نمی دونم چطور شد! اما تصمیم گرفتم که موهام رو از ته بزنم (با شماره هشت!)! شاید یه هشدار کوچولو در مورد سربازی یا شاید یه تنبیه کوچولوی خودمونی و شاید هم هیچ کدوم، خیلی سریع تر از اون اتفاق افتاد که بخواد تحلیل خاصی پشتش باشه! نتیجه رو هم در تصویر زیر می تونید ببینید، فقط امیدوارم زیاد نترسید! شاید یه مزیت داشته باشه که تا مدتی نمیتونم برم خواستگاری!!!! شاید هم نه!

شنبه اول رجب هست، ولات امام محمد باقر(ع) و شروع سه ماهی که به ماه رمضان و شب قدر ختم میشه و من چه می دونم که شب قدر چیه! و وقتی نمیدونم چیه چی بنویسم در موردش؟!؟ یادمه سال های مدرسه شب قدر یه چیز دیگه بود، سال هایی بود که میشد تا صبح رو واقعا به عبادت سپری کرد، اونم عبادتی که دل توش باشه و نه فقط گفتن یه سری ذکر طولانی به زبون. سال های دانشگاه هم بد نبودند اما اغلب اون طوری نبودند، الان که داشتم یه چیزایی در مورد ماه رجب می خوندم دیدم زیاد تاکید شده که اگه رجب و شعبان از دست بره و هیچ مقدمه چینی نشه، دلیلی نیست کi توقع داشته باشید تو ماه رمضhن و شب قدر هم به اون صورت خبری باشه، اگه میخواین اون موقع یه خبرایی باشه، از همین شنبه صبح یا حتی از شب قبلش باید کم کم سعی کنیم قدم های اولیه رو برداریم، شب جمعه بعدی هم که میشه شب آرزوها، شاید بشه گفت یه مدل مقدمه چینی خاص هست برای شب قدر! نکته نسبتا جالب هم این هست که شاید تولدم با این شب هم زمان برگزار بشه، البته به شرطی که همچنان بر این تصمیم باشم که امسال تولد بگیرم و نظرم عوض نشه. حرف آخر هم اینکه اگه تو این سه ماه حال خوبی داشتین منو هم فراموش نکنین که سخت محتاج دعا هستم.
یکی دو سالی از دوره کارشناسی میگذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و … . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.
دست و دلم به نوشتن نمیره، دیروز نتیجه آزمون دکترا اعلام شد و منم همون طور که خودم تا حد زیادی پیش بینی میکردم قبول نشدم، اتفاق خاصی در واقع پیش نیومده بود، اما یه مقدار مسیر اطلاع از نتیجه برام غیر منتظره بود، قرار بود نتایج ۵ شنبه صبح اعلام بشه، منم ۴ شنبه رفته بودم دنبال کاری، تو شهر بودم، یکی از بچه ها زنگ زد که نتیجه ها اومده، چیکار کردی؟ گفتم نمی دونم، بعد از اون تعداد زیادی از دوستان پیام کوتاه دادن یا زنگ زدن، همه عجله داشتن نتیجه رو بفهمند! منم خیلی عجله ای نداشتم، نمی دونم شایدم خودم رو بازنده می دونستم یا … در هر صورت عجه ای نداشتم، وسط این تماس ها از خونه زنگ زدن که چیکار کردی و زود برو یه جا نتیجه رو ببین، ولی گفتم میام خونه می بینم، تا برم خونه زیاد طول کشید، اشتباه نکنم ساعت ده و نیم گذشته بود که رسیدم خونه، همه منتظر بودند، رفتم پای سیستم و نتیجه رو دیدم، قبول نشده بودم.
