بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

این روزها …

این روزها، خیلی تنهام، یعنی خیلی خیلی خیلی تنهام، این قدر تنها که گاهی انگار خودم هم پیش خودم نیستم! نه اونایی که توقع داشتم ازشون یعنی فکر میکردم پیشم هستن، پیشم هستن و نه اونایی که میخوان پیشم باشن می تونم بهشون راه بدهم، انگاری تو یه جزیره هستم که کسی که میخواد بیاد تو یه صخره با ارتفاع غیر قابل عبور جلوش می بینه و کسی هم که از بالا یا از جای دیگه راه داره اصلا حواسش نیست که همچین جزیره ای هم هست و یه موقع از این جزیره منتفع شده و حالا خوبه یه سری حداقل بهش بزنه … .
خیلی فکر کردم راجع به وضعیت فعلی، به خصوص این یکی دو روز با حرفایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد، خیلی گشتم دنبال اشتباهاتم، اما هر چی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. خیلی وقتا که یه اتفاقی می‌افته پیش خودم میگم بزار از دید طرف مقابل به مسئله نگاه کنم، نکنه یه طرفه و از زاویه خودم دارم می بینم موضوع رو، و خیلی وقتا هم این موضوع جواب میده، اما تو این مساله هر چی و هر جوری نگاه میکنم، نمیتونم اشتباهی ببینم از خودم که در مقایسه با اشتباهات دیگران قابل توجه باشه، ولی خوب این قدر تنها شدن، حتما یه پیامی داره. نمیدونم، شاید یه جای اشتباه قرار گرفتم یه کار اشتباه دارم میکنم یا اینکه اصلا اشتباهی شدم! باید یکی دیگه باشم و یه جای دیگه و مشغول یه کار دیگه! اصلا این مدل تنهایی با شخصیت من نمیخونه! این طوری پیش بره دیوونه میشم!
اینکه هر چی بیشتر میگردم کمتر اشتباه پیدا میکنم بیشتر اذیتم میکنه، چرا برای اشتباهی که نکردم عذر بخوام و چرا نترسم از اینکه این عذر خواستن فضا رو بدتر کنه که بعدا هم همین توقع باشه که برای اشتباه نکرده معذرت خواهی کنم؟!؟ و چرا نتیجه رفتار من این شده که با وجود اشتباه نکرده ازم توقع معذرت خواهی میره؟!؟ نمیتونم تجزیه و تحلیل کنم که چه طوری باید رفتارم رو عوض کنم که مشهود باشه برای دیگران که کجا دارم براشون مثبت قدم برمیدارم و کجا دارم منفی برخورد میکنم و نسبت اینا با هم چیه! این قدر هم مسئله پیچیده هست که هر چی بیشتر بخوای تجزیه و تحلیلش کنی، بیشتر توش گم میشی! تنها چیزی که سر پا نگهم میداره این هست که به زودی خوب یا بد اتفاقات جدیدی می افته و ممکنه فضا عوض بشه و اگه نشه، لابد مجبور میشم خودم عوضش کنم، چون بیشتر از این تو این فضا بودن مشخص نیست چه بلایی سر من بیاره!

طرحی برای کامنت‌ها …!

