بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

ADSL و *۹۹# !!!

قضیه از اونجا شروع شد که ۹ تیر،‌ ساعت ۱۲ شب اینترنت من قطع شد! بعد هم وصل نشد و منم دیگه کارای دیگه ام رو انجام دادم و خوابیدم. فرداش هم پا شدم رفتم سر کار، عصر که اومدم خونه دیدم اینترنتم قطع شده، زنگ زدم پشتیبانی پارت پیام که بهم گفت تو نه فروردین تمدید کردی و چون سه ماه بوده خوب نه تیر تموم شده! بهش توضیح دادم که بابا من سرویسم ۱۴ فروردین تموم میشد، فقط چون ۱۴ فروردین نمیتونستم بیام قبلش اومدم پول رو دادم که قطعی ایجاد نشه، ولی حرف حرف خودش بود، آقا ۹ فروردین تمدید کردی سه ماه ۹ تیر هم سرویست تموم شده! خلاصه این چند روز اینترنت ما رو پیچوندن!! ولی مشکل فقط همین نبود،‌ از خیلی پیشتر از سرویس شون ناراضی بودم، ولی هر دفعه موقع تمدید که میشد به این خاطر که حوصله قطع شدن و دوباره وصل شدن رو نداشتم دوباره می رفتم همون سرویس آشغال رو تمدید میکردم! بگذریم خلاصه بهشون گفتم دیگه نمیخوام! دست از سر خط من بردارین تا برم از یکی دیگه سرویس بگیرم!
تو این مدت خیلی راحت و در عین حال خیلی سخت با استفاده از GPRS ایرانسل به اینترنت دسترسی داشتم تا ISP  جدید رو انتخاب کنم و مراحل راه‌اندازی انجام بشه. راحتش این بود که بلوتوث گوشی رو روشن میکردم و بعد هم یه کانکشن dial up به شماره *۹۹# میساختم و تموم! البته قبلش هم یه بسته ۶۰۰ مگابایتی GPRS از ایرانسل گرفتم به قیمت ۴ هزار تومن که این مدت کارم خیلی لنگ نشه. سختی هم از بابت سرعت افتضاح و قطعی و مصرف شارژ باتری گوشی و … بود.
برای انتخاب سرویس دهنده جدید، سعی کردم خوب تحقیق کنم. از بین پارت پیام، پژواک و رنگین کمان شاهین شهر گرفته که قدیمی‌های شاهین شهر هستند تا شاتل که همین چند روز پیش سرویس دهی به شاهین شهر رو شروع کرد. سرتون رو درد نیارم بعد از کلی بررسی رنگین کمان اصفهان رو انتخاب کردم.  هم قیمتش خوب بود و هم الان که وصل شده از کیفیتش راضی هستم. تنها ایرادی که میشه بهشون گرفته یه مقدار بد بودن روال ثبت نام و فعلا کردن سرویس هست، که اونم ان شاء الله حل بشه. الان هم به هر کی که تو شاهین شهر یا حتی اصفهان سرویس ADSl میخواد بگیره همین رنگین کمان اصفهان رو توصیه میکنم! اینم تبلیغات یک مشتری و در عین حال تبلیغات یک مشتری ناراضی!!!!

دوباره یک درس از نیما!