«قبول نشدم» این جمله رو که گفتم، قیافه بابام به هم ریخت، بد به هم ریخت، این قدر که من که به اون صورت ناراحت نبودم از نتیجه، بعد که دوباره اومدم پای سیستم گریه ام گرفت و اشک هام راه افتاد. بابا خیلی ناراحت شده بود و من مقصر بودم، زیاد هم مقصر بودم، هنوزم که یه ۲۴ ساعت از اون موقع گذشته ناراحتم، تو این چند وقته هیچ کاری نکردم که برای خونواده مایه افتخار و سربلندی باشه، هیچ کاری نکردم که خوشحال شون کنم، هیچ کاری نکردم که یکی از مواردی که نگرانش هستند از رو دوش شون کم بشه، خدایا این دعا رو زیاد خوندم که من دوست ندارم سرشکسته باشم، دوست ندارم سرم پایین باشه، جنبه اش رو ندارم، این کار رو با من نکن ولی در ادامه اش هم ازت خواستم که اگه هم خودم رو سرشکسته می کنی هیچ وقت باعث نشو که مایه سرشکستگی و سرافکندگی پدر و مادرم باشم، خدایا دیروز منو تو این شرایط قراردادی، دارم فکر میکنم که دلیل قرار گرفتنم تو این شرایط چی بوده، به یه نتایجی هم رسیدم، اما خدایا دوباره ازت میخوام که حتی اگه من هر کاری کردم، منو موجب سرشکستگی خونواده ام قرار نده که جنبه این یکی رو اصلا ندارم.
دیشب داشتم تصمیمات عجیبی می گرفتم، هنوزم دارم به بعضی هاشون فکر میکنم، شاید باید دیگه کار نکنم، شاید باید روش و میزان کار کردنم رو عوض کنم و شاید … . نمی دونم ، درسته که من برای خودم زندگی میکنم و نه برای خانواده اما چه دلیل داره برای چیزی که معلوم نیست چه تاثیری تو آینده من داره خونواده رو این قدر رنجش بدم؟ اینکه من الان کار کنم یا نکنم از کجا معلوم که چه تاثیری تو آینده ام داشته باشه یا حتی تو همین الانم! نمی دونم این قدر خودم رو درگیر کردم که جدا شدنم از هر کدوم کارهایی که توشون هستم تقریبا غیر ممکنه و از اون طرف هم اگه خدای نکرده یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه واقعا نمیتونم تو چشم های بابام نیگاه کنم و … . خدایا خودت مسیر درست رو نشونم بده که الان دیگه اون قدر به هم ریخته هستم که بدون راهنمایی تو نه تنها ممکنه تو تشخیص نشونهها و عمل بر اساس اونها اشتباه کنم بلکه احتمالش زیاد هم هست که کاملا برعکس نشونه ها عمل کنم. خدایا به امید تو … .
چند وقت پیش زد به سرمان! توی یکی از این مسابقه های پیامکی ایرانسل شرکت کردیم، برای جواب یکی دو تا از سوال ها هم یک سرچی زدیم! گفتیم بگذار جواب ها را منتشر کنیم ملت حالش را ببرند! نتیجه غیر قابل انتظار بود! برای من که در چند ماه گذشته به طور متوسط بین ۲۰ تا ۴۰ بازدید در روز داشتم، چند روز تعداد بازدیدها رفت روی حدود ۴۰۰ تا! و البته جالبتر این است که الان در عباراتی که جستجو شده و افراد از طریق آن ها سر از این سایت در آورده اند این عبارت بهترین دما برای آبگرمکن در صدر قرار دارد! آن هم به صورت های مختلف! به صورتی که بین ۳۰ عبارت که بیشتر بازدیدکننده را به نوشته های شبانه فرستاده اند، پانزده تای آنها درباره همین دمای آبگرمکن است!
نکات و اتفاقات جالب دیگری هم درباره این نوشته و تحلیل نتایج تاثیر آن بر تعداد بازدیدکنندگان وجود دارد که ان شاء الله به زودی در موردشان خواهم نوشت، فعلا در کف همین ده برابر شدن تعداد بازدیدکنندگان یک سایت شخصی از طریق جستجوی بهترین دما برای آبگرمکن هستیم!!!
یادم نیست، بهارهای قبلی چطور بودند، اما از بهار امسال خیلی ناراحتم! تا میرسی منزل، ساعت حداقل هشت و نه شب است و تا شام بخوری و بنشینی پشت سیستم می شود یازده دوازده! خلاصه هر کاری میکنی زودتر از یک و دو خبری از خواب نیست و صبح هم باید زود بزنی بیرون! یادم نیست سال های قبل بهار همین طوری بود یا نه! اما از بهار امسال اصلا راضی نیستم، نه از بلندی روز میشود بهره برد و نه کوتاهی شب اجازه میدهد که حداقل خستگی روز بلند از بدن بیرون برود!