مسائل خیلی به هم تنیده هستند و درباره هر چی که میخوام حرف بزنم، به هزار تا چیز دیگه ربط پیدا میکنه که اون موقع نمیخوام در موردشون حرف بزنم! و البته یه مقدار زیادیش هم به ساختاز ذهنی من برمیگرده که در عین حال که سعی میکنم رو یه چیز تمرکز کنم دارم به هزار تا چیز دیگه هم فکر میکنم، بگذریم، تو این چند وقتی که روی ipe9 کار میکنیم یا کارایی که رو nsoc بوده بارها شده که مسائلی به ذهنم رسیده برای حل کردن و بعضی هاشون رو هم از روی مجبوری همین طوری رد کردم رفته با یه راه حل جمع و جور و حرص خوردم که این مساله جون میداد برای یه پایان نامه! همه چی هم حاضر بود فقط یه ایده باید میدادی و تست میکردی و در صورت لزوم ایده رو اصلاح میکردی … حالا این موضوع یه مقدار هم به بحث خارج رفتن و نرفتن ربط پیدا میکنه که الان نمیخوام در موردش حرف بزنم، درباره هر دو تای این بحث ها هم خارج رفتن و نرفتن و هم تغییر و تحولات سیستم پایان نامه حداقل تو رشته ها مهندسی جای خودش باید حرف بزنم، الان حرف دیگه ای میخواستم بزنم!
چند روز پیش با همکارم تو ipe9 بحث میکردیم که وقتی تعداد کامنت ها توی یه صفحه زیاد میشه، چه طوری هندل شون کنیم، همکارم یه طرحی مشابه فیس بوک زده بود که تا یه تعداد رو نشون بده و بعد که کلیک میکنی یه تعداد دیگه و به همین ترتیب هر چقدر خواستی عقب تر بری و بحث این رو داشتیم که این برای جستجو میتونه بد باشه و بعد من فکر کردم به اینکه طرحی که تو خیلی از CMS ها هست برای صفحه بندی کامنت ها هم میتونه برای جستجو بد باشه که با اومدن کامنت جدیدتر آدرس صفحه کامنت های قبلی عوض میشه و از اون طرف اگه هم کامنت های قدیمی بالا بمونند باز راحتی کاربر از بین میره و بالاخره پیش خودم به این جع بندی رسیدم که کامنت ها باید بر اساس تاریخ سازمان دهی بشند مثلا کامنت های شهریور ۹۰ و کامنت های مهر ۹۰ و این آخری ها هم مثلا هفته پیش و دیروز و امروز و بعدا دوباره برن تو همون قالب آرشیو ماهانه و این موضوع گذشت تا timeline رو تو فیس بوک فعال کردم که از نظر ایده شبیه هست به چیزی که گفتم (کاری به هدفش ندارم فعلا!) و حالا دارم فکر میکنم که تو CMS هایی که آدم خودش درست میکنه این بحث سر و سامون دادن محتوا، چه محتوایی که فرد وارد میکنه و چه کامنت ها و نظراتی که براش میاد برا اساس تاریخ چقدر میتونه CMS ها رو متحول کنه، چه CMS های عمومی چه تالارهای گفتمان و چه سایت هایی که اختصاصا برای یک قشر خاص ساخته میشند … شاید نقاش بزرگ ما رو هم تو مسیری گذاشت که یه بخشی از این نقش رو بزنیم، هر چند که ممکنه چیز خاصی به نظر نرسه اما میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه …

ارشد آری یا خیر? و اگر آری با چه طرحی … !!!

چند وقت پیش یکی از دوستان ازم در مورد ارشد پرسید، که بخونه یا نخونه و یه صحبتی کردیم با هم که به نظرم رسید اینجا هم بنویسم، البته این دقیقا حرفایی نیست که بین ما رد و بدل شد و اونچه مینویسم کمی متفاوت هست چون در اون مورد، مساله کمی خاص بود. بگذریم، به نظرم اولین نکته‌ای که کسی که می‌خواد ارشد بخونه باید بهش فکر کنه طرح کلی هست که برای زندگی داره، وقتی نزدیک آزمون ارشد میشه دیگه طرف بیست و چند سال داره و به اندازه کافی برای فکر کردن پخته شده، باید فکر کنه که میخواد بره سربازی و بعدشم وارد محیط کار بشه یا اینکه ادامه تحصیل بده یا برای ادامه تحصیل بره خارج (این فعلا موضوع بحث نیست! درباره اش جدا می نویسم) و یا … . این وسط کنار اونچه که دوست داره و میخواد انجام بده شرایط رو هم باید سبک سنگین کنه، یکی خانواده‌اش تا صد سال دیگه هم که بخواد درس بخونه تامینش میکنند و هیچ منت و مشکلی هم نیست، یکی هم تو همین دوره لیسانس هم زورشون نرسیده خرجش رو بدند و خودش با هزارتا مشکل تونسته چیزایی که لازم داشته رو تهیه کنه و خیلی چیزای دیگه که در مورد هر کس ممکنه توی تصمیم گیری تاثیر بزاره از رشته‌ای که لیسانس گرفته و اینکه چقدر براش اون رشته با لیسانس کار هست تا شرایط روحی و عاطفی که داره و … . من قالبا به بچه ها توصیه میکنم ترم ۵ و ۶ لیسانس سعی کنند محیط کار بیرون رو هم ببینند که بعدا راحت تر بتونند تصمیم بگیرند و البته این مستلزم این هست که اون ترمای اول هم بی خیال نبوده باشند و یه کارایی یاد گرفته باشند، بگذریم الان بحث مون دوره لیسانس نیست، با این اوصاف فرد تا یه حدی میتونه تصمیم بگیره که با توجه به طرح کلی که برا زندگی داره و شرایطی که محیط بهش تحمیل میکنه، آیا به سمت ارشد بره یا به سمت سربازی (البته اگه پسر باشه و معاف نباشه) و بعد محیط کار. ادامه ی نوشته

