بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

دوست داشتن

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۵ دیدگاه

نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و … . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیان‌های نسبتا متفاوت. یکی از آن‌ها را با هم ببینیم:
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) – از کتاب خرنامه! – گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و … به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونه‌ای است که نمی‌شود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانواده‌های‌شان خواهد بود و … بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه می‌خواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و …
خلاصه کنم پیش‌تر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و … یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و … . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا … به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژه‌تر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصه‌اش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه نداده‌ایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت می‌باشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد …

چاردیواری من

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

لابد شنیده‌اید که از چاردیواری و اختیاری بودن آن مثل می‌زنند! هر کسی هم از نگاه‌های مختلف می‌تواند در چاردیواری‌های مختلفی قرار بگیرد. چار دیواری یکی محدود به همان خانه‌ای می‌شود که در آن سکونت دارد و حال می‌کند هر چه می‌خواهد بکند! اختیاری است دیگر! از کم و زیاد کردن صدا بدون توجه به همسایه و خواب و آرامش و مریض داشتن و … تا استفاده کارگاهی و ایجاد مشکل برق برای همسایه ها و … .
اینها به نظر بد می‌رسند ولی به همان چاردیواری قانع هستند، برخی دیگر هستند که چاردیواری شان محیط شهر و شهرستان و استان و … را در برمیگیرد، هر جا را خواستند به دست می‌آورند! انگار مال پدرشان بوده! گاها هم به آن‌ها آقازاده گفته می‌شود!
از این دسته‌ها زیاد داریم. نه فقط در مقوله‌های اجتماعی و اقتصادی که مثلا هستند عده‌ای که فکر می‌کنند طرز فکر همه باید مثل آن‌ها باشد و چنان با طرز فکرهای دیگر برخورد می‌کنند که … ! این‌ها حتی فکر اطرافیان را هم در حیطه اختیار خود می‌بینند! و جالب است که اغلب خود مقلدان بی خردی بیش نیستند!
خیلی حرف‌های دیگر هم هست که بهتر است بگذریم! این چند وقت بازدیدهای مختلفی بوده از این وب نوشت‌های ما و از اتفاق یک سری مطالب را هم هی می خواستیم بنویسیم ولی پیش نیامد و داشتم فکر میکردم که اگر پیش آمده بود چه مشکلاتی در پی داشت! البته اینها نه از اتفاق که از حسن اتفاق بود! اما کمی بیشتر فکر کردم دیدم این وب نوشت‌ها هم چاردیواری ماست! نمیخواهیم اختیاری باشد و هر کسی حرفی زد بزنیم زیرگوشش، اما زیر بار خودسانسوری و حذف حرف‌هایمان به خاطر اینکه کسی ممکن است بخواند هم نمی‌رویم. خلاصه چاردیواری خودمان است، هر کس ناراحت است می‌تواند دیگر سمت چاردیواری ما نیاید! تازه این چاردیواری را سر راه کسی هم نساختیه‌ایم! بروند در چاردیورای‌های دیگر!
تمام!

نورالدین و سلاح های جنگی …!

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

این چند شب گذشته در حال خوندن کتاب نورالدین پسر ایران هستم. از جنبه‌های مختلفی برام جذاب بود که الان اصلا ذهنم آماده نوشتن‌شون نیست. فقط یه نکته کوچولو رو میخوام بگم.
یکی از مواردی که تو کتاب برام جالب بود و باعث شد دنبال بعضی چیزا بگردم، سلاح هایی بودن که اسم برده شده بودن و من نمیدونستم چی هستن (مثل توپ ۲۳۰) و سعی کردم یه عکسی چیزی ازشون ببینم و یه دید نصفه نیمه داشته باشم که این جا داره چی میگه …
تو این یکی دو شب اخیر که از وسط کتاب گذشتم و رو به پایانش میرم، دارم فکر میکنم این کتاب چقدر خوب می تونه پایه یه بازی کامپیوتری باشه، با ده چهارده تا مرحله مختلف و … یه بازی که می تونه تصویر ذهنی فوق العاده‌ای هم ایجاد کنه، یعنی دارم فکر میکنم اگه درست ساخته بشه حتی می تونه پر فروش ترین بازی دنیا هم بشه و البته تاثیرگذارترین …
یه جرفای دیگه ای هم هست که نمیشه زد، بگذریم  ….