جاتون خالی،‌ جمعه عصر به اتفاق دو تا داداشم و خانواده‌هاشون و خواهرم، رفتیم چادگان و شنبه عصر هم برگشتیم. آخر شب بچه داداشم (نیما) با دختر عموش و دختر خاله‌ی دختر عموش که همراه ما اومده بود، حسابی ریخته بود رو هم و با تکرار کلمه «آجی» از سر و کول شون بالا میرفت. این اوضاع تقریبا یک ساعتی ادامه داشت و این بچه دست بردار نبود! بالاخره همه کم کم تصمیم گرفتند بخوابند و تازه مشکل شروع شد!
نمیا مونده بود سر یه سه‌راهی، از یه طرف خوابش می‌اومد،‌از یه طرف می‌خواست پیش باباش باشه و از طرف سوم پیش آجی‌ها! وقتی میبردنش پایین اتاق بابا مامانش شروع به گریه کردن و داد زدن آجی میکرد! وقتی هم میرفت بالا پیش آجی‌ها شروع به گریه و داد زدن بابا میکرد!! این وسط هم بین خوابیدن و بیدار موندن با خودش درگیر بود،‌ فکر میکنم یکی دو ساعتی همه رو گذاشته بود سرکار که هی ببرنش بالا و بیارنش پایین، با رفتن بغل هیچ کس هم آروم نمیشد، تا بالاخره خسته شد و خوابش برد. نمی‌دونم فکر میکنم منم الان همین طوری حیرون هستم، بین چیزای مختلفی که بر خلاف اون چیزی که باید، بهشون دل بستم و مدام عمرم رو دارم صرف میکنم و به هیچ کدوم هم به تنهایی راضی نیستم و زورم هم نمیرسه همه رو با هم داشته باشم، نمی‌دونم …
فرداش سر ناهار وقتی همه داشتن غذا میخوردن ، قدم زدن نیما که حالا تو یه محیط رها شده بود و می‌تونست آزادانه بره بدون اینکه کسی بگه نرو یا اینکه بترسه که مثلا اون ور خیابون هست یا اون ور پله هست یا … . در نوع خودش درس‌هایی داشت،‌ انگار اصلا دیگه نیازی به آجی و بابا و غذا و آب و … احساس نمیکرد، راحت و آزاد داشت قدم می‌زد و سعی می‌کرد محیط اطرافش رو کشف کنه، نمی‌دونم شاید …. ،‌نه! این قسمت تحلیلش یه کم سخته، ترجیح می‌دم الان تحلیلش نکنم!!!

دوباره به هم ریختگی

یه چند وقتی میشه که همه چی بهم ریخته، نمی‌فهمم کی صبح میشه و کی شب و دوباره کی صبح یا گاهی وقتا ظهر! زندگی بدون برنامه و در هم و برهم و کارایی که این وسط می‌مونند و بعد از یه مدت یادآوری که این مونده انجام بدم، آخر از قلم می‌افتند و نوبت کارهای دیگه میشه که این بلا سرشون بیاد! حتی ماه رجب هم رو به پایان میره و تقریبا هیچی ازش نفهمیدم.
تو این مدت هر شب دو سه تا مطلب برای نوشتن داشتم که موند و گذشت و فراموش شد و … . امشب اومدم حداقل یه چندتایی‌شون رو بنویسم،‌ شاید خودمم یه تکونی خوردم و یه مقدار برگشتم به سمت جاده! چند روز پیش با یه بزرگ‌تر حرف میزدم در مورد وضعیت زندگی، بحث این بود که دارم دو روز کار میکنم ولی نه پایان نامه ام جلو میره نه به هیچ کار دیگه‌ای میرسم، و همه‌اش هم دارم کار میکنم ولی عملا هم انگار هیچ کاری نمی‌کنم‍! خیلی حرف زدیم و خیلی کم نتیجه گرفتیم،‌ اما یه جا حرف انگیزه و ضمیر ناخودآگاه بود، اینکه ممکنه یه جاهایی مهم بودن یا نمی‌دونم در معرض توجه بودن یا شاید احساس موثر بودن یا یه چیزایی از این دست، باعث بشه که ناخودآگاه انگیزه‌ای برای حضور پررنگ تو زمینه‌های دیگه‌ای که باید، نداشته باشی.
خیلی رو این موضوع فکر کردم، به آدم‌هایی که به نظر خیلی‌ها خیلی ضعیف بودند و مثلا تو دانشگاه صنعتی معدل‌شون زیر معدل مشروطی بود و لب اخراج بودند و یکی دو سال هم عقب افتاده بودند اما یه هویی مثلا سر از یه دانشگاه خیلی خوب اون ور دنیا در آوردند یا مثلا تو فلان کار موفق شدند و … . یا آدم‌هایی که مثلا تو دوره ارشد کسی خیلی تحویل‌شون نمی‌گرفت و حسابی روشون نداشت اما خیلی زودتر از بقیه با مقاله و … دفاع کردند و الان هم در مراحل بالاتر دارند کارشون رو ادامه می‌دند. آدم‌هایی بودند که تو محیطی که بودند حس موثر بودن‌شون تامین نمی‌شد و گشتند یه محیطی پیدا کردند که بتونند خودشون رو نشون بدند و البته تو همه اینا یه جورایی هم یه اثراتی از «الخیر فی ما وقع دیده میشه».
نمی‌دونم از اون روز نمی‌تونم تحلیل کنم که واقعا جایگاهی که تو دوره ارشد داشتم و جایگاهی که تو محل کارم دارم و خیلی چیزای دیگه، اتفاق‌های مثبتی که بعد از دوره لیسانس بودند، آیا این‌ها باعث نداشتن انگیزه برای تلاش و صرف انرژی روی پایان نامه و مواردی از این دست شدند؟!؟ چه دلیلی داره که من نمی‌فهمم کلا سه ماه هم وقت برای پایان‌نامه‌ام نمونده؟!؟!؟!؟ و خیلی سوال‌های دیگه که الان به نظرم برای جواب دادن بهشون هنوز به اندازه لازم دید ندارم،‌شاید گذار از این مرحله یه مقدار کمک کنه که بفهمم کچا بودم و چی باعث شده که چه اتفاقی بیفته و … فقط امیدوارم تو این مدت این‌قدر پرت نرم که برای برگشتن به جاده دیگه نه توانی باشه و نه زمانی .