دوباره از نو …

۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

دوباره مدتی ننوشت، نمی دونم به چه دلیل! اما می دونم که این بار از قبل گفته بودم که مدتی نمی نویسم! هر چند که یه چند تایی پست اون وسطا زیرآبی رفتم و نوشتم! گلی به گوشه جمال رضا که اگرچه یه بار بیشتر همو ندیدیم و یه دوره کوتاه بیشتر با هم کار نکردیم اونم محدود باز به یاد ما بود و یکی دو تا کامنت برامون گذاشت، بعضی از دوستان که هر روز چشم تو چشم می شدیم اصلا سال ها هم نبینن مون عین خیال شون نیست. بگذریم برای گلایه نیومدم بنویسم….
محرم اومد و داره میره، خیلی حرفا داشتم بزنم که لابد قسمت نبود … تو خونه قبل محرم هم برای عروسی سعید و بعد محرم برای تولد نیما و تو محیط کار برا هزار و یک اتفاقی که افتاد ونیفتاد … اما حالا به هر دلیل و حکمتی که بوده اون حرفا رو ننوشتم و نمیخوام هم الان بنویسم شون، فقط خواستم دوباره سلام کنم، حسن اتفاق اومدن ورد پرس ۳٫۳ با این شروع دوباره ما هم ان شاء الله کمک میکنه که دوباره نریم و پیدامون نشه، اگه تو حقیقت بی مرام شدیم، بزار تو دنیای مجازی اون دو زار مرامی که داریم رو نگه داریم. امشب یه چند تا پست میزارم، در حدی که وقت اجازه بده، بقیه شب ها هم هر چی نقاش بزرگ طرح زده باشه و ما هم بتونیم نقش خودمون رو بزنیم …

من و تنهایی و جاده‌هایی که تمام می شوند؟!؟

۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

رهرو جاده‌های تنهایی نبودم، از همان سال‌های دور … نمیدانم شاید فکر می‌کردم تنها نیستم، ولی تنها بودم، شاید هم کسانی را که فکر می‌کردم با آن‌ها هستم، با من نبودند، یا به فکر خودشان بودند یا اینکه اصلا گمان نمی‌کردند که با هم می‌رویم، شاید هم واقعا با هم نبودیم، هر چه که بود عمده‌ی راه‌هایی که می‌رفتیم تمام شد! (با وجود اینکه تمام شدن راه را باور نداشتم و اصولا راه را بی‌پایان می‌دانستم وگرنه راهی را که پایانی باشد مگر راه می‌خوانندش؟!؟) و در راه‌های مانده تنها ماندم و از آن روزها تنها  آثاری هست که مرورش قشنگ است و البته گاهی دردناک … شاید اصلا زمانه، زمانه‌ی تنهایی است و شاید هم باید جور دیگری نگاه کنم و دیگرانی را به همراهی برگزینم و شاید هم هیچ مشکلی نیست و این من هستم که اشتباه همه چیز را می‌بینم … حالا دوباره فقط امید به دستان ساقی است که هنوز از او ناامید نیستم، در میان این همه نامهربانی که من روا داشتم در مقابل آن همه لطف …
نوزده آبان ۱۳۹۰

