انتخاب شدن یا انتخاب کردن
انتخاب کردن مسالهای نیست که ساده باشد، به خصوص زمانی که قرار باشد این انتخاب در حالت معمول روی همهی روزهای آیندهی تو تاثیر بگذارد، این دیگر انتخاب رشته و کار و … نیست، البته اینجا هم میشود برگشت اما خیلی خیلی سخت.
فکرش را که میکنم، دلم نمیخواهد انتخاب کنم، دست و دلم به انتخاب نمیرود، شاید به ذهنیت قبلیام برمیگردد، منتظر هستم تا اتفاقی بیفتد، جرقهای زده شود، دلی بلرزد و … . در واقع انتخاب نیست شود، تو میفهمی که این همان است که باید باشد و دیگر جایی برای تردید نیست.
سوای این ذهنیت قبلی که تا حدی کنارش گذاشتهام، باز یک جای کار میلنگد، دوست ندارم بروم تحقیق کنم، بروم بررسی کنم، بروم بشنوم، حرف بزنم، فکر کنم و … . ترجیح میدهم یک طوری معلوم شود من باید فلانی را انتخاب کنم! نمیدانم شاید یکی بگوید فلانی و من بگویم باشد! شاید هم اصلا فلانی بگوید من و من بگویم آری! چه میدانم!
شاید دلیلش این است که بین معیارم و اطرافیانم، یعنی آنهایی که کم و بیش میشناسم، فاصله زیاد است و این باعث میشود که بترسم از پیش رفتن به سوی آنهایی که نمی شناسم، انگار که دختری نیست با مشخصاتی که من میخواهم و به قول دوستان باید دعا کنم خدا خلق کند! شاید هم دلیلش این است که از محبت خودم به طرف مقابل مطمئن هستم اما تردید در محبت طرف مقابل باعث میشود که بترسم از قدم پیش گذاشتن. در واقع نوع نگاهی که به زن دارم، تصوری که از زن در ذهن خودم دارم و معیارهایی که دارم قابل جمع نیستند! انگار غیرممکن میخواهم و طبیعتا نمیتوانم پیش بروم برای دیدن اینکه آیا این همان غیر ممکن است یا خیر!
نمیدانم! هزار شاید دیگر هم هست که چرا برای بررسی و طی گامهای بعد، اقدام نمیکنم،. مساله این است که فعلا ایستادهام و خبری از انتخاب کردن نیست، شاید در این فاصله انتخاب شدم، شاید این انتخاب یک عمر پشیمانی را به دنبال داشت که از حق انتخاب خودم قبل از اینکه انتخاب شوم یا در محدودیت انتخاب قرار گیرم استفاده نکردم، شاید هم یک عمر آسودگی را که طرف مقابل چون مرا انتخاب کرده قطعا محبتی هست و زندگی با عشق هر طور که باشد شیرین است، شاید هم اصلا اتفاق سومی افتاد.
فعلا سوال اساسی این است که این تردید و این گامهای سست کی استوار خواهد شد؟ در حالی که این انتخاب طبق برنامه پیشین و تصمیم من، با پارهای مراحل پس از آن کمتر از ۴ ماه زمان برای اجرا شدن دارند؟!؟ کسی چه میداند شاید همه چیز مانند خیلی موارد دیگر ناگهان حل شد و شاید هم تصمیمهای من عوض شد. با آنچه که از نقاش بزرگ دیدهام نگران آینده و سرانجام امور نیستم، بیشتر نگرانم که تصمیم تغییر کند و آن وقت مدتها بگذرد تا من در چهارچوب محبت بی مرز قرار گیرم، حتی شاید چند سال، که البته اگر مصلحت در این باشد چارهای هم نیست، توکل به خدا، تا او چه بخواهد.
به نام خدا
قدیما همه چی ساده بود حتی ازدواج کردن تا به سن ازدواج میرسیدن میدونستن که باید ازدواج کنن و با آسونترین شرایط کسی رو انتخاب میکردن و ازدواج میکردن همین و بس. دیگه فلسفه بافی و اینجور چیزا نبود همه چیز روال طبیعی خودش رو طی میکرد. البته اعتراف میکنم که تو شرایط امروز دیگه نمیشه به راحتی گذشته عمل کرد اما باور کنید این قدر فکر و خیال و فلسفه لازم نیست! احتمالا کمی از سن ازدواجتون گذشته که اینقدر سختگیر شدید، به نظر من این طرز فکر که اول کسی را با جزئی ترین مشخصات تو ذهنتون ترسیم کنید و بعد انتخاب کنید درست نیست چون نتیجش همین ترس از نشدن است یا اگر هم شد سرخوردگی. پیامبر عزیزمون دو تا شاخص مهم و اساسی رو برای انتخاب نشونمون داده ۱٫اخلاق ۲٫ دینداری، باقیش هم مدارا، مدارا، مدارا. شجاع باشید و موفق