بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

من و همسفری که نیست …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو روز کامل می‌فهمیدیم تا پروژه ها و کارهای جنبی این دوره ها تا دوره دبیرستان و راهنمایی و … . به خونواده هم نیگاه میکنم اوضاع همین طوره ، اون داداشم که شغل آزاد داره یه شریک داره و اون داداشم هم که استاد دانشگاهه، روی همه‌ی کتاب هاش حداقل اسم یه نفر دیگه هم هست و …
بیشتر فکر میکنم این چند روزی که آخر اون هفته داشتم رو پروژه کار میکردم چرا این قدر داشت بهم فشار می اومد، بعد می بینم من هیچ مشکلی با کار کردن و اضافی کار کردن و نخوابیدن و … ندارم، اما اونجا چیزی که خسته ام میکرد یه دل نبودن و همسفر نبودن بقیه بود، به پایان نامه هم که نیگاه میکنم اینکه هیچ همسفری ندارم متوقفش کرده، نه استاد راهنما چیزی از موضوع میفهمه و نه وقتی صرف میکنه، کس دیگه ای هم که تو این فضا باشه دور و ورم نیست و … حتی وضعیت عدم پیشرفت درست و حسابی تسنیم رو هم از همینکه از یه جایی هیچ همسفری نبوده و از یه جایی هم خودم همسفر نبودم و … می بینم.
از کربلا که اومده بودم یه فکری به سرم زده بود که همه چی رو ول کنم و برم دوباره تو یه محیط قرار بگیرم که آدم هایی که کنار هستند با هم یکدل باشیم و دسته جمعی برای یه هدف واحد شروع به جنگیدن کنیم و … ولی خوب گذشت زمان از اون حالت منو آورد بیرون یعنی یه اتفاقاتی افتاد که کلا اون فکر رو بی خیال شدم، حالا هنوز این کلنجار رو با خودم دارم که چیکار کنم این مساله حل بشه من الان هیچ جایی با همسفری (حداقل یه دونه) برای هدفی نمی جنگم که سر حال باشم و قوی به چنگیدن ادامه بدم، شاید خیلی محدود با مجتبی رو پروژه های تو تسنیم ، اونم خیلی محدود ، فعلا به نظر میرسه نیاز به تغییر این شرایط دارم اگه نه خیلی زود از پا می افتم و تو همین فضاهایی هم که هستم همه رو خراب میکنم و از همه بدتر روح و وران خودم رو هم مرتب فرسایش میدم و …

