نمیدونم تو قنوت نمازتون چی دعایی میخونید، خوشحال میشم دعاهایی که تو قنوت نماز میخونید بدونم. چیزی که اغلب بهش توجه نمیکنیم این هست که موقع دعا کردن این ما هستیم که از خدا چیزی میخوایم، تقریبا بدون دعوت قبلی (البته خدا کلا گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!) ولی قنوت رو به نوعی خود خدا دستور داده که بخونیم، یعنی خدا از ما خواسته در شبانهروز ۵ مرتبه ازش بخوایم هر چیزی رو که میخوایم! خوب طبیعتا دعا یا دعاهایی که تو قنوت میخونیم باید دعاهای ویژهای باشه، من گاها دعاهای مختلفی میخونم اما یه مجموعه ۴ تایی دعا هست که اغلب سعی میکنم بخونم: ادامه ی نوشته
به دوستاتون یه نگاهی بندازید، از لباسهایی که پوشیدن تا مدل مویی که استفاده کردن و کلا وضعیت ظاهریشون. حالا از وضعیت ظاهری بیاین سراغ علائق افراد، آهنگهایی که گوش میدن، سریالهایی که میبینن، غذهایی که موقع رستوران رفتن سفارش میدن، کتابهایی که میخونند و … تا هر سطحی که میتونید عمیق بشید. هر چی بیشتر دقت کنید موارد غربی بیشتر و بیشتری رو در اطرافیانتون میبینید. البته به اینکه از چه صنف و طبقهای هستین هم بستگی داره اما دور از انصاف نیست که بگم کم کم دیگه از هر صنف و طبقهای که باشین این موضوع حقیقت داره، هر چند مثلا برای قشر جوان و دانشجو شدیدتر هست. ادامه ی نوشته
انواع مختلفی از پردازنده تو این سالهایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، پردازندههایی که در خیلی از ملاکها با هم فرق میکردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه کاربر و چندین پردازش زمینهای داره دست و پا میزنه و آخر سر هم این اضافه بار باعث میشه که اصلا معلوم نشه این پردازنده چقدر قوی بوده و فقط ضعفش در اون حالت خاص به چشم بیاد. شاید هم باید به جای پردازنده خالی میگفتم یه کامپیوتر، منظورم ترکیب پردازنده و حافظه و سایر موارد لازم هست. بگذریم، اون چیزی که میخوام روش بحث رو ادامه بدم این هست که یه سیستم یا یه پردازنده هر چقدر هم که قوی باشه تا یه حدی از اضافه بار رو تحمل میکنه و بیش از اون حد دیگه کم میاره.
با توجه یه اونچه گفتم، نکته حائز اهمیت این هست که سیستم عامل به چه صورت برنامههای کاربر و پردازشهای زمینهای رو اجرا میکنه، اگه وسط یه مجموعه انتقال و کپی که کاربر داره انجام میده، سیستم عامل شروع کنه به یکپارچهسازی حافظه یا هر فعالیت دیگهای که با حافظه به میزان زیاد سروکار داره، طبیعتا در فرآیند معمولی کپی یا انتقال که مثلا به خاطر به روز بودن سخت افزار کاربر باید خیلی سریع انجام بشه، ضعفهایی به چشم کاربر میاد. حالا اگه این سیستم عامل یه سری برنامه یا پردازش رو اینقدر بد بهشون وقت بده که همواره گیر وقت پردازنده باشند اوضاع بدتر میشه و اینا هی منتظر هستند و در عین حال که منابع بهشون نمیرسه که کارشون رو تموم کنند از اون ور هم هی منابع سیستم صرف سوئیچ کردن بین اونا و کارای دیگه میشه و … . ادامه ی نوشته
نمیدونم احساسم چقدر درسته، ولی حس میکنم یکی دیگه مانع از این هست که من برای ازدواج اقدام کنم!!!! قبلا هم تو مطالبی که نوشتم مواردی رو گفتم که خواستههای دیگران زندگی ما رو تحت تاثیر قرار میده، مثل یه دفعهای که یادم رفت برم سر کلاس و … .
