گاهی خودمان را شرایطی قرار می دهیم که از هیچ طرف هیچ حرکتی مجاز نیست (مات)، چاره چیست؟ فقط یک راه وجود دارد! شروع بازی از نو!
نکته مهمتر این است که فراموش کردن شکست و انرژی و زمانی که صرف شد و منجر به شکست شد، فقط وقتی ممکن است که متوجه باشیم در حال بازی هستیم و بازی را بیش از آنچه که هست جدی نگیریم.
گاهی برخی شکست ها آن قدر سنگین هستنند که فهمیدن اینکه در حال بازی بودیم و بازی یک طرفش شکست است به سوی غیرممکن شدن میل میکند، کاش این جور مواقع کسی باشد که توجیهمان کند که این یک بازی بود و شکست در بازی چیز عجیبی نیست …
دوباره مدتی میشه که ننوشتم و حرف های زیادی که برای نوشتن بوده و هست، اما شرایط اقتضاء میکنه که فعلا ننویسم، برای مدتی که خودم هم نمیدونم آخرش کی خواهد بود ….
بگذریم … تولد امام خوبی ها و عالم آل محمد(ص) رو به همه شما تبریک میگم، خدا به حق امام رضا(ع) عاقبت همه ی ما رو به خیر و ما رو به مقام رضایت نزدیک کنه …

(برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگ تر روی اون کلیک کنید)
میشه گفت از وقتی از کربلا برگشتم کمی جدی تر به ازدواج فکر میکنم، چند روز پیش با یه بزرگ تر صحبت هایی بود و بعد اون، این چند وقت داشتم فکر میکردم که حالا منتظر چه شرایطی هستم برای اینکه در مورد ازدواج تقریبا رسمی اقدام کنم، بعد خوب که فکر کردم دیدم الان به نوعی منتظر هستم تا بحث تمدید پایان نامه حل و فصل بشه و اینکه کمی اوضاع مالی روشن تر بشه و مشخص بشه که این مشکل مالی که با اون مواجه شدم اصلا حل شدنی هست یا نه و کمی هم حل بشه و …
بعد بیشتر و بیشتر فکر کردم، عجیب بود! من قبل از عید و به نوعی شاید تا دو ماه بعد از عید هنوز این شرایطی را که الان منتظرش هستم داشتم، حتی بهترش رو! هم پایان نامه ام فرصت داشت و هم خبری از مشکل مالی نبود و هم … اما حالا شاید مجبور باشم تا عید هم صبر کنم تا کمی شرایطم روشن بشه! یعنی یک سال باید صبر کنم تا برسم به یک سال پیش و حتی به پایین تر از اون!!! و اینکه اون موقع اقدامی نداشتم و حالا فکر میکنم اون شرایط برای ازدواج مناسب بوده در نوع خودش بی نظیره!
نمی دونم می گن «الخیر فی ما وقع» حتما خیری بوده در آنچه که رخ داده در این مدت، اما حتما نقش من هم اهمیت داشته … حتما من هم در تصویری که زده شده موثر بودم چه با رفتار مستقیمم درباره این موضوع (اقدام نکردن) و چه با رفتار غیر مستقیمم (همه کارهای ما روی کارهای دیگه ما هم تاثیر دارند!) شاید هم این نوعی دید اشتباه هست، اون موقع به شرایط بهتری فکر میکردم و حالا هم به شرایط بهتری فکر میکنم، ولی … نمیدونم! نمیشه که ! شاید هم … . شاعر خیلی قشنگ میگه (ربطش خیلی هم مهم نیست، هر چند اهمیت خودش رو داره) : این قافله عمر عجب میگذرد … دریاب دمی که با طرب میگذرد…
عقربه های ساعت می چرخند و می چرخند و باز می چرخند
و در این چرخش ها انسان ها و به طور ویژه اطرافیان ما هم تغییر میکنند
تغییراتی که گاهی درک شان آن قدر سنگین است که قلب انسان درد بگیرد
که در فکر فرو برود که آیا تا اینجا همه چیز همان طور بود که من می پنداشتم؟!؟
آیا ؟!؟ چه میشود گفت! وقتی دوستی دیرینی به ناگاه کمرنگ میشود و طرز نگاهی به ناگاه تغییر میکند
چه میشود گفت وقتی احساس میکنی که زیادی توجه داشتی به کسی که ارزشش را نداشت، خیلی زیاد …
انگار هنوز تصویر لحظه لحظه این سال ها پیش چشمم است
سرم پایین بود داشتم راه خودم را می رفتم، نزدیک شد سلام کرد، جواب دادم … و همه چیز شروع شد …
بیشتر و بیشتر به هم نزدیک شدیم ، آن قدر که من بدانم چیزی را که هیچ کس دیگر نمیداند و بر عکس …
آن قدر که من بفهمم اگر دلش می تپد، بفهمم اگر نگران است، بفهمم اگر …