در این مدت مطالب زیادی برای نوشتن بود، که اغلب به خاطر همین مساله زمان فرصت نشد به موقع بنویسمشان و و بعد از گذشتن چند روز هم دیگر حال و هوای نوشتن شان نبود، موضوعاتی که البته بعید نیست در مطرح نشدن شان هم حکمت هایی بوده باشد، هر چند در من اثری از پند گرفتن دیده نمیشود! خدا به خیر کند این بهار و تابستان را و این پایان نامه ما را که ممکن است، آزمایش بزرگی بشود که زیر بارش کمرمان دیگر راست نگردد! تا خدا چه بخواهد و ما چگونه تلاش کنیم!
نقاش بزرگ، نقشی نو زد، خلقتی عظیم! از روح خود در او دمید! و انسان نام نهاد او را.
انسان را به سبب داشتن اختیار، خطر رفتن به راه اشتباه و به سوی آنچه نباید تهدید می کرد و شاید بزرگ ترین خطر، خطر غرور بود، بنا بود همه فرشتگان، مخلوقات بزرگ خدا، به سجده روند که ای انسان! تو اشرف مخلوقاتی! و چقدر هولناک بود که انسان خطر غرور را نفهمد و بعد حتی دم از خدایی بزند!
نقاش بزرگ، نقشی دیگر زد! بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! و شیطان قربانی شد! شیطان با آن همه سابقه عبادت، باید به انسان نشان میداد که نتیجه غرور در درگاه خدا رانده شدن است و چنین شد، نافرمانی شیطان جلوه ای بود تا انسان اسیر غرور نشود و البته آدم ابوالبشر از غرور رانده نشد و از جنبههای دیگر رانده شد (هر چند حرف هایی هم هست که آدم ابوالبشر هم از غرور رانده شد و …)، اما در حیرتم که اگر شیطان چنین نمی کرد و آدم ابوالبشر نتیجه غرور را نمیدید چه ها ممکن بود رخ دهد!
این گذشت و شیطان که خود را به خاطر عدم سجده بر انسان رانده شده می دید و به جهت این موضوع کینه شدیدی از انسان بر دل داشت، سوگند خورد که انسان را گمراه کند. هدف شیطان این بود که انسان بر او سجده کند! و البته در این راه از قوی ترین نقطه ضعف انسان بیش از تمام نقاظ ضعف دیگر بهره برد و چه راهی مناسب تر برای پیدا کردن نقطه ضعف اصلی انسان، جز اینکه رانده شدن او برای گرفتار نشدن انسان در دام این نقطه ضعف بود؟ شیطان از راه غرور بیش از راه های دیگر وارد شد، هر چند برای عامه مردم شهوت و شکم و … راه های مناسبتر و سهل الوصول تری بودند اما برای آن هایی که در برابر این راه ها ایستادگی میکردند و به مقام اشرف مخلوقات نزدیک می شدند، غرور راهی کلیدی بود و البته برای به گمراهی کشیدن کثیری از انسان ها به وسیله خودشان!
فراماسونری! لغتی که امروزه زیاد شنیده می شود، نمادگرایی در حد وحشتناک و به کار بردن نمادها در هر جا که ممکن باشد و ارتباط این موضوع با فرعونها و مصر باستان، همان جایی که انسان به نوعی ادعای خدایی می کرد! و ارتباط این موضوع با شیطان پرستی! ایده آل شیطان رانده شده و اوج گمراهی! این ها مواردی هستند که به نظرم باید در موردشان ساعت ها فکر کرد و البته مطالعه! و نوشت! اما یک ارتباط اولیه بین همه این ها و غرور برای من مشهود است، فراماسون ها به دنبال در دست گرفتن کنترل جهان و نشستن جای خدا هستند! ولی در عمل هم در نتیجه این غرور به پست ترین موقعیت رسیده و به سوی پرستش شیطان می روند و … مجالی نیست تا این مهم انجام شود، اما اشاره ای کوچک لازم بود، شاید دیگران خود جستجویی کردند و ما هم از نتایج جستجویشان بی بهره نماندیم.