حالا فکر میکنم اینکه نمیتونم برای ازدواج اقدام کنم یه جورایی تاثیر خواستههای یکی دیگه هست! البته شایدم بد فرم دارم اشتباه میکنم،اما خوب این فکر مدتی هست که داره آزارم میده، از یه طرف اون بنده خدا تو سه تا از معیارهای من برای ازدواج بد فرم مشکل داره (البته تو بقیه معیارها نه تنها هیچ مشکلی نداره بلکه خیلی هم وضعیت خوبی داره) و این معیارها این قدر برام مهم هستند که نمیتونم به ازدواج با اون فکر کنم، و از طرف دیگه هم منطقی نیست که بخوام بررسی کنم ببینم اصلا این احساسی که دارم احساس درستی هست و اون شخص نسبت به من حسی داره یا نه، یعنی یه جورایی تا وقتی که برای ازدواج اقدام نکردم این فکر باهام می مونه!!!!
خدا بودن هم خیلی سخت هست ها!!!! مثلا این بنده میخواد اون بنده بیاد خواستگاریش، اون بنده هم میخواد بره خواستگاری یکی دیگه هر دو هم دارن دعا میکنن که خدایا ما به مراد دلمون برسیم و … ! خوب حالا خدا در عین رعایت عدل که لازمه اون، رخداد بهترین حالت ممکن هست، شرایط رو قرار میده، و ممکن هست شرایط باعث بشه مثلا پسره هیچ طوری نتونه بره خواستگاری کس دیگهای تا یواش یواش به دختره علاقه مند بشه!
شایدم دارم زیادی خودم رو تحویل میگیرم، آخه بچه کی از تو خوشش میاد که این بنده خدا دومی باشه! هر چی هست روز به روز داره عمر میگذره و من هی به پایان زمانی که فکر میکنم باید ازدواج کرده باشم نزدیک و نزدیکتر میشه بدون اونکه کوچیکترین قدمی در این راستا برداشته باشم. تنها چیزی که ته دلم باعث میشه کمتر از دست خودم عصبانی باشم این هست که یه جورایی حس میکنم این قسمت از رخدادها فعلا در اختیار من نیست و زندگی داره منو به سمتی که باید برم میبره و کم کم در شرایطی قرار خواهم گرفت که نقش خودم رو بازی کنم و با تصمیمی که میگیرم یه قسمت از نقاشی رو تکمیل کنم،اما انگار هنوز نوبت نقش من نشده …
تو این دو دههی اخیر زندگیم (هر کی ندونه فکر میکنه چند سالم هست!)، تو مواقع مختلفی تو شرایط کار تیمی قرار گرفتم، از کارای کوچیک تا کارای نسبتا بزرگ یا شاید بشه گفت بزرگ، همیشه هم سعی کردم آدم موثری باشم، اون قدری که ازم میاد مایه بزارم و در بدترین شرایط پا به پای بقیه برم، طوری که کسی حس نکنه که من سربار کار هستم یا کاش نبودم و … . خدا رو شکر تقریبا هم تو این مورد موفق بودم و کمتر پیش اومده که اجزای تیم از بودن من شاکی باشن البته فکر میکنم صفر هم نبوده.
