دوست داشتن
نمیدانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و … . حالا که داشتم دنبال این حکایت میگشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیانهای نسبتا متفاوت. یکی از آنها را با هم ببینیم:
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) – از کتاب خرنامه! – گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و … به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونهای است که نمیشود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانوادههایشان خواهد بود و … بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه میخواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و …
خلاصه کنم پیشتر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و … یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و … . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا … به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژهتر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصهاش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه ندادهایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت میباشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد …
سلام
آقای نوروزی خیلی سخت نگیر بیشتر سخت میشه ها …اگه برا امر ازدواج اینا را گفتید یه باره سخت نگیر خیلی از دوست داشتن ها بعدا حاصل میشه پایه محکم باشه بقیه اش حله
یادم به این جمله افتاد که آدمها چون زیبا هستند دوست داشتنی نیستند چون دوست داشتنی می شوند زیبا دیده می شوند
اگر قرار شد دودوتا چهار تا کنیم که دیگه فکر نمکنم اسمش ر ابشه گذاشت دوست داشتن!!
من توصیه میکنم ظاهر غذا را خیلی ملاک قرار ندیدچون یه موقع آدم تا بیاد به ظاهرغذا برسه چه بسا گرسنگی اون از پا درآورده…. دعا کن بعد گیر آوردن غذا و خوردنش مسموم نشی که این از آلرژی هم بدتره!!
@بازدید کننده ای
سلام
گفتم که سوء برداشت میشه! نتونستم درست بنویسم یعنی خیلی پیچیده بود و موقع نوشتن هم خیلی پیچیده تر شد کلی نوشتم و حذف کردم تهش اینا موند!
بگذریم!
سلام
قصد سوءبرداشت نبود سعی میکنم چند بار دیگه بخونم تا الان که نشد بفهمیم چی به چیه؟!…اما شمام لطف کنین نپیچیده بنویسید تا کارخوانندگان خیلی سخت نشه
ایشالا هم دوست بدارید و هم دوستتان بدارند خیلی راحت و نپیچیده!!!
:)))))
خیلی قشنگ بود…. به نظر من کاملا نپیچیده بود :دی
@قاصدک
لابد، همین بود که شما گفتین!
ولی واقعا همون طور که گفتم این نوشته رو نوشتم! کلی چیز نوشتم، بعد کلی حذف کردم، اینا موند! دلم نیومد ارسالش نکنم!!!