آشتی دادن یا ندادن، مساله کدام است؟!؟

۲۶ خرداد ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

از سال اول (یا شاید بگم از روز اول) دوره لیسانس دو تا از همکلاسی‌هامون با هم دوست بودند. هر دو از بچه‌های دبیرستان شهید اژه‌ای بودند و با هم یه کارایی رو انجام می دادند، مثل کار کردن تو سایت اون موقع مرکز اطلاع رسانی یا توسعه نرم افزار مدیریت سهمیه پرینت و …. . بعدا که بحث جشنواره نرم‌افزاری سمپاد پیش اومد و من هم یه نیمچه همکاری با این جشنواره داشتم، باز اینا با هم بودند و تا حدی هم رابطه شون رو به نزدیک و نزدیک تر شدن می رفت. شاید اون اوائل نمیشد بگی فلانی و فلانی دوست هستند و فقط تو برخی کارها با هم کار میکردند اما به مرور دیگه واقعا اینا رو فقط میشد دو تا دوست اسم ببری و نه چیز دیگه ای.
گذشت و از قضای روزگار سر ازدواج (ازدواجی که به دلایلی انجام نشد) یکی از این دوست‌ها یه اتفاقاتی افتاد، که این دوستی رو یه هویی قطع کرد، اونم خیلی شدید، تو این بین هم تا اونجا که من در جریان هستم تو این فاصله اقدام هایی برای آشتی دادن این دو نفر شد، اما شاید آدم هایی که برای آشتی دادن اقدام کردند اونایی نبودند که باید. من هم خیلی وقتا این موضوع فکر کردم که من با وجود تعداد افراد زیادی که بین این دو نفر مشترک هستند، جزو معدود دوستای صمیمی هر دوشون محسوب میشم، اما هر بار از اقدام برای آشتی دادن این دو نفر منصرف شدم.
تو دوره ارشد هم هر دو یه رشته و یه دانشگاه قبول شدند، و البته این باعث شد روابط شون بدتر بشه تا بهتر. حالا تو تولد من هم هر دو بودند و هر دو با شناختی که از مشکل لپ تاپ من داشتند هدیه مشابهی آوردند که به نوعی نشون دهنده طرز فکر مشابه شون بود. تو دوره دکترا هم ممکنه هر دو دانشگاه صنعتی قبول بشند (البته بر خلاف دوره ارشد، تو گرایش های مختلفی احتمالا) و دوباره ممکنه این ختلاف ادامه پیدا کنه و بعدا حتی به این گروه‌هایی تو هئیت علمی دانشکده تبدیل بشند که چشم ندارند هم رو ببینند، همون چیزی که تو دانشکده ها بهش باند بازی میگند و … . نمی دونم! از روز تولدم این موضوع ذهنم رو مشغول کرده که آیا من نباید برای آشتی دادن این دو تا اقدام کنم؟!؟ و اگه باید اقدام کنم راهش واقعا چیه؟!؟