چیزی که بیشتر و بیشتر دارم احساس میکنم این هست که تو مواردی که دلها مون یکی بوده، به قول معروف همه برای یکی و یکی برای همه بودیم، هر چقدر هم که ضعیف بودیم یا هر چقدر هم که حجم کار زیاد بوده باز از یه ظرف خستگی زیادی حس نشده و از طرف دیگه نتیجه کار موفقیتآمیز و خوب بوده یا بهتر بگم بهتر از اونی بوده که اول متصور بودیم. اما هر موقع یه چند نفری تو جمع فکر خودشون رو کردن و خواستن از زیر کار در برن یا … اون وقت دیگه مشکلات متعدد شروع شده و … . در واقع رمز پیروزی تو کارهایی که تا حالا من بودم همواره این بوده که هر کسی حداقل خودش برای خودش در درجه دوم اهمیت باشه و جمع براش در درجه اول باشه و بودن این مدل دید در همه یا اکثریت جمع به نوعی پیروزی و موفقیت رو تضمین کرده حتی در شرایطی که کاری که انجام میشده از توان اون جمع خیلی بیشتر به نظر میرسیده.
با این تفسیر سوالی که پیش مییاد موقع شروع کردن هر کاری یا مثلا موقع جذب نیروی کار یا موقع کار کردن با نیرو و به طور کلی موقع انجام کار تیمی این هست که چطور قلب افراد رو تو پروژه درگیر کنیم و چطور موضوع کار و پیشرفت مجموعه را به دغدغه افراد تبدیل کنیم، این موضوع برام خیلی جالب هست و شاید اگه یه موقعی فرصت بود نشستم یه مطالعه مفصل روش انجام دادم، حتی به نظرم این موضوع تو مهندسی نرمافزار میتونه موضوع چند تا پایان نامه و کار پژوهشی باشه.
بهتر که فکر میکنم، میبینم تو ملاکهایی که برای انتخاب همسر در نظر گرفتم هم خیلیهاش عملا مهم نیستند و به نوعی تلاش برای به تصویر کشیدن همین همدلی بودند که چون سوادم نمیرسیده همدلی رو بیان کنم برداشتم این موارد رو نوشتم، یعنی خلاصهاش این میشه که هر موقع همسفر یا همسفرای آدم و خود آدم به صورت دو طرفه قلبشون برای هم و برای مجموعهای که تشکیل دادند بتپه احتمال موفقیت و پیروزی روز افزون بالای ۹۵ درصد هست حالا چه این همسفر همسر آدم باشه تو زندگی زناشویی و چه همکار یا زیردستش باشه تو زندگی کاری یا مثلا شریکش باشه و … . هر جایی که موفقیت کم رنگ میشه، هر جایی که سر کار نکردن دعوا میشه، هر جایی که هر کسی میخواد کمتر کار کنه و هر جایی … این جور جاها اثری از اون تپیدن قلب نیست و دیگه موفقیت رو فقط باید ریاضی سنجید اگه سایز این تیم به این پروژه بخوره احتمال موفقیت و شکست برابر ۵۰ درصد هست و اگه متناسب نباشه احتمالا شکست بیش از ۵۰ درصد هست و قانون زشت و محکوم کننده دو دو تا چهار تا یا مثلا قانون قوی قویتر میشود و ضعیف ضعیفتر!!!
انتخاب کردن مسالهای نیست که ساده باشد، به خصوص زمانی که قرار باشد این انتخاب در حالت معمول روی همهی روزهای آیندهی تو تاثیر بگذارد، این دیگر انتخاب رشته و کار و … نیست، البته اینجا هم میشود برگشت اما خیلی خیلی سخت.
فکرش را که میکنم، دلم نمیخواهد انتخاب کنم، دست و دلم به انتخاب نمیرود، شاید به ذهنیت قبلیام برمیگردد، منتظر هستم تا اتفاقی بیفتد، جرقهای زده شود، دلی بلرزد و … . در واقع انتخاب نیست شود، تو میفهمی که این همان است که باید باشد و دیگر جایی برای تردید نیست.
سوای این ذهنیت قبلی که تا حدی کنارش گذاشتهام، باز یک جای کار میلنگد، دوست ندارم بروم تحقیق کنم، بروم بررسی کنم، بروم بشنوم، حرف بزنم، فکر کنم و … . ترجیح میدهم یک طوری معلوم شود من باید فلانی را انتخاب کنم! نمیدانم شاید یکی بگوید فلانی و من بگویم باشد! شاید هم اصلا فلانی بگوید من و من بگویم آری! چه میدانم!