از توفیق تا …

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

پیش تر از این زیاد پیش می اومد که بتونم به کسی کمک کنم، البته هیچ وقت مورد خاصی نبود ولی خوب انگار خدا دوست داشت که باز شدن بعضی گره ها (که البته همه خیلی زیاد کوچیک بودند) رو به ما بسپاره و ما هم تا یه جاهایی مثبت بودیم.
مدتی میشه که به طور کاملا محسوسی هیچ کار مثبتی برای کسی انجام ندادم. تعداد قابل توجهی تلفن و ایمیل بی جواب هست که دیگه این قدر ازشون گذشته که خودم روم نمیشه پیگیری شون کنم چه برسه به اون آدمی که درگیر بوده و ….
نمی دونم چه اتفاق خاصی افتاده اما تحلیل‌هایی که سعی میکنم با نگاه از بالا از خودم داشتم باشم این طور نشون میده که  انگار به یه چیزایی که می خواستم نرسیدم و خودم سر در گم هستم، انگار توقع زیادی از روزگار و قوانین عجیبش داشتم و حالا یه جورایی دیگه دست و دلم به اینکه دست کسی رو بگیرم نمیره، انگار ناخودآگاه دارم فکر میکنم مگه کسی دست منو گرفت که من دست کسی رو بگیرم؟!؟
اگه فرض کنیم این تحلیل بالایی درست باشه، اون وقت نتیجه میشه  که اوضاع من خیلی داغون هست، یه جورایی له له حساب میشم! یعنی من به صورت ناخودآگاه توقع داشتم که در قبال بعضی کارهای به اصطلاح مثبتی که انجام میدم یه اتفاق هایی بیفته! یعنی در این صورت هیچ کدوم کارای من هیچ ارزشی نداشته و الان هم دیگه همون توفیق ظاهری هم ازم گرفته شده …
باید بیشتر در این مورد فکر کنم، حداقل این مدت مونده تا تولدم رو …

نورالدین پسر ایران …

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

«… با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون … همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت!
مایعی گرم و لزج انگشتانم را خیس کرد. دلم ریخت. آیا صورتم له شده است؟ در اولین لحظه …»

بی مقدمه بگم، با پیشنهاد مطالعه کتاب نورالدین تقریبا یکی دو ماه پیش مواجه شدم اما کتاب دم دست نبود، این اواخر تصمیم گرفتم هم برا خودم و هم به عنوان هدیه برا دو تا از دوستان تهیه کنم که با لطف یکی از دوستان از نمایشگاه کتاب تهیه شد و بالاخره امروز دستم رسید و البته با امضای خود سید نورالدین ….

ادامه ی نوشته

و من نشسته در غروب …

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

این شعر مربوط به دوره دبیرستانم میشه (الان تاریخ دقیقش رو دم دست نداشتم)، برگه ای که این شعر رو از روش نوشتم، مال کلاس ادبیات سوم دبیرستان هست، یه متن ادبی هست که انتهاش این شعر رو نوشتم، قشنگ یادمه سر کلاس آقای گودرزی این متن و شعر رو خوندم و اتفاق هایی که بعدش افتاد … البته شعر رو قبل تر گفته بودم و اون موقع فقط کنار اون متن ادبی قرار گرفت … متن رو هم تو یه فرصت دیگه ان شاء الله خواهم نوشت، فعلا همین شعر رو بخونید …

و من نشسته در غروب/ به فکر چشم‌های تو/ خراب و زار می‌شوم
بدون آن دو چشم مست/ در این دیار غم زده/ پر از غبار می‌شوم
دل خراب و زار من/ دوباره پر ز درد و غم/ اسیر یار می‌شوم
به چشم‌های مست او/ به دست می پرست او/ ببین شکار می‌شوم
تو را بهانه می کنم/ ببین جوانه می‌کنم/ پر از بهار می‌شوم
به یاد روی ماه تو/ ترانه می‌کنم تو را/ و اشکبار می‌شوم
میان کوچه باغ عشق/ به یاد تو چراغ عشق/ چه بی قرار می‌شوم
بیا بیا بهار من/ که بی تو ای قرار من/ دوباره خوار می‌شوم
اگر چه خوار عالمم/ اگر نظر کنی مرا/ گل انار می‌شوم

دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ …

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند …
دل بستن و دل بریدن حکایت جدیدی نیست، دست کم من بارها در این شرایط بوده ام و نمی فهمم چه معنا دارد که اشک بریزم، در این سن و سال و در این شرایط که دست کم برای خودم به اندازه یک مرد چهل و چند ساله پختگی قائل هستم، اما دل است دیگر، می گیرد، ابری می‌شود، می‌بارد، می‌شکند، زخم بر می دارد، اما باز می‌تپد، گاهی باز برای همان هایی می‌تپد که از آن‌ها زخم خورده و گاهی برای آنها که زخمش را التیام بوده اند، اگر غیر این بود که دل نبود همان منطق و عقل بود و میشد تحلیل کرد و دلیل آرود … ادامه ی نوشته