پایان‌نامه ناتمام …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

بعد از یه وقفه ۲۰ روزه‌ی دیگه دوباره سلام! یه چندتایی نوشته هست که مال قبله ولی الان یا بعدا می‌نویسم
۱۳ شهریور بود، شب تا ساعت یک و دو داشتم فکر میکردم که چی باید به استادم بگم و چی نباید بگم و اینکه یه فهرست از پایان نامه ام به علاوه یه زمان‌بندی ادامه آماده کنم و ببرم بدم به استادم. خلاصه اون شبم صبح شد و ساعت ۹ همراه محمد به سمت دانشگاه اصفهان راهی شدیم، استاد به محمد گفته بود که بعد از ساعت ۹ هست ما هم رو حساب این حرف اون موقع داشتیم می رفتیم، ۱۰ رسیدیم دانشگاه، این رو که اتوبوس به خاطر تابستون بودن نبود و اون مینی بوسی هم که بود معلوم نبود کجا بود رو فاکتور میگیرم! پیاده با محمد از دم در دانشگاه تا فنی رفتیم، استاد نبود، محمد زنگ زد، گفتن که من ساعت ۹ دانشکده بودم شما نیومدین منم رفتم! و اینکه احتمالا ساعت ۱۲ به بعد میان! اون روز استادی که مسئول آموزش هست و چندتا استاد دیگه بودن تو گروه، ما هم تا ۱۲ رو وقت تلف کردیم تا استاد پیداش شد.
وقتی نوبت من شد که برم پیشش اخم‌هاش تو هم بود، یه کم درباره وضعیت پروژه توضیح دادم و بعد هم گفتم که از آموزش دانشگاه پرسیدم گفتن با دادن هزینه می تونیم یه ترم دیگه تمدید کنیم یه مقدار اخم هاش باز شد! بعد هم دیگه خیلی به حرفای من توجه نکرد فقط با یه مقدار تاکید بر اینکه باید برم و مرتب خروجی ببرم و از این حرفا پایین نامه تقاضای موارد خاص رو امضا کرد و بعد … خلاصه امضای استاد رو گرفتم بدون دادن برنامه زمان بندی که چند ساعتی روش فکر کرده بودم و …
قرار بود که برم پیش استادی که مسئول آموزش هست، اما ظهر شده بود و رفته بود و پشت در اتاق هم نوشته بود ساعت ۲٫۵ بر میگرده، دیدم اگه بخوام تا ۲٫۵ بمونم کارای محل کارم ممکنه رو زمین بمونه این هست که بی خیال شدم و گفتم باشه برا بعد از تحویل خروجی فاز اول تو محل کارم. رفتم سر کار و سه شنبه و چهارشنبه هم بودم اما خوب کار تموم نشد، خلاصه ۵ شنبه هم رفتیم سر کار و شب هم موندیم و بالاخره جمعه ساعت ۲ شب کار تموم شد، میخواستم شنبه برم دنبال کارا اما خوب من حدود سه رسیدم خونه و این قدر سرم دردمیکرد که خوابم نبرد و خلاصه صبح هم خواب موندم. بیدار شدم دیدم دیگه به دانشکده و گروه رفتن نمیرسم. یکشنبه ۲۰ شهریور صبح  ساعت ۸ خودم رو رسوندم گروه، انگار شهر ارواح بود! در همه‌ی اتاق های اساتید بسته بود، تا ۸ و نیم هی تو گروه قدم زدم و بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ دفتر گروه و بپرسم که مسئول آموزش میاد یا نه، جواب این بود که آره بعد از نه میاد، منتظر موندم، نه و نیم هم شد و هنوز از هیچ کس خبری نبود، کم کم یکی دو تا استاد اومدن ولی بازم مسئول آموزش خبری ازش نبود، قدم میزدم و اعصابم هی خراب‌تر میشد، بالاخره ۱۰ و خورده ای آقا تشریف آوردن! اما سر راه یه استاد رو دیدن شروع به حرف زدن کردند و بعد هم یه استاد دیگه و … تا بیان سمت اتاق شون که یه امضا به من بدن شد ۱۱ و خورده ای! یعنی دیگه داشتم می ترکیدم! پای ورقه نوشتن مطابق مقررات عمل شود و بعد دادنش دست من! بردم دادم به مسئول آموزش دانشکده و گفتن ۲۹ شهریور جلسه هست بررسی میشه، ۳۰ شهریور بیا نتیجه رو بگیر، اومدم خونه ناهار خوردم و وسائلم رو برداشتم و رفتم فرودگاه و از اونجا با یکی از همکارا رفتیم مشهد برای کنفرانس رمز (ماموریت کاری)، تا ۵ شنبه اونجا بودم و ۵ شنبه حدود ساعت ۱۰ رسیدم خونه، جمعه هم به خاظر خستگی زیاد ۵ شنبه ،  تا ۱۰-۱۱ خواب بودم و بعد هم که بیدار شدم تو خونه بنایی داشتیم! تا شب هم دستم بند بنایی بود، شنبه صبح هم رفتم سر کار و اومدم خونه شب شده بود! الانم که دارم وبلاگ آپدیت میکنم!!!
حالا این از روز ۱۳ شهریور تا ۲۶ شهریور روند کار کردن من رو پایان نامه بوده! دیگه چه طوری باید این پایان نامه ناتمام نباشه؟!؟ واقعا خودمم نمی دونم! باید دید نتیجه جلسه ۲۹ شهریور چی میشه، شاید اگه موافقت بشه بتونم با این سبک زندگی تمومش کنم، اما اگه موافقت نشه واقعا اینکه بخوام آماده اش کنم بیش از حد سخت به نظر میرسه، تا خدا چی بخواد.
گاهی فکر میکنم دانشگاه اصفهان اصلا با من سازگار نیست و گاهی هم فکر میکنم فقط مشکل تو انتخاب استاد راهنما بوده و بالاخره گاهی هم سبک زندگی خودم و رفتار و … خودم را عامل این وضعیت تاسف بار پایان نامه می بینم، اما کنار همه اینا همیشه حس میکنم یه اتفاق هایی هم می افته که جهت گیری منو عوض میکنه، نمیدونم شایدم این وسط اتفاقاتی افتاد که اگه سر وقت کارام رو کرده بودم و دفاع کرده بودم هیچ وقت نمی تونست اتفاق بیفته واقعا نمیدونم و فقط میتونم منتظر بمونم که گذشت زمان این موضوع رو هم به سمت و سویی ببره ….