شاید دلیلش این است که بین معیارم و اطرافیانم، یعنی آنهایی که کم و بیش میشناسم، فاصله زیاد است و این باعث میشود که بترسم از پیش رفتن به سوی آنهایی که نمی شناسم، انگار که دختری نیست با مشخصاتی که من میخواهم و به قول دوستان باید دعا کنم خدا خلق کند! شاید هم دلیلش این است که از محبت خودم به طرف مقابل مطمئن هستم اما تردید در محبت طرف مقابل باعث میشود که بترسم از قدم پیش گذاشتن. در واقع نوع نگاهی که به زن دارم، تصوری که از زن در ذهن خودم دارم و معیارهایی که دارم قابل جمع نیستند! انگار غیرممکن میخواهم و طبیعتا نمیتوانم پیش بروم برای دیدن اینکه آیا این همان غیر ممکن است یا خیر!
نمیدانم! هزار شاید دیگر هم هست که چرا برای بررسی و طی گامهای بعد، اقدام نمیکنم،. مساله این است که فعلا ایستادهام و خبری از انتخاب کردن نیست، شاید در این فاصله انتخاب شدم، شاید این انتخاب یک عمر پشیمانی را به دنبال داشت که از حق انتخاب خودم قبل از اینکه انتخاب شوم یا در محدودیت انتخاب قرار گیرم استفاده نکردم، شاید هم یک عمر آسودگی را که طرف مقابل چون مرا انتخاب کرده قطعا محبتی هست و زندگی با عشق هر طور که باشد شیرین است، شاید هم اصلا اتفاق سومی افتاد.
فعلا سوال اساسی این است که این تردید و این گامهای سست کی استوار خواهد شد؟ در حالی که این انتخاب طبق برنامه پیشین و تصمیم من، با پارهای مراحل پس از آن کمتر از ۴ ماه زمان برای اجرا شدن دارند؟!؟ کسی چه میداند شاید همه چیز مانند خیلی موارد دیگر ناگهان حل شد و شاید هم تصمیمهای من عوض شد. با آنچه که از نقاش بزرگ دیدهام نگران آینده و سرانجام امور نیستم، بیشتر نگرانم که تصمیم تغییر کند و آن وقت مدتها بگذرد تا من در چهارچوب محبت بی مرز قرار گیرم، حتی شاید چند سال، که البته اگر مصلحت در این باشد چارهای هم نیست، توکل به خدا، تا او چه بخواهد.
راجع بهش خیلی فکر کردم، شایدم خیلی بیشتر از خیلی! نتیجه هم این بود که باید ازدواج کنم حتی اگه هنوز ندونم که ادامه تحصیل میدم یا نه یا شغلم چی میشه یا … . اینا همیشه میتونند از وضعیت معلوم به مجهول و برعکس تغییر کنند و عملا اون قدرها هم در کنترل من نیستند و البته اگه فرض کنیم هستند هم که بهتر هست و اصلا جای نگرانی نداره! قبل از تولد بعدیم میخوام ازدواج کرده باشم!
حالا دیگه باید دید تو این فاصله چه اتفاقاتی میافته و چه افرادی سر راهم قرار میگیرن، در واقع من بخشی از نقشم تو این نقاشی رو اراده کردم شروع کنم (و البته این لزوما به این معنا نیستم که میتونم این نقش رو شروع کنم و انجام هم بدم) و حالا باید منتظر باشم تا نقاش بزرگ طرح و نقش دیگهای نشونم بده و ببینم این بار چقدر از لطف و مرحمتش شگفت زده میشم و چقدر میتونم عظمتش رو با تصور ناقصم به تماشا بشینم …