ولی خوب عقربه ها چرخیدند، ناگهان همه چیز از این رو به آن رو شد …
شاید این سلام و علیکی هم که مانده به اجبار چشم به چشم شدن است وگرنه …
شاید هم من مقصر باشم به خاطر مساله ای که کوچک پنداشتم در کنار مسائل بزرگی که پیش رویم بود اما در نظر نداشتم که ممکن است برای او بزرگ باشد …
شاید همه چیز کمی عادی تر شود با گذشت زمان، اما خوب می فهمم که من خیلی دورم از کسی که خیلی به او نزدیک بودم و این حس، حسی نیست که اشتباه باشد یا سوء تفاهم شده باشد، خوب می فهمم …
چقدر سریع اتفاقات قطار شدند و چقدر سخت است فهمیدن این همه تغییر در کمتر از چند هفته …
هنوز هم انگار گیج گیج و مات و مبهوت هستم …
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کرده و بی مرام و بی معرفت قرارمان ندهد …
خدا کند که اگر حرفی میزنیم، نصیحتی میکنیم یا کسی را به راهی که راه صحیح می پنداریم رهنمون می شویم بعدابا دیدن نتایجش پشیمان نشویم و اگر کسی با حرف هایش موقیعت ما را و نقشه زندگی ما را دست خوش تغییر میکند بعد از تغییر فراموش نکنیم که چه کسی باعث چه چیزی شده و …
خدا کند که نرنجیم از آدم که از قدیم گفته اند آدمی زاد شیر خام خورده وفا ندارد …
پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته
هفته پیش از دوشنبه شب تا ۵ شنبه عصر رو مشهد بودم، هشتمین دوره کنفرانس رمز که در جوار هشتمین امام شیعیان و در مشهد مقدس برگزار میشد، نکتههای زیادی برام داشت که الان فکر میکنم موقع مناسبی برای بیان شون نیست، شاید اینکه قضاوتمون از آدمها تا وقتی نرفتیم با خودشون حرف بزنیم کاملا میتونه واروونه باشه مهم ترینش بود، اینکه چطور شد یهو من رفتم و اینکه اونجا چیا شد و چیا نشد بماند برای بعد! فقط میتونم بگم با دفعه های دیگه فرق داشت ….
اینم یه دونه عکس از من تو برنامه آپا که ارائه به عهده من بود، به عنوان حسن ختام این پست!

یکشبنه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰، دارم میرم خونه، از سرویس شهرک پیاده میشم، فلکه دانشگاه (میدان استقلال) رو میام این طرف، یه ماشین مدل بالا جلوم میزنه رو ترمز، میگم شاهین شهر، میگه بیا بالا، سوار میشم، ماشین تر و تمیزی هست و راننده هم شیک و با کلاس، عطر خوبی هم زده! تو ماشین هم یه آلبوم آهنگ خارجی گذاشته که من نمی فهمم چی داره میخونه! نزدیک شاهین شهر میشیم ، گوشی اون زنگ میخوره، جواب میده، به نظر میاد داره با خانومش حرف میزنه: «عزیزم چند دقیقه دیگه میرسم … قلب منی … » منو سر فردوسی پیاده میکنه، کرایه هم قبول نمیکنه، مرام گذاشته منو سوار کرده ظاهرا …
میرم آرایشگاه که موهام رو کوتاه کنم، انگار آرایشگاهی که همیشه می رفتم صاحبش عوض شده، نمیدونم! در هر صورت دو تا آرایشگر جدید اونجا هستند! میشینم و میگم دورش رو کپ بزن، روش رو نمیخواد کوتاه کنی، میگه سفید بشه، میگم آره، میگه خطش مشخص باشه، میگم آره، مشغول میشه، وسط اصلاح مو پیامک رد و بدل میشه و گوشیاش زنگ میخوره: «عزیزم باشه دارم میام خونه میخرم و …»
از آرایشگاه میام بیرون، دارم پیاده از کنار فضای سبز خیابون علامه میرم به سمت خونه، یه کارگر یا بنا رو می بینم که با لباس گچی و درب و داغون سوار یه دوچرخه داره از کار میره به سمت خونه و رو دوچرخه که دست کم مال بیست سال پیش باید باشه داره با تلفن همراهش حرف میزنه: «عزیزم … »
همه اینا پشت سر هم اتفاق می افته، شاید هم نشونه نیست و من دارم اشتباه میکنم، اما خوب خود همین موضوع که همه اینا که از تیپهای مختلف و در شرایط مختلف هستند دارند زندگی میکنند، خیلی هم اهمیت نداره که چقدر با کلاس و بی کلاس و پول دار و فقیر هستند …. شاید هم واقعا نشونه بوده دیدن پشت سر هم این اتفاقات …