳۹ رو بهتر از روز ۴۰ باشم،
حداقل یه کوچولو
امیدوارم که خدا کمک کنه و کم کم بتونم به روالی که میخوام برسم ادامه ی نوشته
۴۰؟
بله ۴۰!
منظورت چیه؟
هیچی! همینطوری! میخوام همه جا بنویسم ۴۰! اصلا میخوام داد بزنم ۴۰! شایدم رو پیشونیم نوشتم!
ای بابا! بگو ببینم چی میخوای بگی!
خوب راهنماییات میکنم! ۴۰ روز!
۴۰ روز؟ ۴۰ روز چی؟ ادامه ی نوشته