من و او …

۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

می گویند در باتلاق که می افتی نباید دست و پا بزنی، هر چه دست و پا میزنی بیشتر فرو میروی، اما خوب نمی گویند حداقل اگر دست و پا زدی و مردی، لذت دست و پا زدن را برده ای، لذت تلاش کردن تا آخرین لحظه و اینکه زود هم خلاص می شوی، نه خودت زجر میکشی و نه دیگران را در زجر انتظار برای واقعه ای که خودت هم نمیدانی چیست شریک میکنی. در این روزگار که کسی دست به سوی کسی دراز نمیکند، چرا در باتلاق بمانی و آخر هلاک شوی؟ چرا هلاک شدن را به تاخیر بیندازی ….
گاهی اینقدر راه نمی رویم که خودمان باورمان میشود اصلا بلد نیستیم راه برویم، آن وقت محیط هم فشار می آرود که تو از اول هم راه برو نبودی و در این بین تنها خود عمل راه رفتن، راه چاره است و هر لحظه توقف بیشتر امید راه رفتن دوباره را کم رنگ و کم رنگ تر میکند … شاید زمین بخوری اما بهتر است که بمانی و بپوسی … چقدر خوب میشد اگر هر از گاهی می توانستیم خودمان را از بالا ببینیم … چقدر خوب بود اگر بودیم … چقدر خوب بود اگر حداقل خودمان، خودمان را باور داشتیم ..
او هست، اما من … شاید نیستم، شاید هستم و خودم نمی دانم، شاید …
خدایا من هم دوباره می توانم باشم؟ به من دوباره فرصت می دهی شروع کنم؟ می دانی که دل بسته نیستم و طاقت شروع از صفر را دارم، می دانی که به چه چیزهایی فکر کرده ام، میدانی که بهای چه چیزهایی را پرداخته ام، من شاید تحمل شروع از صفر را داشته باشم، اما اطرافیانم را چه کنم که طاقت شروع از صد را هم ندارند و خودم را که طاقت دیدن یک قطره اشک شان را هم ندارم چه رسد به یک عمر دلگیر بودن شان… چه کنم با جامعه ای که سکون و ایستادن در باتلاق را به دست و پا زدن مردانه ترجیح می دهد و در عین حال هیچ کمکی به ایستاده در باتلاق هم نمیکند … ؟!؟ قرارمان یادت باشد، من دنبال نشانه ای میگردم و تو نشانه ها را پنهان مکن، آن قدر آشکار باشند که من نابینا هم ببینم شان، شاید تکانی خوردم و دست کم لذت غرق شدن در راه را چشیدم و از سکون پوسیدن نابودم نکرد … .
و تو ای دوست که می توانی بفهمی چه می گویم، از من گذشته، اما یادت باشد که نه کسی را به سکون تشویق کنی و نه در برابر سکون کسی بی تفاوت باشی که همه ما در برابر هم مسئولیم و اگر یکی مان پوسید، پوسیدن بقیه هم نزدیک است …. .

سفر کربلا ۹۰

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

خوب به لطف خدا، ما هم بالاخره در عین ناباوری خودمون رفتیم سفر و برگشتیم، گفتنی از سفر خیلی زیاده، هر لحظه‌اش رو بخوام بگم یه دنیا حرف هست، قصد دارم خلاصه اتفاقاتی که برامون افتاد رو بنویسم مثل یه سفرنامه یا یه همچین چیزی ولی خوب از اونجا که می ترسم این مورد هم مثل اون سفر عمره بمونه و نهایتا دو سه تا پست بنویسم و دیگه بعد چیزی ننویسم، ترجیح میدم الان یه پست کلی در مورد سفر بنویسم.
خوب اول اینکه این سفر فوق العاده هست، این قدر که میتونم بگم هر کس که میتونه بره و نمیره داره به خودش ظلم میکنه، حتی برای آدم بدایی مثل من هم این سفر خیلی چیزا داره که نمیشه به این راحتی ها بیان شون کرد. همین قدر بگم یه کتاب بود اونجا بود که توش احادیث مختلفی در مورد آداب زیارت و … امام حسین بود و اولش چند تا حدیث بود که زیارت امام حسین(ع) رو واجب دونسته بودن. منم به عنوان تجربه میگم اگه مکه رفتن رو واجب میدونیم زیارت امام حسین(ع) هم برای همه مون ضروری هست، اگه میتونیم و نمیریم داریم کوتاهی میکنیم. ادامه ی نوشته

التماس دعا …

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه

نمی دونم مطرح کردن این مواردی که میخوام مطرح کنم چقدر درسته، اصلا سعی نکردم در این موارد غیر از خدا به کس دیگه ای امید داشته باشم الانم فقط ازتون میخوام خواهش کنم دعا کنید برای این مواردی که توضیح میدم، خودم دعا کردم، چه زیر ناودان طلا و کنار خونه ی کعبه و چه زیر قبه امام حسین(ع) و تو ایون طلای امام علی(ع) و … . اما انگار صلاح نیست دعاهای من در این موارد مستجاب بشه، شاید هم این قدر بد هستم که حتی زیر قبه امام حسین (ع) هم دعام مستجاب نمیشه، جایی که خدا به احترام امام حسین(ع) همه دعاها رو استحابت میکنه… ادامه ی نوشته