روز نیایش …

ماه رمضون رو می گن ماه مهمونی خدا، یه جورایی میگن خدا همه رو تو این ماه به مهمونی فراخونده، میگن دست و پای شیاطین بسته شده، میگن همه میتونن بیان … . اما خوب که نیگاه کنیم یه مهمونی دیگه هم خدا هر سال داره، تو ماه ذی حجه، وقتی مردم برای مراسم حج میرن خونه ی خدا ..، زمانی که خدا به طور ویژه مردم رو به خونه خودش فراخونده …. .
تو قرآن هم دو تا عبارت به کار رفته با عنوان ایام معلومات و ایام معدودات، که یکیش ظاهرا به دهه ی اول ماه ذی حجه اطلاق میشه و دیگری به دو سه روز بعدش، و خدا صراحتا خواسته که ذکرش گفته بشه «و اذکروا الله فی ایام معدودات» … خیلی به بحث روز و تعداد روز و … کار نداریم، امروز روز عرفه هست، تو تقویم ما نوشته روز نیایش و میگن امروز روز دعا کردنه و فردا روز عید قربان هست و این چند روز رو خدا گفته ذکر منو بگید، این روزها روزهای عجیب و غریبی هست، از یه طرف ظاهرا این همون ده روزی هست که موسی اضافه تر موند و قومش به بیراهه رفتند و از یه طرف دیگه روز قربانی اسماعیل که ذبج عظیم رو به دنبال داشت و از اون طرف چند روز بعدش عید ولایت هست و از یه طرف دیگه داریم میرسیم به محرم …. از یه طرف مردم میرن خونه خدا و از یه طرف خونه خدا دل ما آدم هاست و از اون طرف امام امروز دعای عجیبی تو عرفه می خونه و میره و اون واقعه فراتاریخی رخ میده … نمیدونم …. نمی فهمم … نمیتونم بنویسم، چقدر دلتنگ کربلا هستم …. یا امام حسین(ع) … یا حضرت عباس (ع) … خدایا به حق شهدای کربلا، امروز این توفیق رو بهمون بده که در کنار اینکه این روز برای ما روز نیایش و دعا میشه واقعا برامون روز عرفه باشه، خدایا یه ذره هم شده، هر چقدر کم هم که شده، شناخت بیشتری از خودت به ما عطا کن …. از گمراهی هر چقدر که ممکنه دورمون کن … خدایا …

عید همگی پیشاپیش مبارک، التماس دعا …

آنچه پیش آید …

امشب، داشتم با خودم فکر میکردم. راجع به امتحان هایی که توشون شکست خوردم و تجزیه و تحلیل میکردم که خدا میتونست یه طوری ازم قبول کنه یا …
تو همین حال و هوا یه ایمیل بود از یه دانشجوی پیام نور که امتحان تغییر رشته داده بود و با نمره قسمت تشریحی که از من گرفته بود نمیتونست تغییر رشته بده و خواهش کرده بود که بهش نمره ارفاق بشه
خیلی بالا و پایین کردم دیدم هیچ طوری نمیشه ارفاق کرد، هم برگه ها رو تحویل دادم و هم اینکه خیلی نمره کم داره و هم اینکه قبلا هم با ارفاق تصحیح شدن برگه ها و ….
دارم به ارتباط این اتفاق با اون افکار فکر میکنم، شاید منم مثل اون دانشجو این قدر اوضاع ام خرابه که هیچ طوری نمیشه بهم ارفاق کرد، شایدم منم همون طوری که سر کلاس هر چی توضیح دادم تلاشی ندیدم، خدا هم هر چی نعمت بهم داده و هر چی تو امتحان های زندگی کمکم کرده هیچ تکونی نخوردم … شاید … اما شاید نه! قطعا این شکست یه نشونه هست که اگه نتونم به خودم بفهمونم که این شکست دیگه گذشته و باید برای جلوگیری از شکست های بعدی تلاش کرد تا مدت ها درگیر مشکلات ناشی از این شکست خواهم بود …
کاش حداقل مثل اون دانشجو هنوز کانال ارتباطیم با خدا برقرار بود و می تونستم جواب خدا رو بشنوم ….