خانه > نوشته‌های شبانه! > دوباره یک درس از نیما!

دوباره یک درس از نیما!

جاتون خالی،‌ جمعه عصر به اتفاق دو تا داداشم و خانواده‌هاشون و خواهرم، رفتیم چادگان و شنبه عصر هم برگشتیم. آخر شب بچه داداشم (نیما) با دختر عموش و دختر خاله‌ی دختر عموش که همراه ما اومده بود، حسابی ریخته بود رو هم و با تکرار کلمه «آجی» از سر و کول شون بالا میرفت. این اوضاع تقریبا یک ساعتی ادامه داشت و این بچه دست بردار نبود! بالاخره همه کم کم تصمیم گرفتند بخوابند و تازه مشکل شروع شد!
نمیا مونده بود سر یه سه‌راهی، از یه طرف خوابش می‌اومد،‌از یه طرف می‌خواست پیش باباش باشه و از طرف سوم پیش آجی‌ها! وقتی میبردنش پایین اتاق بابا مامانش شروع به گریه کردن و داد زدن آجی میکرد! وقتی هم میرفت بالا پیش آجی‌ها شروع به گریه و داد زدن بابا میکرد!! این وسط هم بین خوابیدن و بیدار موندن با خودش درگیر بود،‌ فکر میکنم یکی دو ساعتی همه رو گذاشته بود سرکار که هی ببرنش بالا و بیارنش پایین، با رفتن بغل هیچ کس هم آروم نمیشد، تا بالاخره خسته شد و خوابش برد. نمی‌دونم فکر میکنم منم الان همین طوری حیرون هستم، بین چیزای مختلفی که بر خلاف اون چیزی که باید، بهشون دل بستم و مدام عمرم رو دارم صرف میکنم و به هیچ کدوم هم به تنهایی راضی نیستم و زورم هم نمیرسه همه رو با هم داشته باشم، نمی‌دونم …
فرداش سر ناهار وقتی همه داشتن غذا میخوردن ، قدم زدن نیما که حالا تو یه محیط رها شده بود و می‌تونست آزادانه بره بدون اینکه کسی بگه نرو یا اینکه بترسه که مثلا اون ور خیابون هست یا اون ور پله هست یا … . در نوع خودش درس‌هایی داشت،‌ انگار اصلا دیگه نیازی به آجی و بابا و غذا و آب و … احساس نمیکرد، راحت و آزاد داشت قدم می‌زد و سعی می‌کرد محیط اطرافش رو کشف کنه، نمی‌دونم شاید …. ،‌نه! این قسمت تحلیلش یه کم سخته، ترجیح می‌دم الان تحلیلش نکنم!!!