باز هم دوباره سلام …

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

دوباره بیش از یک ماه میشه که ننوشتم، تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که باید می نوشتم اما … . بگذریم . امشب شب قدر هست یا شاید بهتره بگم یکی از شب هایی که ممکنه شب قدر باشه، شبی که میگن تقدیر آدم برای یک سال بسته میشه، نقاش بزرگ یه ته نقش هایی میزنه برای یک سال ما، که تو سال آینده تو چه نقاشی هایی خواهیم بود و چقدر می تونیم این نقاشی ها رو دست خوش تغییر کنیم و نقش خودمون رو ایفا کنیم ….
میگن دعای آدم برای دیگران خیلی راحت تر مستجاب میشه تا دعای آدم برای خودش، من که تجربه کردم، به نظرم درکش هم ساده هست، وقتی یه بنده برای یه بنده دیگه چیزی میخواد، چطور خالق دلش بیاد استجابت نکنه دعا رو؟ وقتی ما دلمون برا هم میتپه این باعث میشه خدا هم دعاهامون رو در حق همدیگه استجابت کنه. قبلا هم زیاد نوشتم در مورد اینکه وقتی محبت ما تو دل دیگران باشه، هر چی تعداد افرادی که محبت ما تو دلشون هست بیشتر باشه خدا بیشتر هوای ما رو خواهد داشت، حالا اینجا هم هر چی محبت کسی تو دلت بیشتر باشه و براش دعا کنی احتمال استجابت دعات میره بالا، وقتی میخوای برای دوستت یا برای فامیلت یا برای کسی به گردنت حق داره یا … دعا کنی، دو تا چیز رو تو ذهنت بیار اول خوبی هایی که اون بهت کرده تو ذهنت مرور کن تا محبتش تو دلت زیاد بشه و بعد مشکلاتی رو که باهاشون دست و پنجه نرم میکنه و میخوای در موردشون دعا کنی، این طوری به نظرم احتمال اینکه دعات مستجاب بشه خیلی خیلی زیاد میشه. اگه وقت زیادی ازت میگیره نگران نباش، عوض هر دعایی که تو میکنی، هم دیگری هم پیدا میشه که برات دعا کنه و هم خود خدا بدون اینکه حتی دعا کرده باشی خواسته هات رو بهت میده.
اگه خواستین دعا کنین، منم فراموش نکنین، از یه طرف همه ما همیشه محتاج دعاییم و از طرف دیگه تو شرایطی که الان هستم بیشتر از همیشه محتاج دعای هستم ….

کربلا و …

۲۶ تیر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه

صبح اومدم دیدم پلاک نود یه پست گذاشته که سفر عقب افتاد. به خاطر اینکه بچه ها مدارک نظام وظیفه و اینا رو به موقع نبردند و اینکه سامانه حج و زیارت مشکل پیدا کرده. این طوری یه بخشی از سفرمون می افته تو ماه رمضون، نمیدونم بگم خوب میشه یا بد میشه … . در هر صورت باید دید خدا چی میخواد، خیلی نمیشه حساب کرد رو اینکه این سفر کی انجام بشه یا آدم کی بره، همون طور که قبلا هم نوشتم، انگار تا نرسیدی حق نداری باور کنی که زائر شدی!
بگذریم ، گفتم یه جستجویی بکنم ببینم سفرنامه ای چیزی پیدا میکنم که تا یه حدی بهتر بدونم تو سفر چه اتفاقاتی می افته، یه چیزایی پیدا کردم، بعد گفتم بد نیست کنار هم بزارم شون شاید بعدا یکی دیگه هم خواست بره و قبل رفتن سفرنامه رفته ها رو بخونه.
عمره دانشجویی که رفتیم و برگشتیم قصد داشتم سفرنامه بنویسم که نصفه کار موند، امیدوارم این دفعه اگه خدا خواست قسمت بود، بعد برگشت یه سفرنامه خوب خودم بنویسم. خوب دیگه لینک ها رو میزارم قبل از اینکه نوشته خیلی طولانی بشه، فقط قبلش باید دوباره سالروز میلاد اما زمان (عج) رو به همه تبریک بگم.
سفرنامه از سایت تبلیغات دینی
سفرنامه از وبلاگ عطر ریحون
سفرنامه ها و مطالب مرتبط از سایت حاجی (حوزه نمایندگی ولی فقیه در اموز حج و زیارت)
تو این وبلاگ هم دو تا سفرنامه مختصر هست:
سفر دوم -۱
سفر دوم -۲
سفر اول -۱
سفر اول -۲
سفر اول -۳
سفر اول -۴