تولد ۱۳۹۰

۲۶ خرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

تولد امسال روز ۵ شنبه ۱۹ خرداد، برگزار شد، طبق برنامه‌ریزی قبلی اطلاع رسانی به دوستان صورت گرفت و قرار بود برنامه از سه قسمت تشکیل بشه، یه قسمت اهدای خون، یه قسمت دور هم بودن به صرف بستنی! و یه قسمت هم یه شام جمع و جور! خوب با توجه به مطالبی که تو سایت سازمان انتقال خون بود به نظر می‌رسید که انتقال خون اصفهان تا ساعت ۱۹:۳۰ پنج شنبه باز باشه، منم برا همین رستوران رو نزدیک پل خواجو انتخاب کردم که دوستانی که برای انتقال خون میان دیگه بعدش جای دیگه نخوان برن و بستنی محفل هم که نزدیک بود، مزید بر علت شد.
روز چهارشنبه رفتم برای رزرو کردن رستوران، رستوران گپ رو به پیشنهاد دوستان رزرو کردم (در کل بد نبود، به لحاظ خلوت بودن و فضا خوب بود، اما کیفیت غذاش به هزینه ای که گرفت نمی ارزید، در واقع کیفیت غذاش زیر متوسط یا نهایتا متوسط بود، حداقل میکش رو که من خوردم این طور بود)، بعد رفتم سارمان انتقال خون که مطمئن بشم مشکلی نیست، اما برنامه ریزیم به هم خورد! گفتند که سازمان تا ۱۸:۳۰ بیشتر باز نیست و تا ۱۷ بیشتر هم پذیرش نمیکنه! خلاصه مجبور شدم برنامه اهدای خون رو به ساعت ۱۶:۵۰ منتقل کنم. بقیه برنامه هم ۱۸:۳۰ پل خواجو به صرف بستنی و ۲۱ به صرف شام بود. برای برنامه اهدای خون فقط من و مرتضی و محمد رفتیم که از من و مرتضی خون نگرفتن، اما محمد موفق شد خون اهدا کنه. جالبیش هم این بود که محمد بعد از دادن خون انگار انرژی بیشتری پیدا کرده بود و این شده بود مایه شوخی و خنده ما! بگذریم که چرا از من خون نگرفتند! فقط تا ۲۰ بهمن ۹۰ (هشت ماه بعد از اون روزی که رفتیم خون اهدا کنیم) گفته شده که برای اهدای خون مراجعه نکنم! از مرتضی هم به خاطر استفاده از قلیون و … گفتند خونش دور ریز میشه و آدرس یه مطب رو دادند که بره اونجا خون بده. البته یه نیمچه قراری با مرتضی گذاشتیم که اگه شد با هم بریم حجامت. ادامه ی نوشته

کربلا کربلا ما داریم می آییم!

۲۶ خرداد ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

چند روز پیش نتایج نهایی پلاک ۹۰ اعلام شد، تو اتوبوس تو راه تهران بودم که پیامک اومد نتایج اعلام شده، همونجا یکی از دوستان که باهام بود با GPRS وصل شد و سعی کردیم تو گوشی اون ببینیم نتایج رو، اسم من هم بود، حقیقتش باورم نشده بود! فرداش تهران بودیم، باز چک کردیم، اما انگار بازم باورم نشده بود. تا از تهران برگشتیم و رسیدم خونه، حدود ساعت یازده شب بود، خودم با سیستم خودم نشستم به چک کردن نتیجه، بله! اسم منم بود، هنوزم باورم نمیشه! هنوزم انگار نشنیدم این خبر رو که شاید منم بتونم برم. یادم هست که تو یکی از جلسات سخنرانی گفته شد تا وقتی نرسیدین کربلا خیلی محکم فکر نکنین که حتما شما میرین، نمی دونم شاید رفتن منم وسط کار ناقص بمونه، شاید منو راه ندند، اما تا همین جا رو هم نمی‌تونم باور کنم که اسم منم در اومده. نفر بیستم آقایون:

فعلا مدارکی که رو که خواسته بودند، یعنی کپی گذرنامه و کارت ملی و واریز ۲۰ هزار تومن پول تحویل دادم، گفته میشه کل هزینه سفر ۴۳۰ تومن هست که ان شاء الله تو پرداخت اون هم مشکلی نخواهد بود و سفر هم اواخر تیر یا اوائل مرداد خواهد بود. هنوزم نمی‌تونم باور کنم، یعنی باید من هم این جمله رو فریاد بزنم: «کربلا کربلا ما داریم می آییم» با همون شور و حالی که تو دوره جنگ این جمله رو فریاد می‌زدند. یعنی می‌تونم؟ می‌تونم زائر حرم عباس(ع) باشم؟!؟ خدایا کرمت رو عشقه، هر چی تو بخوای، ما دربست نوکریم.

بدون شرح!

۱۷ خرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

در آستانه روز پدر!

سمت راست: بابا ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۴   – سمت چپ: من ۱۳۷۷تا ۱۳۷۹