خانه > نوشته‌های شبانه! > من و تنهایی و جاده‌هایی که تمام می شوند؟!؟

من و تنهایی و جاده‌هایی که تمام می شوند؟!؟

رهرو جاده‌های تنهایی نبودم، از همان سال‌های دور … نمیدانم شاید فکر می‌کردم تنها نیستم، ولی تنها بودم، شاید هم کسانی را که فکر می‌کردم با آن‌ها هستم، با من نبودند، یا به فکر خودشان بودند یا اینکه اصلا گمان نمی‌کردند که با هم می‌رویم، شاید هم واقعا با هم نبودیم، هر چه که بود عمده‌ی راه‌هایی که می‌رفتیم تمام شد! (با وجود اینکه تمام شدن راه را باور نداشتم و اصولا راه را بی‌پایان می‌دانستم وگرنه راهی را که پایانی باشد مگر راه می‌خوانندش؟!؟) و در راه‌های مانده تنها ماندم و از آن روزها تنها  آثاری هست که مرورش قشنگ است و البته گاهی دردناک … شاید اصلا زمانه، زمانه‌ی تنهایی است و شاید هم باید جور دیگری نگاه کنم و دیگرانی را به همراهی برگزینم و شاید هم هیچ مشکلی نیست و این من هستم که اشتباه همه چیز را می‌بینم … حالا دوباره فقط امید به دستان ساقی است که هنوز از او ناامید نیستم، در میان این همه نامهربانی که من روا داشتم در مقابل آن همه لطف …
نوزده آبان ۱۳۹۰

  1. ۹ آذر ۱۳۹۰ در ۱۳:۴۹ | #1

    مثل همیشه دیر به دیر آپ می کنی و مثل همیشه دلم برای خوت و نوشته هات تنگ شده محسن جان
    حس خوبیه وقتی احساس کنی یک دوست خوب و یک بردر بزرگتر همیشه ب حرف هایش چیزای خوبی بهت یاد میده ، منتشر چیزای خوبت هستم . . .

  2. ۱۹ آذر ۱۳۹۰ در ۰۰:۱۱ | #2

    و کماکان منتظر دل نوشته ای از یک دلدار . . .

  3. ۲۵ آذر ۱۳۹۰ در ۱۷:۱۵ | #3

    @رضا یوسفی
    ممنون از لطفت
    دیر و زود داره ولی سوخت و سوز ان شاء الله نداره …

  1. بدون بازتاب